گزارش سفر خبرنگار «اعتماد» به ميناب- بخش پاياني
غم بزرگ بچههاي ميناب را به كار بزرگ تبديل كنيم
به داد مدارس فرسوده ميناب برسيد
110 خانواده جديد به بنياد شهيد ميناب اضافه شدند

این گزارش، بیشتر از دو گزارش قبلی، حاوی صحنههای آزاردهنده و تلخ است. به کسانی که به هر دلیلی نمیتوانند یا نمیخواهند این تصاویر را در ذهن بسازند، خواندن این گزارش توصیه نمیشود. لینک مستند 20 دقیقهای« اعتماد» درباره دانشآموزان مدرسه میناب را میتوانید در QRcode ببینید.
غزل حضرتی | اين گزارش، سومين و آخرين قسمت از گزارشهايي است كه در سفر به ميناب، درباره حمله موشكي امريكا به مدرسه ابتدايي شجره طيبه اين شهر تهيه كردهام. شايد گزارش من درباره ميناب تمام شود، اما غم ميناب پايان ندارد و تا ابد روي قلبهايمان سنگيني ميكند. در اين نوشته، روايت امدادگران هلالاحمر از شنبه سياه ميناب، آمار و ارقام اعلامي ازسوي بنياد شهيد شهرستان ميناب و سخنان فرماندار اين شهر را ميخوانيد.
امدادگران خونسردند، بايد خونسرد باشند تا بتوانند كارشان را پيش ببرند. اصلا هر كس كه امدادگر ميشود بايد كمكم به ديدن صحنههاي ناخوشايند عادت كند. اگر خيلي دلنازك باشد شايد نتواند اين كار را ادامه دهد. امدادگران هلالاحمر ميناب هم مثل بقيه امدادگران صحنههاي عجيب و دلخراش زياد ديدهاند، اما وقتي از مدرسه حرف ميزنند، صدايشان طور ديگري ميشود. وقتي ياد سر و بدن جداشده بچه مدرسهايهاي شهرشان ميافتند، دگرگون ميشوند، سعي ميكنند نفسهاي عميق بكشند و همهچيز را آرام و بدون بغض تعريف كنند.
«احسان خردمند» نجاتگر يكم هلالاحمر شهرستان ميناب است. گروه اولي بود كه به مدرسه رسيده بود؛ تقريبا نيم ساعت بعد از اصابت موشك. همراه همكارانش براي بازسازي صحنههاي شنبه ۹ اسفند با ما راهي مدرسه شده. مدرسه كه نه، خرابههاي مدرسه. گودال معروف كه قبلا نمازخانه بوده را نشانم ميدهد. «اينجا جاييه كه موشك تاماهاك امريكايي كه از بحرين اومد، خورد. سه انفجار اينجا رخ داده؛ ساعت ۱۱ بود. از پنجره خانهمان ستون دود را ديدم. همينجا حدودا ۱۰ تا ۱۲ پيكر را بيرون آورديم. خيلي صحنه دردناكي بود. اولين صحنهاي كه ديدم، پسر بچهاي بود كه بين ميز و صندلي گير كرده بود، سرش شكافته بود. صحنه دلخراشي بود. دو، سه تا بچه ديگه را هم ديدم گير كرده بودند. با كمك همكاران پيكرهايشان را بيرون آورديم. دست و پاي جدا شده بود كه پخش شده بود روي خرابهها. سر يك دختربچه گوشه حياط افتاده بود. به سختي ميتوانستيم خودمان را سرپا نگه داريم.»
خردمند ۱۸ پيكر را از زير آوار بيرون آورده. او معلمي را از زير آوار درآورده كه پايش از بيخ كنده شده بود، مانده بود زير ستون. «ما كه رسيديم فقط پيكر شهيد بود. تيم اول، زخميها را نجات دادند. گويا بمب اول كه ميخورد، ميترسند و به نمازخانه پناه ميبرند. بمب دوم ميخورد به نمازخانه، ۲۰، ۳۰ نفر كه در محل همين گودال جمع شده بودند، شهيد ميشوند.»
۴۰ امدادگر هلالاحمر، آتشنشاني و اورژانس، مسوولاني كه براي رسيدگي حاضر شده بودند، والدين بچهها و تعداد زيادي مردم عادي كه براي كمك آمده بودند جمعي حدودا ۱۰۰ نفره را درست كرده بودند. خردمند خودش پدر يك دختر ۲۰ ماهه است، ميگويد: «ما صحنههاي دلخراش در تصادفات جادهاي زياد ديديم، ولي تحمل اين صحنهها سخت بود، خيلي بغض و اشك داشتيم، اما خودمان را كنترل ميكرديم تا بتوانيم بچهها را نجات دهيم. بعضي از همكاران خودشان را ميباختند، اما با اين وجود كمك ميكردند. نفس ميكشيديم، بسمالله ميگفتيم و پيكر شهدا را بيرون ميآورديم. دو روز كامل اينجا بوديم، باز هم تعدادي شهدا بودند كه داشتيم درميآورديم، ديگر رسيده بوديم به جزيياتي چون پوست و موي افراد. در حال حاضر تقريبا چيزي ديگر نمانده، از يكي از بچهها هم هيچچيز جز يك كفش و پوليور آبي پيدا نشد؛ ماكان نصيري.»
پدري در حال كمك به آواربرداري، جانباز شد
ساختمان جمعيت هلالاحمر نزديك مدرسه است. از صبح كه خبر جنگ آمده بود، امدادگران آمادهباش بودند. 8 تيم امدادي آماده شده بودند و باقي نيروها هم فراخوانده شده بودند. احسان محسني، رييس جمعيت هلالاحمر شهرستان ميناب است. او نيز مانند باقي امدادگران در ساختمان جمعيت بود كه انفجار اول اتفاق افتاد. «ساعت ۱۱ و خردهاي كه اولين صداي انفجار را شنيديم. اول احساس كردم انبار اداره را زدند، فاصله ما با مدرسه ۵۰۰ متر است. تا از اتاق آمديم بيرون، در راهپله بودم كه انفجار دوم و سوم اتفاق افتاد. فكر كردم سپاه را زدند، اما وقتي درست ديدم، فهميدم دود از سمت راست ماست، درحالي كه سپاه سمت چپ ماست. ما با خودرو عملياتي راهي منطقه شديم. خيابان قفل شده بود، با آژير مسير را باز كرديم و بعضي از نيروها پياده رفتند.»
لحظه ورود به مدرسه را از خيليها شنيديم كه دچار بهت و شوك شدند. اما شوك براي امدادگر هلالاحمر معنايي ندارد. اين نيروها هميشه در چنين صحنههايي حاضر شدهاند و خودشان را براي ديدن دلخراشترين صحنهها آماده كردهاند. اما آنچه نصيب امدادگران شد هم بهت بود. هيچكدام نميدانستند هدف موشكها، مدرسه ابتدايي بوده است. «رسيديم، ديديم مدرسه را زدند. خيلي صحنه وحشتناكي بود. نيروهاي مردمي و بسيج اينجا بودند. من از در مدرسه كه آمدم داخل، بدو آمدم دم كلاس اول، يك دانشآموز دختري را دادند دست من كه شهيد شده بود. با اينكه فهميدم شهيد شده، بردمش زير درخت حياط تا عمليات احيا را انجام دهيم. ديدم نبض ندارد، عمليات احيا را انجام داديم، اما برنگشت. برگشتم يك دختر ديگر را ديدم، يك سوراخي وسط پيشانياش بود، شهيد شده بود. كلي دانشآموز زنده و شهيد درميآورديم. آمبولانسها، مصدومين و مجروحين را منتقل ميكردند به بيمارستان حضرت ابوالفضل.»
امدادگران هلالاحمر ۲۴ ساعت مداوم در مدرسه كار آواربرداري انجام دادند تا رسيدند به محل نمازخانه؛ همان گودي معروفي كه وسط حياط مدرسه دخترانه درست شده. همانجايي كه تعداد زيادي از بچهها و معلمهايشان براي فرار از حمله به آنجا پناه برده بودند. «بعد از يك روز كامل رسيديم به نمازخانه، همانجايي كه تجمع دانشآموزان در آن قسمت بود. معلم ميخواست بچهها را از حياط بياورد داخل كه جايشان امن باشد كه موشك سوم خورده بود به راهپله كه پايينش نمازخانه بود. اكثر شهدا آنجا بودند. يادم است يك معلم شهيدي داشتيم كه ستون مدرسه وسط بدنش فرود آمده بود، يا يك معلم ديگر سه دانشآموز را در بغل خودش گرفته بود. احتمالا براي اينكه بچهها ترسيده بودند يا ميخواست آواري رويشان نيايد و همهشان با فشار آوار و گازي كه منتشر شده بود، شهيد شده بودند. صحنههاي وحشتناكي را تجربه كرديم.»
بعد از دو روز كامل عمليات آواربرداري و بيرون آوردن پيكرهاي بچهها و معلمانشان، هنوز تعدادي از بچهها پيدا نشده بودند و خانوادههايشان در پيشان بودند. محسني از دستور فرماندار شهر براي ادامه عمليات ميگويد «صبح زود روز سوم آقاي فرماندار تماس گرفتند، گفتند تعدادي از خانوادهها بچههايشان را پيدا نكردهاند، عمليات را ادامه دهيد. با سگ جستوجو نجاتي كه از روز اول در اختيارمان بود محوطه را گشتيم، نه جسدي را پيدا ميكرديم، نه اندامي را. يكي از همكاران نجاتگر خانممان سر يك دانشآموز را از فاصله صد متر بيرون از مدرسه پيدا كرده بود، آورده بود تحويل بدهد. تعدادي از اندامهاي بدن بچهها شامل دست، پا، سر در زمين ورزش افتاده بود. اينها بچههايي بودند كه بيرون منتظر ايستاده بودند كه بچههاي آتشنشاني جمع كردند. سه روز كامل عمليات آواربرداري و جستوجو و نجات طول كشيد. در پروسه آواربرداري، ستاد بحران و مردم عادي هم بودند. افرادي بودند كه با بيل مكانيكي آمده بودند كمك دهند. هر كسي هر ابزار آلاتي داشت، از موتوربرق تا پيكور، آمده بودند پاي كار.»
9 اسفند موشك به مدرسه شجره طيبه ميناب خورد. 73 نفر امدادگر هلالاحمر در مدرسه اجساد را خارج كردند. 12 اسفند 155 جنازه تشييع و به خاك سپرده شد. محسني در ادامه ماجراهاي روزهاي آواربرداري ميگويد «يك پدري داشت اينجا كمك ميداد، بچهاش؛ حنا دهقاني را خودش نجات داد، بچه را با آمبولانس منتقل كردند بيمارستان. دخترش همان روز يا روز بعدش شهيد شد. پدر در حال كمك به انجام عمليات بود، سه نفر را هم از زير آوار درآورده بود كه ديوار سقوط كرد رويش و پايش قطع شد. نميدانست كه دخترش شهيد شده. چند روز بعد وقتي از بيمارستان مرخص شد، به او گفتند دخترت شهيد شده. خانوادههاي دو بچهدار و سه بچهدار زياد بودند؛ سبحان و هانيه احمدي، خواهر و برادرند. از خانواده ذاكري ۵ نفر شهيد شدند؛ خانواده كهرياني دو دانشآموز داشتند.»
همه در حال فرار بودند
«عليرضا دادخدایی» كارشناس مديريت عمليات امداد و نجات شعبه ويژه ميناب است. او هم مانند بقيه همكارانش، براي هزارمين بار در مكان مدرسه حاضر شده و دارد روز واقعه را تعريف ميكند. «اول تيم ارزياب را فرستاديم، محل اصابت را نميدانستيم، تيم ارزياب آمد در منطقه، مشخص شد مدرسه است. همه توان امداديمان را جمع كرديم، بچهها را چهار نفر، چهار نفر با تجهيزات ميفرستاديم به مدرسه. ما جزو دو تيم آخري بوديم كه پياده آمديم با كولهپشتي و برانكارد.»
در يكي از كلاسهاي باقيمانده طبقه اول، زمين كنده شده. دادخدایی از شايعهاي ميگويد كه همان يكي، دو روز اول پخش شده بود و خانوادهها را نگران كرده بود. «شايعاتي آمده بود كه هم خانوادهها را اذيت ميكرد و هم تمركز ما را بههم ريخته بود. اينكه ۱۴ دانشآموز در زيرزمين مدرسه گير كردند و دارند پيام ميدهند كه ما اينجا گير كرديم. به ما فشار ميآوردند كه اينجا را بكنيد و بچهها را نجات دهيد. هرچه ما ميگفتيم اينجا زيرزمين ندارد، باور نميكردند. درنهايت ما اينجا را كنديم تا خانوادهها مطمئن شوند زيرزميني در كار نيست. به هر حال اميد داشتند كه شايد بچهشان آنجا باشند.»
امدادگران هلالاحمر برايشان چند چيز در حادثه اهميت دارد؛ يكي از اين فاكتورها زمان وقوع حادثه است. وقتي مكان انفجار يك مكان عمومي مثل مدرسه باشد، زمان فاكتور مهمي است. «اولين چيزي كه ذهن ما را درگير كرد، اين بود كه صبح اين اتفاق افتاد و دانشآموزان در مدرسه هستند. اگر شب بود خيلي براي ما اهميت نداشت. اينكه در فصل مدارس هستيم، تايم اين واقعه به لحاظ تجمع دانشآموزان و والدين خيلي مهم بود. اولين كساني كه شروع به نجات بچهها كردند، خود والدين بودند. صحنههايي كه در بدو ورود ميديديم، دانشآموزان و والديني بودند كه سراسيمه با سر و صورت پر از گرد و خاك با خونريزي ميدويدند. ما از در مدرسه پسرانه وارد شديم. ساختمان دو ضلع شرقي و غربي دارد، ضلع شرقي تقريبا سالم مانده، اصابت موشكها به ضلع غربي مدرسه بود. بيشتر بچهها در همان ضلع بودند كه آمار تلفات را برد بالا. به گفته والدين و معلمها، زمان اصابت، بچهها در حياط بودند، ميترسند و ميآيند داخل مدرسه. اكثر بچههايي كه پيدا شدند، در راهروها تجمع كرده بودند. همه در حال فرار بودند. چه، كساني كه از حياط آمده بودند، چه بچههايي كه با كولهپشتي بودند و داشتند ميرفتند بيرون كه آوار ريخت روي سرشان.»
دردناكترين صحنهاي كه امدادگران ديدند، اجساد متلاشي دانشآموزان بود. «دانشآموزاني كه از زير آوار بيرون ميآورديم، دستها له بود، كنده ميشد. با كولهپشتي بودند، اين خيلي دردناكش ميكرد. اين بچهها جنگ را نميفهميدند. نميدانستند موشك چيست. خيلي آزاردهنده بود. بچه اي بود كه يك جامدادي دستش بود، تعدادي را از زير آوار بيرون آورديم كه دست بچهاش در دستش بود. خدا كند اين روزها ديگر تكرار نشود، روزهاي سختي بود. ما به معلمهاي اينجا افتخار ميكنيم. آنها شانس رفتن و نجات خودشان را داشتند، ميتوانستند بروند بيرون، ولي نرفتند. هر معلمي پيدا ميكرديم، وقتي بلندش ميكرديم، چيزي از معلم نمانده بود، اما زيرش چند دانشآموز بود كه پيكرهايشان سالمتر بود و معلمشان از آنها محافظت كرده بود. آنها واقعا فداكاري كردند.»
قرار است مدرسه موزه شود
دادخدایی روي خرابههاي مدرسه راه ميرود، ديوار نقاشي شده پيشدبستاني پشتش است. به همان ديوارها اشاره ميكند و ميگويد: «اينجا تكههاي بدن چسبيده بود به همين ديوارها.» تلخي صحنههايي كه ديده را اينطور توضيح ميدهد؛ «بچههاي هلالاحمر با اين عقبه و تجربه سوانح، جا خورده بودند. كسي فكرش را نميكرد مدرسه را بزند. ما در مدرسه آموزش ميداديم، نقاط ايمن را ميگفتيم، ولي انفجار با اين قدرت و موج، مجالي به كسي نميداد كه پناه بگيرد. حتي لباس، بر تن پيكر شهدا نبود، لباسها پودر شده بود. ما روز سوم، يك بوي بد شيميايي استشمام ميكرديم، نميفهميديم بوي چيست تا اينكه از آن قسمت گودي كه ايجاد شده بود، لاشه موشك تاماهاك پيدا كرديم. ماسك زديم رفتيم داخل تا بتوانيم لاشه موشك را بيرون بياوريم. حفرهاي كه ايجاد كرديم براي رسيدن به لاشه موشك، دورتادورش قسمتهايي از بدن بچهها بود. تا روز سوم يكسري بچهها هنوز پيدا نشده بودند. خانوادهها نميرفتند، ايستاده بودند منتظر بچههايشان. دنبال بوي تعفن رفتيم. ما ديگر به كف ساختمان رسيده بوديم. روز سوم از مديريت بحران گفتند باز بگرديد، خانوادهها، بچههايشان را ميخواهند. آن حفره را كنديم، احتمال داديم پيكري مانده باشد. با حساسيت زياد، آوار را برداشتيم. يك جايي از بس پيكرها ظريف و متلاشي بودند، نميشد با بيل كند، با دست ميكنديم. همينطور كه پايين ميرفتيم، تكههايي از بدن بود كه قابل انتقال به كيسه جسد نبودند، نايلون آورديم، هر قسمت را در يك نايلون ميگذاشتيم. لاشه را كه ديديم، ترسيديم. هم از انفجار مجدد و هم از بزرگي لاشه. بچههاي چك و خنثي خطر را رفع كردند. حفره را يك مترونيم عميق كرديم. بوي سوخت موشك بود يا يك گازي بود كه وقتي ميزنند كساني كه زير آوارند، هم خفه شوند. هر چه بود طوري بود كه بچههاي ما نميتوانستند در فضاي باز نفس بكشند. خيلي دانشآموزان دچار خفگي شده بودند يا از آوار يا از همين گاز. حتي توي برادههاي موشك هم گوشت و پوست بود. صحنههاي خيلي تلخي بود. سه، چهار روز بعد، خانواده ماكان كه بيتابي ميكردند، آمدند اينجا. مادرش گفت اين ستون جاي كلاس اول بود؛ كلاس ماكان. موشك از بالا آمده بود بچهها را با خود كشيده بود، آورده بود پايين. ما خيلي كنديم تا رسيديم به آن. اين موشك دوم بود كه مستقيم خورده بود، آورده بود پايين. موشك عجيب و غريب وحشتناكي بود.»
موشك اول روي سوله خورده، دومي روي سقف طبقه دوم، سومي روي راهپلهاي كه زيرش نمازخانه بود. بدنهاي متلاشي شده از شدت انفجار، آنقدر متلاشي بودند كه نميشد به بدن دست بزني. دادخدایی از تكههاي بدنهايي ميگويد كه انگار گذاشته بودند داخل چرخ گوشت. از رد خون روي ديوار و تكههاي ريز بدن انسانها ميگويد كه چسبيده بود به ديوار. «فيلمي آمده بود از ورود والدين به مدرسه؛ فيلم بدي بود. تكههاي بدن دانشآموزان در فيلم ديده ميشود. يك جاهايي از بدن را پيدا ميكرديم، ميدانستيم مال انسان است، اما نميدانستيم مال كجاي بدن است. خيلي از مردم ايستاده بودند، ميترسيدند بيايند نزديك، اين صحنهها را نديده بودند. زير پايشان گوشت بود، تكههاي بدن پخش شده بود. من خودم يك استخواني پيدا كردم، نميدانستم مال كجاي بدن است، سر است، دست است، پاست. چون حجم آوار بالاست، احتمال دارد باز هم تكههاي ريزي پيدا شود.»
پدر محمدطاها خودش بچهاش را پيدا كرد
«اصغر وثوقي»؛ نجاتگر جمعيت هلالاحمر هم مثل بقيه روز حادثه را طوري تعريف ميكند كه مو به تن آدم سيخ ميشود. «با تجربه ۲۰ سالهاي كه در جمعيت دارم، تا به حال با اين صحنه مواجه نشده بودم. آمدم سمت مدرسه، مردم و نيروهاي امدادي بودند، نسبتشان ۱۰ به ۲ بود. موشك دومي و سومي نزديك درمانگاه شهيد آبسالان خورد، يك نفر هم آنجا شهيد شد. آن لحظه كل بچههايي كه داشتند آواربرداري انجام ميدادند، رفتند بيرون تا گردوخاك و حرارتي كه ايجاد شده فروكش كند. من از سمت پسرانه شروع كردم. ماه رمضان بود، ما روزه بوديم، هوا گرم بود، گرد و خاك بود، شرايط را سختتر كرده بود. روز اول تا شبش دم افطار كار كرديم. هر چه پيكرها را درميآورديم اوضاع پيكرها بدتر ميشد. فكر كرديم نهايتا 10 تا ۲۰ دانشآموزند كه نتوانستند بروند بيرون، ولي هر چه ميآمديم جلوتر، تعداد بيشتر ميشد. سگ زندهياب هم آمده بود، داشت ميچرخيد. متاسفانه سگ زندهياب هم چيزي پيدا نكرد.»
وثوقي از صبح روز دوم ميگويد، وقتي پدري به التماس آمده بود دنبال همسر و دو فرزندش. «وحشتناكتر از همه اين بود كه سحر روز دوم بود، داشتيم آوار برميداشتيم، پدري آمد با التماس كه همسرش معلم بود و دو بچهاش را هم از دست داده بود. از سحر روز دوم ديگر اميدي به زنده ماندن نفرات نبود، فقط ميخواستند گوشهاي از پيكر بچههايشان را پيدا كنند. طبقه بالا نمازخانه بود، طبقه پايين بوفه. بعد از اذان صبح بود آقايي آمد كنار من نشست، گفت آقا اينجا بوفه بوده، خانمم اينجا در بوفه كار ميكرد. ميشه من كمكت كنم، گفتم مشكلي نيست، داشتم آوارها را كنار ميزدم، تكهاي مانتو دستم آمد. نشانش دادم، گفت اين مانتوي خانم منه، صبح كه ميآمد اين را پوشيده بود. به يك لنگه كفش رسيديم، گفت اين كفش هم مال خانم منه. كمي بعدش به پاي يك خانم رسيديم. گفت اين خانم منه، كيسه جسد آورديم، جسد را تحويل داديم. سحر روز دوم يك آقايي آمد با خواهرش و خانمش گفت پسرم محمدطاها ملاحي نيست، شما اين اسم را نديديد؟ گفتم يادم نميآيد. آنقدر اسمها زياد بود كه در خاطرم نميماند. اين بنده خدا ايستاده بود، داشتم آواربرداري ميكردم، يك كيفي پيدا شد، آوردم بيرون، گفت اين شبيه كيف پسر من است، كيف را باز كردم، كتابها را آوردم بيرون، رويش را ديد اسمش نوشته بود، كيف پسرش بود. يك جايي آواربرداري سخت شده بود. طبقه دوم بوديم، ديدم از زير آوار سه تا پاي بچه بدون كفش معلوم است، يك پا از يك پيكر كامل بود. پدر محمدطاها گفت اين پسر من است، آوار را زديم كنار، گفت اين پسر من است. من به او گفتم شما برويد بيرون، بچهات را در اين شرايط ببيني حالت بد ميشود. حدود 10 دقيقه با او حرف زدم تا متقاعد شد برود بيرون. پيكر را بيرون آورديم، تحويل آمبولانس داديم.»
110 خانواده جديد به بنياد شهيد اضافه شدند
براساس صحبتهايي كه مسوولان ميناب ميكنند، زمينهايي كه شامل مدرسه و كارواش و درمانگاه و داروخانه بود، به شكل سنتي براي نيروي دريايي سپاه بود. از زماني كه شهر گسترش پيدا كرد، به دستور آقاي تنگسيري مراكز سپاه از شهر خارج شد، پادگان امام علي هم از شهر خارج شد. ديگر مركز نظامي به آن شكل در شهر نداريم، اولين مركز نظامي ۴۵ كيلومتر با شهر فاصله دارد.
عبدالرسول قدوسي؛ رييس بنياد شهيد و امور ايثارگران شهرستان ميناب است. او در گزارشي كه ميدهد، ميگويد: «ما در دفاع مقدس 8 ساله، ۲۵۷ شهيد داشتيم، به اضافه ۷۶ آزاده و نزديك به ۵۰۰ جانباز. در جنگ اسراييل شهيد نداشتيم. در اين جنگ اما ۱۷۵ شهيد اضافه شدند. قريب به ۱۰۰ نفر هم دانشآموز جانباز و مجروح داريم. براي بچهها و والدين جانباز، از بيمارستان ليست پذيرش را گرفتيم، مدارك باليني را هم گرفتيم. نزديك به ۳۰ و خردهاي سوختگي داريم، تعدادي هم در حد تركش كوچك دارند كه از بدن خارج شده، تعدادي شكستگي پا، دست، پارگي بعضي از اعضاي بدن و موج گرفتگي داريم، از بين رفتن مهرههاي كمر داريم، بعضي هم نياز به مشاوره دارند. ۱۱۰ خانواده داريم. مشكلات روحي رواني خانوادهها را بررسي ميكنيم. دو نفر شهيد پاسدار نيروي دريايي كشتي دنا را داريم. براي شهداي مدرسه و مراكز نظامي انتظامي تشكيل پرونده داديم. دنبال احراز شهادتشان هستيم.»
قدوسي درباره احداث ساختمان جديد مدرسه ميگويد: «كلنگ مدرسه جديد شجره را در مكاني جديد زدند كه انشاءالله زودتر ساخته شود. 10 نفر از معلمهاي مدرسه سالم ماندهاند كه دارند آنلاين به بچهها تدريس ميكنند.»
اين آدمها براي مادر و پدر شهيد بودن خيلي جواناند
فرماندار ميناب از قديميهاي شهر است. سالها بخشدار بوده و از دولت اول روحاني فرماندار ميناب بود. «محمد رادمهر»، در اين بيش از دو ماه دايم در حال سركشي به خانوادههاي بچههاي شهيد مدرسه بود، ميگويد: «صحنهها و روايتهاي بسيار دردناكي ديديم و شنيديم. پدري داريم كه ميگويد آن روز بچهام لج كرده بود، نميخواست برود مدرسه، من به زور بردمش، گفتم عزيزم برو، ظهر ميام دنبالت. باز بهانه كرد دنبال من راه افتاد. من بردمش داخل مدرسه. بچهام نميخواست برود مدرسه، من به زور بردمش. الان حالش خراب است، خيلي خراب. دارد ديوانه ميشود، دايم خودش را شماتت ميكند. از خانه بيرون نميآيد. يكي ديگر از پدرها هست كه هر روز صبح ساعت ۶ با موتورش ميرود سر مزار، با كيف بچهاش. ظهر سر ساعت تعطيلي مدرسه باز ميرود مزار، انگار كه بچه را برده مدرسه و ظهر شده بايد برود دنبالش. آدم اينها را ميبيند، ميخواهد سر بگذارد به بيابان. قلبمان تكهتكه شده از ديدن اين صحنهها. اين پدرومادرها سني ندارند، خيلي جواناند. براي مادر و پدر شهيد شدن خيلي جواناند.» فرماندار هم مثل بقيه آدمهاي شهر، صبح شنبه 9 اسفند در محل كارش بود و مشغول پيگيري امور جاري. او هم مانند امدادگران، مثل ديگر مسوولان، با شنيدن صداي انفجار تلاش كرده از ميان انبوه جمعيت خودش را به مدرسه برساند. او هم مثل بقيه شاهد صحنههاي عجيب و تلخ زيادي بوده كه به قول خودش آنقدر غم اين صحنهها زياد است كه خيلي قابل توصيف و قابل انتقال نيست.
رادمهر ميگويد بچههاي مدرسه شجره طيبه از شهرهاي مختلف استان و حتي استانهاي همسايه بودند. خانوادهها براي كار آمده بودند ميناب و بچههايشان در اين مدرسه بودند. اين مدرسه سالهاست كه دارد كار ميكند و هيچ پايگاه نظامي كنارش نيست. «از استان فارس، كرمان، اصفهان، كردستان و سيستان و بلوچستان دانشآموز داشتيم. حتي ما دو دانشآموز اهل سنت داشتيم از سراوان و سنندج.»
او در اين مدت با خانوادههاي زيادي حرف زده و بيتابيهايشان را شنيده است. «يكي از والدين از روي خال پشت گردن بچهاش او را شناسايي كرد. چون بچه سوخته بود. يكي از مادرها متولد 77 بود، بچه اولش بود، ميگفت من چند سال بچهدار نشده بودم، نذر و نياز امام رضا كردم. دخترم خيلي پرانرژي بود، موهايش هم بلند بود، هميشه در خانه با او درگير بودم كه موهايت را جمع كن ميريزد توي خانه، الان توي خانه راه ميروم زير فرش را نگاه ميكنم دنبال يك تار مويش ميگردم. يكبار رفتم گلزار شهدا ديدم مادري نشسته كنار قبر بچهاش دارد با دستش روي سنگ ميكشد انگار دارد سنگ را پاك ميكند. كنجكاو شدم، رفتم پيشش، گفتم شما مادر بچه هستيد؟ گفت مادر اين بچه فوت كرده بود. من خالهاش هستم، پيش من بزرگ شده، من هر شب اين بچه را بايد نوازش ميكردم تا خوابش ببرد.» خاطراتش از خانوادههاي بچهها تمام نميشود.
به داد مدارس فرسوده ميناب برسيد
مدرسه شجره طيبه يكي از مدرسههاي خيلي خوب ميناب بود. اين را همه كساني كه با آنها حرف زديم ميگويند. اما در كنارش اين را هم ميگويند كه اوضاع مدارس در شهر ميناب اصلا خوب نيست. باتوجه به محروم بودن شهرستان، هم كمبود مدرسه وجود دارد و هم نياز به نوسازي مدارس. فرماندار ميناب هم به اين موضوع اشاره ميكند و ميگويد «اينجا شهرستان محرومي است. تعداد مدارس فرسوده ما خيلي زياد است. شهرستان ميناب ۶۴ هزار دانشآموز دارد. چهار تا پنج هزار فرهنگي دارد. جمعيت شهرستان ۳۰۰ هزار نفر است. ميناب، دومين شهر هرمزگان است به لحاظ جمعيتي، اما به لحاظ سابقه تاريخي، از بندرعباس قديميتر است. زمان شهر شدنش با اصفهان و خوزستان بوده، يعني سابقه تاريخي بندر تياب خيلي زياد است؛ زماني كه آفريقا با هند تجارت ميكرد، زماني كه كشورهاي عربي نبودند، ميناب بود. آن زمان كشورهاي عربي ميآمدند اينجا نخلستانهاي ميناب را اجاره ميكردند، شيخنشينها و عربهاي امارات ميآمدند اينجا، نخلهاي ما را اجاره ميكردند خرما ميبردند.»
ميناب هم مثل خيلي از شهرهاي قديمي و تاريخي ايران، وقتي بزرگ شد، وقتي جمعيتش زياد شد، وقتي موج بيكاري گريبانش را گرفت، محروم و محرومتر شد. كاش غم بزرگ بچههاي ميناب را به كار بزرگ تبديل كنيم. كاش لااقل مدرسههاي شهر نوسازي شوند، كاش لااقل يك بيمارستان شهر بشود دو بيمارستان. كاش زمينهاي بازي بچهها زياد شود، كاش غبار محروميت از شهري با قدمت ميناب پاك شود.