• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6322 -
  • 1405 پنج‌شنبه 24 ارديبهشت

درباره فيلم «صداي هند رجب» به نويسندگي و كارگرداني كوثر بن هنيه

سينما در برابر فراموشي

سعيد صالحيان

1.مقدمه: ظهور يك صدا در آستانه نابودي
در دل ويراني، هميشه صدايي هست كه نمي‌خواهد خاموش شود؛ صدايي كه نه تنها حامل معنايي انساني است، بلكه خود «حضور» است، حضوري كه در لحظه محو شدن، بيشتر از هميشه خود را آشكار مي‌كند.فيلم «صداي هند رجب» از همين لحظه آغاز مي‌شود؛ از آن نقطه مرزي كه زندگي و مرگ، حضور و غياب، معنا و بي‌معنايي در هم فرو مي‌روند و آنچه از انسان باقي مي‌ماند، تنها لرزش يك صداست؛ صدايي كوچك، اما با قدرتي كه همه سازوكارهاي انكار و خاموشي را به چالش مي‌كشد.اين فيلم نه صرفا درباره يك كودك است و نه تنها روايت يك تراژدي انساني؛ بلكه در سطحي عميق‌تر، درباره چگونگي ظهور حقيقت در لحظه‌اي است كه جهان فرو مي‌پاشد.در نگاه نخست، با روايتي تلخ از جنگ روبه‌رو هستيم. اما اگر كمي فراتر برويم، درمي‌يابيم كه فيلم پرسش‌هاي بنيادي‌تري را پيش روي مخاطب مي‌گذارد: وقتي جهان بيروني فرو مي‌ريزد، چه چيزي از انسان باقي مي‌ماند؟ آيا صدا مي‌تواند آخرين صورت مقاومت باشد؟
هند رجب نه فقط يك كودك، بلكه نماد سوژه‌اي است كه در آستانه مرگ، به شكلي پارادوكسيكال، خود را آشكار مي‌كند.پديدارشناسي اين لحظه ما را با واقعيتي روبه‌رو مي‌كند كه نمي‌توان آن را صرفا بازنمايي دانست؛ اين صدا، صرفا بازگو كردن يك موقعيت نيست، بلكه ظهور يك حقيقت است؛ حقيقتي كه پيش از خاموشي، پيش از آنكه جهان آن را ببلعد، براي چند دقيقه در آستانه آشكارگي مي‌درخشد.
به اين معنا، فيلم كاري فراتر از بازنمايي يك رويداد انجام مي‌دهد.«صداي هند رجب» سينما را از جايگاه يك صنعت سرگرمي خارج مي‌كند و آن را به سطحي نزديك مي‌كند كه مي‌توان از آن با عنوان«سينماي شهادت» يادكرد؛ سينمايي نه براي ايجاد تاثر، بلكه براي گواهي دادن. اين گواهي دادن نه فقط به يك رخداد سياسي، بلكه به حقيقت وجودي انسان مربوط است: حقيقت بودن ما، آسيب‌پذيري مطلق ما و در عين حال توانايي شگفت‌انگيزمان براي تبديل‌ شدن به صدا؛ صدا به عنوان آخرين صورتِ هستي و مقاومت در برابر ساختارهاي تو در توي قدرت تاريكي.خوانشي از اينكه چگونه رنج پديدار مي‌شود؟ چگونه صدا، معناي اخلاقي مي‌سازد؟ و چگونه سينما، موقعيت‌هاي سرحدي چون مرگ را به لحظه‌اي براي انديشيدن تبديل مي‌كند؟

۲. رنج به ‌مثابه پديدار: 
ديدن آنچه قابل ديدن نيست

رنج، برخلاف تصور رايج، چيزي نيست كه بتوان آن را به ‌سادگي مشاهده يا بازنمايي كرد. رنج، پديداري است گريزان، لغزنده؛ چيزي كه هميشه از قاب‌ها مي‌گريزد. اما درست در همين ناتواني است كه سينما مي‌تواند، به‌ جاي «بازنمايي رنج» ظهور آن را ممكن كند؛ نه به ‌صورت تصوير و تجربه‌اي كه بر مخاطب تحميل، بلكه به صورت تجربه‌اي كه بر او آشكار مي‌شود.«صداي هند رجب» با همين منطق عمل مي‌كند.تلاش نمي‌كند رنج را به تصوير بكشد، بلكه شرايطي فراهم مي‌كند تا رنج خود را آشكار كند. اين تفاوتي است بنيادين: تصويرسازي مستقيم از رنج اغلب آن را به سطح احساسات مصرفي تقليل مي‌دهد، اما نمايش غيرمستقيم، گسسته و مبتني بر صدا، رنج را به مرتبه‌اي پديدارشناسانه مي‌رساند؛ مرتبه‌اي كه در آن، رنج نه چيزي براي قضاوت يا تحليل، بلكه چيزي براي مواجهه است.«آنچه اصيل است، خود را در آستانه غياب نشان مي‌دهد.» رنج هند رجب از طريق عدم حضور او در قاب، از طريق ناپديد شدن تدريجي جهان پيرامونش و از طريق لرزش صدايش آشكار مي‌شود.رنج، به ‌واسطه آنچه ديده نمي‌شود، تجربه مي‌شود. صدا، برخلاف تصوير از فاصله عبور مي‌كند؛ مرزها را كمرنگ مي‌كند و در حافظه شنيداري مخاطب رسوب مي‌كند.صدا، از نظر فلسفي، نوعي تماس از دور است: نوعي لمس  بي‌بدن.
فيلم دقيقا همين وضعيت را مي‌آفريند: رنج نه در چشم، بلكه در گوش تجربه مي‌شود.گوش، برخلاف چشم، دستگاهي كمتر سلطه‌گر است؛ نمي‌گيرد، بلكه مي‌پذيرد؛ نمي‌بيند كه تحليل كند، بلكه مي‌شنود كه گشوده شود. از نگاه لويناس، اين نوع مواجهه با ديگري آغاز اخلاق است: پذيرش صداي ديگري بدون تلاش براي تسلط بر آن. در نتيجه رنج هند رجب نه «داستان يك كودك» است و نه صرفا «نشانه ويراني» رنج، در اين فيلم، بدل مي‌شود به پديداري كه از مرز ابژه‌ بودن عبور كرده و به حوزه‌اي وارد مي‌شود كه تنها مي‌توان آن را «حضور رنج» ناميد؛ رنجي كه خود را نشان مي‌دهد، اما اجازه نمي‌دهد تملك  شود. 
به همين دليل، مواجهه مخاطب با فيلم، مواجهه‌اي صرفا احساسي نيست؛ مواجهه‌اي وجودي است.با چيزي روبه‌رويم كه نه مي‌توانيم به ‌سادگي بفهميم، نه مي‌توانيم بي‌طرفانه مطالعه‌اش كنيم.رنج، در اين شكل، تبديل به تكاني هستي‌شناختي مي‌شود؛ به يادآوري اين حقيقت كه آسيب‌پذيري بخشي از ساختار وجودي انسان است و سينما در لحظه‌اي نادر، توانسته آن را از حاشيه ناپيدا به مركز  آشكارگي  بياورد.

۳. فروپاشي جهان: تجربه كودك
 از ويراني به‌ مثابه بحران هستي

فروپاشي در زندگي معمولي اغلب به شكل «اتفاق» تجربه مي‌شود: رويدادي كه بعدا روايت يا خاطره‌اي كه در زمان جمع مي‌شود. اما براي كودك، فروپاشي صرفا اتفاق نيست؛ فروپاشي ساختار جهان است. كودك جهان را به‌ صورت شبكه‌اي از معناهاي پايدار تجربه مي‌كند: امنيت، تكرار، پيش‌بيني و اينكه «چيزها» معمولا سر جاي خود مي‌مانند. جنگ يا ويراني اين شبكه را نه با انفجار صرف، بلكه با بي‌معنا شدن تدريجي پيوندها از هم مي‌گسلد. در اين لحظه، بحران نه فقط بيروني، بلكه بنيادين است: بحران در «امكان فهميدن».
در «صداي هند رجب» اين نكته به طرزي تامل‌برانگيز رخ مي‌دهد: جهان از ديد كودك، ديگر فقط محيط نيست؛ بلكه شرط امكان  زيستن است.وقتي اين شرط فرو مي‌ريزد، ما با چيزي روبه‌روييم كه مي‌توان آن را به زبان فلسفه وجودي، «برهم خوردن نظمِ هستي» ناميد.گويي فيلم نشان مي‌دهد كودك و از همان طريق خود ما نه صرفا شاهد مرگ و خشونت، بلكه درگير بحران معناييم.
در اينجا مي‌توان به كامو نزديك شد: كامو «غيرمعقولي» را نه صرفا يك احساس، بلكه مواجهه با بي‌معنايي مي‌ديد؛ اما در فيلم، بي‌معنايي فقط نتيجه فكري نيست. بي‌معنايي در قالب از كار افتادن عادت‌ها و فرو ريختن دلالت‌هاي روزمره تجربه مي‌شود. كودك در ميانه ويراني ديگر نمي‌تواند جهان را «مثل هميشه»  بخواند. به همين دليل، فروپاشي جهان براي او شبيه بحران هستي است: نه فقط خطر جسمي، بلكه خطري براي ساختار فهم.
از منظر پديدارشناختي نيز مساله دقيق‌تر مي‌شود. هوسرل بر آن تاكيد دارد كه آگاهي ما هميشه در افقِ معنا حركت مي‌كند؛ چيزها به ما داده مي‌شوند، نه خام و بي‌معنا، بلكه در افق انتظار و پيوند.حال وقتي افق‌ها نابود شوند، داده‌ها هم ديگر «چنانكه بايد» ظاهر نمي‌شوند. هند رجب در ويراني، گويا با جهاني  روبه‌رو است كه افق‌هايش از بين رفته‌اند: صداها بي‌قاعده مي‌شوند، حركت‌ها قطع مي‌شوند و بدن كودك در جايگاهي قرار مي‌گيرد كه ديگر تضمين «ادامه» وجود  ندارد.
اما فيلم چگونه اين بحران را منتقل مي‌كند؟ يكي از پاسخ‌ها در شيوه روايت نهفته است: زبان تصويري و حتي ريتم ادراك مخاطب طوري تنظيم مي‌شود كه ما نيز در معرض همان بي‌ثباتي قرار بگيريم.ما مانند كودك نمي‌دانيم «بعد چه مي‌شود».اين ناآگاهي صرفا اطلاعاتي نيست؛ سازوكار مواجهه است.بنابراين فيلم بحرانِ هستي را به شكل «تجربه‌اي ادراكي» در مخاطب بازآفريني مي‌كند: ما نيز حس مي‌كنيم جهان دارد از چارچوب‌هاي آشناي اخلاقي‌اش خارج مي‌شود.در اين نقطه، صدا نقش دوگانه‌اي پيدا مي‌كند: صدا مانند پلي ميان جهان فروپاشيده و جهان هنوز قابل فهم عمل مي‌كند.وقتي نظم بصري فرو مي‌ريزد، صدا به‌ مثابه آخرين سازمان‌دهنده معنا عمل مي‌كند.اما حتي اين سازمان‌دهندگي هم شكننده است. صدا در ويراني هم حامل اميد است و هم حامل تهديد و همين دوگانگي، بحران را عميق‌تر مي‌كند: جهان نه فقط شكسته، بلكه نامطمئن مي‌شود.تجربه كودك از ويراني در فيلم به ما نشان مي‌دهد بحران هستي چگونه از مسير ادراك رخ مي‌دهد. فروپاشي نه فقط در سطح فاجعه بيروني، بلكه در سطح رابطه سوژه با جهان بي‌معناي استعمارزده اتفاق مي‌افتد.فيلم «فروپاشي جهان» را نه به عنوان پس‌زمينه، بلكه به عنوان شرط وقوع اخلاق و مسووليت نشان مي‌دهد. وقتي جهان فرو مي‌ريزد، پرسش‌هاي اخلاقي آسان‌تر نمي‌شوند؛ دشوارتر مي‌شوند، چون معيارهاي معمول «چگونه بايد عمل كرد» نابود شده‌اند. درست در چنين لحظه‌اي است كه چيزي از وجود باقي مي‌ماند: نه به شكل راه‌حل، بلكه به شكل ردي كه از نابودي عبور مي‌كند.

4. اخلاق شنيدن:
 مسووليت ما  در  برابر صداي ديگري

اكنون به پرسش اساسي مي‌رسيم: اين صدا، اين «باقيمانده»، چه نسبتي با ما دارد؟ «صداي هند رجب» ما را نه فقط به شنونده، بلكه به مسووليت فرامي‌خواند. اينجاست كه پاي اخلاق به ميان مي‌آيد، اما نه اخلاقي كه بر پايه قوانين و بايد و نبايدهاي از پيش تعيين‌ شده بنا شده باشد، بلكه اخلاقي كه از دل مواجهه بي‌واسطه با «ديگري» برمي‌خيزد.فيلسوفاني چون امانوئل لويناس بر اين باورند كه مواجهه با چهره ديگري، ما را به‌طور بنيادين فرا مي‌خواند. اما در اين فيلم، «ديگري» نه با چهره مشخص، بلكه با صدا و حضور شكننده‌اش ظاهر مي‌شود. اين صدا، در آستانه محو شدن، همچنان «هست» و همين«هستي» ازلي، ما را به پاسخگويي فرا مي‌خواند. شنيدن اين صدا، صرفا يك عمل ادراكي نيست؛ بلكه يك عمل اخلاقي است.اين صدا، ما را از انزواي وجودي‌مان بيرون مي‌كشد و به چيزي فراتر از خودمان پيوند مي‌زند.مسووليت شنيدن، مسووليت «پذيرفتن» است.پذيرفتن آن رنجي كه از مسير تصوير نمي‌گذرد، بلكه مستقيما از طريق صدا به جان شنونده نفوذ مي‌كند.اين پذيرش، نوعي«گشودگي» است؛ گشودگي به تجربه‌اي كه لزوما با جهان ما همخوان نيست، اما بخشي از حقيقت جهان مشترك ماست و از همين جاست كه اين صدا دلالتي سياسي مي‌يابد. اين صدا، حامل داستاني است كه نبايد فراموش شود و شنيدن آن، اولين گام در جهت جلوگيري از تكرار فراموشي است. در واقع «اخلاق شنيدن» در اين فيلم، با ناتواني ما در توضيح كامل رنج ديگري آغاز مي‌شود. ما نمي‌توانيم صداي هند رجب را به‌طور كامل درك كنيم يا آن را در چارچوب مفاهيم خودمان محصور‌ سازيم. اما همين ناتواني، ما را به اعتراف به وجود ديگري وامي‌دارد؛ وجودي كه فراتر از فهم ماست، اما به حضور ما نياز دارد تا در چنبره قدرت استعماري و رسانه‌اي به فراموشي سپرده نشود.اين مواجهه، ما را از تبديل شدن به شاهدان منفعل خشونت و فراموشي بازمي‌دارد و به شركت‌كنندگان فعال در بازيابي كرامت انساني ترغيب مي‌كند.بنابراين اخلاق شنيدن، دعوتي است به «حساسيت»؛ حساسيت نسبت به نداهاي خاموشي كه در هياهوي جهان به شيوه‌اي عامدانه گم مي‌شوند، اما همچنان حامل حقيقت وجودي و سياسي‌اند كه در آستانه محو شدن است. اين صدا، پرسشي است كه هميشه از ما پرسيده مي‌شود: آيا حاضري بشنوي؟
«صداي هند رجب» ما را به سفري ژرف در باب معناي صدا، رنج و مسووليت انساني دعوت مي‌كند.فيلم از لايه‌هاي آشكار يك واقعه ويرانگر فراتر رفته و به قلب تجربه‌هاي وجودي ما نفوذ مي‌كند.در آستانه نابودي، صدايي از دل ويراني سر برمي‌آورد؛ صدايي كه نه فقط حامل رنج عميق يك كودك، بلكه تجسم مقاومت شكننده زندگي در برابر نابودي و عدالت در برابر ظلم است.فيلم با ظرافتي هنرمندانه، ميان خشونت آشكار و لطافت شكننده صدا، تعادلي مي‌يابد و «زيبايي‌شناسي زخم» را خلق مي‌كند.در مقابل ساختارهاي قدرتي كه تمايل به حذف صداهاي ضعيف و آسيب‌پذير دارند، «صداي هند رجب» چونان اعتراضي خاموش، اما قدرتمند، بر اهميت شنيدن نداهاي خاموش تاكيد مي‌كند.
در نهايت فيلم صرفا بازنمايي يك تراژدي نيست، بلكه دعوتي است براي بازانديشي در باب معناي انسانيت در جهاني كه همواره در معرض ويراني و فراموشي است. صداي هند رجب، صدايي است كه از آينده مي‌آيد، يادآور آنكه تنها با شنيدن واقعي ديگري و پذيرش مسووليت او است كه مي‌توانيم در برابر تاريكي مقاومت كنيم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون