• 1405 چهارشنبه 25 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6323 -
  • 1405 شنبه 26 ارديبهشت

ارغوانِ سوخته

محمد خيرآبادي

مجتمع تجاري ارغوان يك ساعت بود كه داشت در آتش مي‌سوخت و ما مثل مرغ پركنده توي خانه‌ها و خيابان‌ها راه مي‌رفتيم. دم در خانه ايستادم و دود غليظش را كه به آسمان رسيده بود، تماشا مي‌كردم. خاكسترها آرام‌آرام روي لبه‌ پنجره و آستين لباسم مي‌نشستند؛ دانه‌هاي‌ ريزي كه تا همين چند ساعت پيش، بخشي از يك ديوار، يك ويترين يا شايد يك گيتار و يك فلوت بودند. ايستاده بودم و فقط نگاه مي‌كردم. تماشاچي بودن بعضي وقت‌ها سنگين‌ترين كاري است كه يك آدم مي‌تواند انجام بدهد. آن مجتمع براي ما فقط يك ساختمان بزرگ و يك پاساژ و محل خريد نبود؛ تكه‌هايي از روزمرگي‌مان بود و گذشته‌اي كه به آن خو گرفته بوديم و حالا داشت جلوي چشممان دود مي‌شد. هر كدام از ما به نحوي با آن مرتبط بود يا عزيز و رفيق و آشنايمان آنجا كسب و كاري داشت يا نيم ساعت قبل از فاجعه آنجا بود يا روزهاي زوج آنجا كلاس داشت يا غروب‌ها مي‌رفت باشگاه طبقه آخر يا ... دل توي دلمان نبود كه اگر خداي ناكرده كسي توي طبقه‌اي، راهرويي، آسانسوري گير كند چه خواهد شد؟
ياد قنادي طبقه همكف افتادم؛ طعم خاص كوكي‌هاي رژيمي‌اش كه مشتري پر و پا قرصش بودم و هميشه سعي مي‌كردم انواع مختلف آن را توي جعبه سفارش داشته باشم. حتما فروشنده‌هاي بوتيك و لوازم ورزشي و نوشت‌افزار حالا جايي بين آن ازدحام جلوي ساختمان‌ گر گرفته، داشتند تماشا مي‌كردند كه چطور‌ دار و ندارشان ذوب مي‌شود. هر هفته دخترم را مي‌بردم كلاس موسيقي‌ در طبقه سوم‌ همين ساختمان و حالا فكر مي‌كردم به آن نيمكت‌هاي چوبي دور تا دور سالن كه پدرها و مادرها آنجا منتظر بچه‌هايشان مي‌نشستند و پيانويي كه لابد شعله‌ها زودتر از هر چيز ديگري سراغش رفته بودند.
آن روز باد هم با ما يار نبود. انگار لجبازي مي‌كرد. هر بار كه آتش‌نشان‌ها شيلنگ‌ها را سمت پنجره‌ها مي‌گرفتند، باد مي‌پيچيد و آب را در هوا پخش مي‌كرد و در عوض، جاني دوباره به آتش مي‌داد. باد مي‌دميد و آتش با اشتها، لايه‌هاي ديگري از خاطرات و دلبستگي‌هاي ما را مي‌بلعيد. خيلي موقعيت عجيب و تلخي است كه آدم بايستد و ببيند چيزي كه به آن عادت داشته و انگار بخشي از امنيت رواني زندگي‌اش بوده (چون سال‌ها آنجا استوار سر جايش بوده) با اين سرعت از دست برود. آن لحظه حس مي‌كنيم چقدر دست‌هايمان خالي است. 
 همه ما در يك بهت دسته‌جمعي فرو رفتيم و به تصاوير و لحظاتي فكر كرديم كه حالا ديگر جايي براي تكرار شدن نداشتند. ساختمان داشت مي‌سوخت و بخشي از اطمينان ما به فردا را هم با خودش مي‌برد. وقتي همه‌ چيز مي‌تواند در يك چشم به هم زدن بر باد برود، وقتي ۱۱ جانِ عزيز از ما گرفته شد و خانواده‌ها به سوگ نشستند و سستي جهان و بند بودن زندگي به يك تار مو دوباره يادآوري شد، تنها چيزي كه برايت باقي مي‌ماند، سنگيني خاكستري است كه روي شانه‌ات و غمي است كه روي دلت مي‌نشيند و البته حسرت كه‌ اي كاش جور ديگري مي‌شد و ‌اي كاش كساني كه بايد هشدار مي‌دادند و كساني كه بايد هشدارها را جدي مي‌گرفتند، جور ديگري نقش خود را بازي مي‌كردند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون