• 1405 چهارشنبه 25 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6323 -
  • 1405 شنبه 26 ارديبهشت

من نويسنده‌اي مرموز هستم!

مرتضي ميرحسيني

دست‌نوشته‌ها نمي‌سوزند، كتاب تلخي است. از آن جنس تلخي‌هاي عميقي كه در دل نااميدي‌ها و درماندگي‌ها شكل مي‌گيرند. «تو پرسيدي كه روزگار را چگونه مي‌گذرانم، در جوابت خيلي مختصر و مفيد مي‌گويم كه من در واقع دارم روزگار را مي‌گذرانم، اما زندگي نمي‌كنم... فعلا غالب اوقات زندگي‌ام را در پشت صحنه تئاتر مي‌گذرانم و بازيگران، دوستان و آشنايان نزديك من هستند و خداوند ما را از شر همه آنها حفظ بفرمايد!... در يك اتاق بد دارم زندگي مي‌كنم. قبلا در اتاق خوبي زندگي مي‌كردم و يك ميز تحرير داشتم، اما حالا نه آن اتاق را دارم و نه آن ميز را. لذا مجبورم در يك اتاق بد و در زير نور چراغ نفتي بنويسم.» در اين كتاب زندگي ميخاييل بولگاكف از لابه‌لاي نامه‌هايي كه نوشت يا برايش نوشتند، روايت مي‌شود. نويسنده‌اي  متولد اوكراين كه سال‌هاي جواني‌اش در درگيري‌هاي پيش و پس از انقلاب روسيه گذشت. انقلابي كه زندگي‌اش را از مسيري كه او انتخاب كرده بود به مسير ديگري انداخت. پزشكي خوانده بود و دوره‌اي نه چندان طولاني با سفيدها همراه شد. شكست‌شان را به چشم ديد و با اتفاقاتي كه از آنها وحشت داشت، مواجه شد. «من جمعيت‌هايي را ديدم كه مشغول شكستن پنجره‌هاي قطارها بودند و آدم‌هايي را ديدم كه حسابي كتك خورده بودند و لت و پار شده بودند. خانه‌هاي ويران ‌شده و سوخته‌اي را در مسكو ديدم... صف‌هاي طولاني گرسنگان را جلوي در فروشگاه‌ها ديدم و افسران مفلوك تحت تعقيب را ديدم و روزنامه‌هايي را ديدم كه عملا فقط راجع به يك چيز مي‌نوشتند: راجع به خون‌هايي كه در جنوب، در غرب و در شرق كشور دارد مي‌ريزد.» سال‌هاي بعدي نيز سال‌هاي فقر و دربه‌دري بود. در هر چه نوشت، نشانه‌هاي نبوغ ديده مي‌شد، اما در چارچوب سليقه رسمي حكومت جديد جاي نمي‌گرفت. «طرفداري از آزادي مطبوعات يكي از مشخصه‌هاي آثار خلاقه من است و همين ويژگي به تنهايي كفايت مي‌كند تا وجود نمايشنامه‌ها و رمان‌هايم را در اتحاد جماهير شوروي ناممكن سازد. اما همه ديگر مشخصات برآمده از داستان‌هاي طنز من نيز مربوط به همان نكته اول مي‌شود: ته‌رنگ تيره و مرموزي (من نويسنده‌اي مرموز هستم!) كه با استفاده از آنها هراس‌هاي بي‌شمار زندگي روزمره خودمان را به تصوير كشيده‌ام؛ تلخي موجود در زبانم، بدبيني عميقم در خصوص فرآيندهاي انقلابي‌اي كه دارد در كشور عقب‌مانده ما رخ مي‌دهد... ضرورت چنداني به يادآوري نيست كه مطبوعات حكومتي هرگز كوچك‌ترين توجهي به اين ويژگي‌ها نكرده‌اند و در عوض، همواره دلمشغول اين بوده‌اند كه به طرز نامتقاعدكننده‌اي ثابت كنند كه در طنز ميخاييل بولگاكف، توهين وجود دارد.» در جنگ با سانسورچي‌ها - جنگ فرد با نظام - از پيش باخته بود. «امسال ده سال از زماني مي‌گذرد كه من آغاز به در پيش گرفتن يك شغل ادبي در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي كردم... منتقدان وابسته به حكومت همزمان با بيرون آمدن كارهايم، توجه بيشتر را معطوف اين كارها كرده‌اند، هر چند كه هيچ‌ كدام از كارهايم، چه رمان و چه نمايشنامه، تاكنون هيچ نقد مثبتي در هيچ نشريه‌اي دريافت نكرده است. برعكس، روز به روز نقدهاي مطبوعات بي‌رحمانه‌تر شده، طوري كه حالا خيلي ساده اين نقدها مبدل شده‌اند به فحش و ناسزاهاي عنان‌گسيخته... من كه هيچ تواني براي دفاع از خودم ندارم، از مقامات شوروي درخواست كرده‌ام كه اجازه خروج از كشور را، حتي شده براي يك دوره زماني كوتاه به من بدهند، اما اين درخواست هم مورد پذيرش قرار نگرفته است... در پايان اين دهمين سال، ناي و توانم درهم شكسته است. بيش از اين تواني براي بقا ندارم...» اما همچنان نوشت. ادامه داد. تا آنجا كه در توان داشت، ادامه داد و نوشت. عمرش به درازا نكشيد. نارسايي كليه جانش را گرفت. اما چــند يادگاري ارزشمند، مانند «قلب سگي» و «مرشد و مارگريتا» را از خودش باقي گذاشت. بيشتر نوشته‌هاي او سال‌ها بعد از مرگش منتشر شدند، اما اكنون در تاريخ ادبيات چهره معتبر و نام‌آشنايي است.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون