براي مشاوره اگزيستانسي
معنا در مواجهه با مرگ
نوشته: آندره مارسي
ترجمه: عليرضا عباسي
مرگ بخشي از چرخه زندگي و زندگي مجموعهاي است از تيكتاكهاي پي در پي به سوي مرگي گريزناپذير. فرانكل استدلال ميكرد كه پذيرش مرگ بخشي طبيعي از چرخه زندگي است و آدمي بايد در مدت زمان محدودي كه در اختيار دارد معناي زندگي را در هستي خود بيابد.همين ديدگاه است كه سبب ميشود فرد توسط خود زندگي مورد پرسش قرار گيرد. فرانكل اين ديدگاه را «چرخش كوپرنيكي» ناميده است.
«اين خود زندگي است كه انسان را به پرسش ميگيرد. پرسيدن بر عهده انسان نيست، بلكه او بايد بفهمد كه خودش مورد پرسش است، پرسشي از سوي زندگي.او بايد با مسووليتپذيري پاسخ دهد و تنها با پاسخگويي به زندگي خويش است كه ميتواند از پس پاسخگويي به زندگي برآيد.» چرخش كوپرنيكي بيانگر اين است كه آدميان بايد در هستي خود كنشگر و هدفمند باشند، زيرا وجود برايشان باز نميايستد تا آن را به پرسش بگيرند. هايدگر اين حساسيت به زندگي را در ديدگاه خود به مرگ بازگو كرده و استدلال ميكند كه قطعيت مرگ به عنوان چيزي كه «هنوز نيامده اما ميآيد» از نظر اگزيستانسي مهم است، نه فرآيند زيستي خود مرگ. اگر ما هستي انسان را از اين ديدگاه بنگريم و بپذيريم كه مرگ گريزناپذير است، آنگاه هستي ما بهطور جدي حركتي خواهد بود به سوي آن. انسان همان چيزي است كه هايدگر آن را «باشندهاي به سوي مرگ» مينامد.
اين گفتار براي آگاهيبخشي به كساني طراحي شده است كه با دو مساله اگزيستانسي جداگانه روبهرو هستند:
1-بنيانهاي يك زندگي سرشار از معنا و هدف چيستند؟
2- مرگ چگونه ما را به ايجاد زندگي پرمعنا و هدف برميانگيزد؟
تجربه خود من اين است كه آدمي هنگامي كه با گريزناپذيري مرگ روبهرو ميشود تمام جزييات بياهميت را كنار ميگذارد و بر شش چيز تمركز ميكند: تبديل شدن، تجربه، معنا، اصالت، گذشت و ميراث. من اين شش مفهوم را ستونهاي زندگي مينامم .
مرگ
«اگر پاي مرگ را به زندگي خود بگشايم، آن را بپذيرم و با آن بهطور مستقيم روبهرو شوم، خود را از اضطراب مرگ و فرومايگي زندگي رها خواهم كرد. تنها در اين صورت است كه رها ميشوم تا خودم شوم. «مفهوم» باشندهاي به سوي مرگ «به ما يادآوري ميكند كه هستي آدمي در بديهيترين شكل، محدود است. بهطور پيشفرض، حركت گريزناپذير به سوي مرگ ما را فرا ميخواند كه در زمان محدودي كه در اختيار داريم در جستوجوي معنا باشيم.»
تبديل شدن
جرج اليوت ميگويد: «هيچگاه براي تبديل شدن به كسي كه ميتوانيد باشيد، دير نيست.» در اگزيستانسياليسم، تبديل شدن به معناي پذيرش زيبايي هستي از طريق رشد و تكامل پيوسته است. هايدگر استدلال ميكند: «تا آنجا كه ميدانيم انسان موجودي ناتمام است، همواره به جهان خود واكنش نشان ميدهد و بارها و بارها تا زمان مرگ، خود را نو ميكند.» ونترس مينويسد: «تبديل شدن، تحقق نهايي خود بودن است.»
گرامشي همچنين ميگويد: «چالش مدرنيته اين است كه بتوانيد بدون توهم و در عين حال بدون دلسردي و ناكامي زندگي كنيد.»، «انسان محكوم به آزادي است». انسانها آزادند تا به آنچه انتخاب ميكنند، تبديل شوند، زيرا خودشان خود را نيافريدهاند. با اين وجود، كساني كه در قيد حياتند مسوول كارها و اعمال خود هستند.
ميراث سرشار اگزيستانسياليسم در بررسي معناي زندگي، طيف گسترهاي از تفسيرها را نيز فراهم كرده است. براي مثال انديشمندان اگزيستانسي اروپايي مانند كيير كگارد و نيچه بر راز هستي پافشاري ميكنند . اين ديدگاه بر مبارزه و ماجراجويي يك هستي معنادار متمركز است. از سوي ديگر انديشمندان اگزيستانسي شرقي در مكتبهايي چون بوديسم و تائوئيسم بر هارموني هستي يا پذيرش و آرامش وجود معنادار پافشاري ميكنند (اشنايدر و تانگو). از اين رو تبديل شدن يك فرآيند طولاني و دشوار در مسير خودشناسي، دليري و اصالت است.
تجربه
مرگ بازايستادن تجربه است و زندگي آگاهي از تجربه. خود، از رهگذر تجربه پديدار ميشود.
جان ديويي ضمن پافشاري بر تاثير فرهنگ درباره ماهيت اگزيستانسي تجربه ميگويد: «تجربه يك امر زنده و در حال رشد است نه يك چيز بسته و ثابت. تجربه هنگامي كه تحت تاثير گذشته عادتها و عرفهاي سنتي قرار ميگيرد ممكن است با خردورزي و انديشه درست در تضاد قرار بگيرد؛ اما تجربه شامل تامل هم هست كه باعث رهايي ما از تاثيرات زودگذر حواس، تمايلات و سنتها ميشود و توانايي پذيرش و جذب دقيقترين و نافذترين ايدهها را به ما ميدهد.»
بينسوانگر استدلال ميكند كه معنا، از تجربههاي فرد در غوطهوري در جهان روابط انساني حاصل ميشود. با غوطهوري در جهان كه شامل رابطه و نسبت اين جهاني و زمانمند نيز ميشود راه شكلگيري آگاهي تاريخي از بودن باز ميشود. به گفته بينسوانگر همه تجربههاي انساني از جهان در سه قلمرو مرتبط با هم روي ميدهد كه شامل محيط (يا بعد فيزيكي)، ارتباط با ديگران (يا بعد اجتماعي) و جهان فردي (يا بعد رواني و دروني) است. بعدها امي ون درزن (1988) بعد ديگري را به نام بعد معنوي، براي توضيح آن بعدي كه بسياري از فيلسوفان اگزيستانسي از جمله ياسپرس، هايدگر، تيليش، بوبر و مارسل به آن اشاره كردهاند، اضافه كرد.
معنا
براساس نظر ويكتور فرانكل، زندگي در هر دورهاي اگر با احساس بيمعنايي همراه باشد، بحران اگزيستانسي يا «خلأ اگزيستانسي» ايجاد ميكند كه همان زندگي بيمعنا و سردرگم است. به همين منظور، روش درماني فرانكل بر كشف معنا و جهتدهي بيماران به سمت آينده متمركز بود. فرانكل با نگراني از پافشاري فرويد بر غريزه جنسي به عنوان انگيزه اصلي وجود انسان و در تضاد با «اراده به لذت» او و همچنين در تضاد با «اراده به قدرت» آلفرد آدلر، نظريه خود را با تمركز بر «اراده به معنا» به عنوان انگيزه اصلي وجود انسان مطرح كرد.
يالوم استدلال ميكند كه انسان بايد با مفروضات اگزيستانسي دست و پنجه نرم كند. اين مفروضات عبارتند از: آزادي و مسووليت همراه آن، مرگ اجتنابناپذير، تنهايي و چالش معنا در جهاني بيمعنا. اين چهار فرض ويژگيهاي ذاتي و ناگزير تجربه انساني هستند كه در ژرفاي آگاهي انسان نهفتهاند. از نظر يالوم آدميان به خاطر چگونگي طراحيشان به دنبال معنا هستند. يكي از مهمترين ديدگاههاي دكتر ونترس درباره اگزيستانسياليسم اين بود كه اگزيستانسياليسم چيزي بيش از يك رويكرد درماني است كه درمانگر براي درمان انتخاب ميكند، بلكه روشي است كه او براي زندگي خود برميگزيند. يالوم بهطور ويژه مرگ را چالش اصلي اگزيستانسي در زندگي انسان ميداند. به نظر او آدمي از يك سو به اجتنابناپذيري و قطعيت مرگ آگاه است و از سوي ديگر آرزوي ادامه زندگي دارد. سارتر (1946) در سخنراني معروف خود به نام «اگزيستانسياليسم انسانگرايي است» چنين استدلال كرد: «انسان نخست وجود مييابد، با خود روبهرو ميشود، در جهان ظهور ميكند و پس از آن خود را تعريف ميكند.»
از اين ديدگاه، معنا در زندگي حاصل تامل دورهاي بر تجربههاي فردي است. معنا از بينش به دست آمده از ذات تجربه فردي و جمعي افراد نشات ميگيرد. در رابطه با معناسازي، موضوع تامل يا دروننگري موضوع مهمي است.
در اگزيستانسياليسم ماهيت و ذات هر فرد خلاصهاي از تجربههاي زندگي او است كه به آن جهت، هدف و ارزش ميدهد. در اين فلسفه، ذات يا ماهيت انسان از طريق تجربههاي زيسته و انتخابهاي آزاد شكل ميگيرد و از پيش مشخص شده نيست. فرآيند تامل و در خودنگري فرد بايد با در نظر گرفتن عوامل تاريخي، فرهنگي، آزادي، خودشناسي و دليري انجام شود تا بتواند معنايي اصيل براي خود بيابد. مارتين هايدگر استدلال ميكرد كه تحقق وجود اصيل (مانند هنگام مواجهه با مرگ) تجربهاي فردي است كه نميتوان ديگران را در آن سهيم كرد. بينسوانگر بر مبناي مفهوم «در جهان بودن» مارتين هايدگر (1962) به بررسي جهانهاي تجربي معنا و فهم بيمار خود پرداخته است كه او آنها را «جهان طرحها» مينامد.
اصالت
اصالت در فلسفه اگزيستانسياليسم يك مفهوم محوري است. اصالت در اصل يك واژه يوناني است به معناي «كسي كه با اقتدار عمل ميكند» يا «آنچه توسط خود فرد انجام ميشود». توانايي انسان در تشخيص هستي خود به عنوان «باشندهاي به سوي مرگ» او را وادار ميكند از زندگي سطحي خود خارج شود و در پي هستي اصيلتري باشد. با اين حال براي بسياري از مردم روبهرو شدن با اين واقعيت، به حركت به سوي اصالت نميانجامد.
اصالت ارتباط تنگاتنگي با دو مفهوم بنيادين آزادي و واقعيتمندي دارد. آزادي از نگاه اگزيستانسياليستي، همانا ظرفيت بيحد و مرز فرد براي آفريدن و بازآفريني خويش است. انسان بايد خود را بيافريند و مطابق با آن زندگي كند. آنچه سارتر «ايمان بد»، هايدگر «نا اصالتي» و ياسپرس «زندگي در پوسته و لاك» مينامند، هر كدام نوعي تداخل را مطرح ميكنند كه ما را از توانايي اصيل بودن باز ميدارند. براي زندگي كردن به روشي اصيل فرد بايد بتواند رها از هرگونه فشارهاي بيروني باشد، اما اين رهايي در شرايط اجتماعي و فرهنگي پيچيده بسيار دشوار است.
واقعيتمندي به مثابه يك محدوديت و شرط آزادي است. سارتر در كتاب خود «بودن و هيچ» (1943) واقعيتمندي را همان «امر فينفسه» معرفي ميكند كه وجوه بودن و نبودن را توصيف ميكند. اين موضوع را ميتوان با عبارت «فرد محصول محيط خود است» راحتتر درك كرد. با اين حال مهم اين است كه واقعيتمندي دلالت بر اين دارد كه انسان ميتواند فراتر از گذشته، محيط و شرايط خود باشد. اين همان معناي حقيقي آزادي در اگزيستانسياليسم است. از سوي ديگر اگر فرد گذشته عيني و واقعي خود را ناديده بگيرد يا انكار كند، اصالتش را از دست ميدهد. از اين رو واقعيتمندي در رابطه با اصالت، همانا عمل كردن بر اساس ارزشهاي واقعي خود هنگام انتخاب مسير يا ايجاد معنا در زندگي است، نه آنطور كه كيير كگارد راجع به مرحله حسي ميگويد بر مبناي «انتخاب تصادفي» و به هواي دل زيستن باشد. همچنين بخش مهمي از زندگي اصيل برخورداري از اعتماد به نفس و دليري لازم براي انتخاب و عمل بر اساس ارزشها و باورهاي خود است.
زندگي اصيل تاثيرات چشمگيري بر سلامت روان دارد. زندگي اصيل به معناي خودآزمايي مدام معنا، آزادي و مسووليتپذيري است. كساني كه خود و ديگران را فقط بر بنيان معيارهاي هويتي مصنوعي مانند طبقه، مذهب، نژاد و مليت يا معيارهاي واقعيتدار مانند تجربههاي كودكي و انگيزههاي ناخودآگاه تعريف ميكنند از زندگاني اصيل فاصله ميگيرند. در اگزيستانسياليسم زندگي همچون فرآيندي پويا به سوي آينده و رو به جلو است. اصيل بودن يعني پذيرش كامل اينكه هر گامي كه فرد در زندگي برميدارد، آگاهانه، اخلاقي و هدفمنداست.آنها به من اجازه ميدهند كه به خودم و تصميمهايم اعتماد كنم.
گذشت
گذشت يكي از مولفههاي بنيادي براي رسيدن به خوشبختي است و مانند هيجاناتي چون اميد، دلسوزي و قدرداني نمايانگر جنبههاي طبيعي از انسانيت ماست. گذشتِ واقعي نيازمند پذيرش جرم انجام شده و آسيب، درد و شرم ناشي از آن است و به همين دليل بخشي از ظرفيت فضيلت و قدرت شخصيت است.
به گفته نيچه: «توانايي گذشت و فراموش كردن كليد هرگونه خوشبختي بزرگ و كوچك است.» به عبارت علميتر خوشبختي واقعي مستلزم نوعي فاصلهگيري ذهني از زمان حال يا گذشته است، زيرا به ما اجازه ميدهد آن را تجربه كنيم.
براي توانايي پاسخگويي پايدار به جهان و تبديل شدن به چيزي كه ميخواهيم، ابتدا بايد به خود و ديگران توانايي واقعي بدهيم تا با بيعدالتيهاي جهان به صلح برسيم. ويد، ورتينگتون و مير استدلال ميكنند كه گذشتِ واقعي مستلزم درك واقعبينانهاي از مجرم و جرم انجام شده است، به گونهاي كه فرد پشت جرم را نيز بشناسيم و به ماهيت كامل حادثه (شامل جنبههاي خوب و بد) اذعان كنيم. گذشت بخش مهمي از آموزه دينهاي جهان مانند مسيحيت، بوديسم، هندوئيسم، اسلام و يهوديت است، زيرا مستلزم «تمايل به رها كردن حق خود در رنجش، داوري منفي و رفتار بيتفاوت» است.
گذشت در اگزيستانسياليسم از اين رو ارزشمند است كه بازتابدهنده اصلهاي بنيادين آزادي و انتخاب است. گذشت بازدارندگيهاي فرآيند «تبديل شدن» را از ميان برميدارد. گذشت چيزي نيست كه آدمي ناچار باشد آن را انجام دهد، بلكه يك تصميم كنشگرانه و آگاهانه است كه هنگامي كه به درستي اجرا شود فرد را وا ميدارد تا ظرفيتهاي ذاتي و مشروط خود را در مسير استدلال روشنگرانه به كار گيرد. علاوه بر اين، از ديدگاه عاطفي گذشت كمك ميكند تا بار تجربههاي ناعادلانهاي كه باعث ناراحتي و تعارض در روابط فرد با جهان ميشود، آزاد شود و در نتيجه رنجي كه فرد آدمي در وضعيتهاي دشوار احساس ميكند، كاهش يابد. گذشت به معناي فراموش كردن نيست، بلكه به حاشيه راندن يك تجربه منفي است تا بازدارنده توانايي فرد براي تبديل شدن نشود. در نظريه اگزيستانسي، همواره در حال تبديل شدن هستيم و گذشت اين توانايي را به ما ميدهد كه مسير زندگي خود را طوري پاك كنيم كه اسير گذشته نباشيم و بتوانيم و فراتر از آنچه گذشته براي ما تعيين ميكند، رشد كنيم. سه نوع گذشت وجود دارد كه براي بهرهمندي واقعي از آنها بايد دست به كار شد: نخست، گذشت بين فردي، يعني گذشت از توهين يا ستمي كه از ديگران به فرد رسيده است. دوم، گذشت دروني، يعني بخشيدن و گذشت از خود به خاطر عمل نكردن به ارزشها يا اصول شخصي. سوم، گذشت اگزيستانسي، يعني گذشت از چيزهايي كه مايه تاسف هستند، اما خارج از كنترل فردند مانند تجربه از دست دادن خانه در بلاياي طبيعي يا رويدادهاي خشونتآميز تصادفي.
هنگامي كه فردي احساس ميكند به او ستم شده، گذشت مستلزم پذيرشِ دردِ ناشي از آن خطا، درك هزينههاي مربوط به اعمال انجام شده و سپس پذيرش واپسين آزاديهاي انساني است، يعني توانايي انتخاب نگرش خود و تعيين مسير زندگي در هر شرايطی . كيير كگارد در كتاب «بيماري به سوي مرگ» ميگويد كه پرسش اصلي درباره گذشت و بخشش خدا اين است كه آيا خدا همه چيز را ميبخشد يا نه؟ تلاش او براي پاسخ به اين پرسش ژرف ناشي از بررسي شكلهاي نااميدي است كه با ناتواني در گذشت همراه است. او در اين اثر توضيح ميدهد كه گذشت نوعي عشق است و خداوند آزادانه، بهرغم مخالفتها و دلايل، عشق ميورزد و گذشت ميكند.
ميراث
«مرگ سراغ همه ميآيد، اما برخي انسانها بنايي از كردار ميسازند كه تا سرد شدن خورشيد پابرجا خواهد ماند.» (امرسان)
ميراث در اگزيستانسياليسم نه تنها به معناي چيزي است كه پس از مرگ فرد از او به جا ميماند، بلكه در هسته معناي هستي انساني نيز نهفته است. فرآيندِ دادن و گرفتنِ ميراث براي هستي انسان امري است اساسي كه به انسان بودن معنا ميبخشد. معناي انسان بودن در رابطه با ميراث دربرگيرنده طيف گستردهاي از احساسات انساني مانند اميد، عشق، ارتباط، پشيماني، اضطراب، ترس، وحشت، حسادت، تلخي، خشم، بيهدفي، موفقيت، غرور، خرسندي، شادي، قدرداني و فروتني است. تمام اين ويژگيها و احساسات به ناگزير به ايجاد ميراث ميانجامند كه بخش جداييناپذير از تجربه اگزيستانس انساني است.
نورمن كازينز در يك مقاله بحثبرانگيز ميگويد: ميراث ماهيت شخصي، نوعدوستانه و انتقال از نسلي به نسل ديگر را نشان ميدهد.
داستان زندگيها مرا به ياد فلسفه پوچي كامو در افسانه سيزيف مياندازد.در آن افسانه، سيزيف از سوي خدايان به مجازات محكوم شد. او موظف بود كه تا پايان عمرش تخته سنگ بزرگي را به بالاي تپهاي بغلتاند. سيزيف بارها و بارها با تلاش فراوان اين تخته سنگ را به بالاي تپه ميرساند، اما هميشه فرو ميافتاد. به گفته آلبر كامو وظيفه سيزيف نمادي از تلاشهاي آدمياني است كه هر روز در زندگي خود با آن درگيرند. مردم هر روز در محل كار، مدرسه، انجام كارهاي خانه، مراقبت از اعضاي خانواده و ساير فعاليتهاي خود همچون سيزيف، تخته سنگهاي خود را به بالاي تپه حمل ميكنند. ما هر روز در زندگي خود اين وظايف را در جهاني تكرار ميكنيم كه به نظر ميرسد جهان بيمعنايي است و هيچ اهميتي به بارهاي ما نميدهد. آلبر كامو استدلال ميكند كه اين تكرار مستمر و تلاش بيهدف در نهايت پوچ و بيمعناست.
اما اين پايان داستان نيست. هر چند ممكن است وضعيت سيزيف را پوچ و منفي بدانيم، اما نكته مهم درك او از بار و مسووليت روزانهاش است. به هر حال چه كسي دوست دارد زندگياش مانند تراژدي سيزيف باشد؟ راهحل كامو اين است كه ميگويد بايد «سيزيف را خرسند و شاد تصور كنيم». به سخن ديگر اگر سيزيف را نه به عنوان قرباني يك سرنوشت غمانگيز، بلكه به عنوان كسي لحاظ كنيم كه از كار خود، حتي با وجود پوچياش لذت ميبرد آنگاه نگاه ما به زندگي و فقدان احتمالي معنا دگرگون ميشود. بهطور كلي معنا در زندگي از رهگذر تجربههاي خودمان و تفسيرهاي شخصي ما از آن تجربهها ساخته ميشود.
پيامدهاي مشاوره اگزيستانسي
در رواندرماني و مشاوره اگزيستانسي محور اصلي بحث درباره زندگي، مرگ و شكنندگي اگزيستانس يا هستي ويژه انساني است. هر انساني از هر قشر و طبقهاي كه باشد، نميتواند از واقعيتهاي اگزيستانسي خود بگريزد. لحظهاي تامل و خودآگاهي درباره مهمترين ستونهاي زندگي يعني: تبديل شدن، تجربه، معنا، اصالت، گذشت و ميراث در پرتو انديشه مرگ ضروري است . مرگ تلنگري است كه ما را به ستونهاي اصلي زندگي متوجه ميكند. اجتنابناپذيري مرگ، فرآيند رشد فردي و تبديل شدن به خود اصيل، يافتن جريان معنا در زندگي، پايبندي به خود واقعي، توانايي گذشت همراه با فهم و همدلي و ايجاد اثر و معنا در جهان كه از فرد باقي ميماند، اين الزامات بنيادين به انسان كمك ميكنند تا هستي ارزشمند و معنادار بسازد و زندگي اصيل را تجربه كند. در لحظههاي منتهي به مرگ، اين ويژگيهاي اصيل اگزيستانسي بيش از هر زمان ديگري اهميت مييابند و تاثير ژرفي بر فرد ميگذارند.اين ويژگيها بايد از دوران جواني كه امكانات زندگي نامحدود به نظر ميرسند، هدف و آرمان انسانها باشند. انسانها خطاپذير و اغلب در پي ارضاي فوري نيازها و خواستههاي خود هستند. همه ما انسانها اينطور هستيم و شايد اين بخشي از تجربه انساني ماست. اما من به عنوان يك اگزيستانسياليست خود را موظف ميدانم كه انسانها را هر چه بيشتر با اين ويژگيها درگير كنم. كساني كه اين كار را ميكنند اغلب شادي را به عنوان نتيجه طبيعي تلاش خود تجربه ميكنند، اما كساني كه از اين ويژگيها غفلت ميكنند در رويارويي با مرگ دچار ترديد و اندوه ژرفي ميشوند. در درمان اگزيستانسي ما بايد بيمار را براي ايجاد رابطهاي آرام و پذيرنده با واقعيتهايي مانند مرگ آماده كنيم تا به زندگي آزادتر، بازتر و داراي ريشههاي ژرفتر سوق يابد.