داماد كلاهبردار و ارتباط او با يك پرونده جنايي
سرهنگ فرهاد شمسآبادي
در طول خدمت، بسياري از مواقع با وقايع تلخي روبهرو شديم كه واقعا فراموش كردن آنها بسيار سخت است. در كنار آن چيزي كه ميتوانست اين تلخي را از بين ببرد، زمان كشف پرونده و دستگيري بزهكاران بود كه شيريني برق چشمان مالباختگان و قربانيان بسيار دلگرمكننده و زيبا بود و البته فراموش نشدني. يكي از روزهاي اواخر تابستان با بيسيم اعلام كردند كه در يك مراسم عروسي در پي نزاع دستهجمعي يك فقره قتل اتفاق افتاده است، چون بازپرس ويژه قتل و تيم اداره جنايي بايد از صحنه ديگري به محل بروند و كمي طول ميكشد از گشت آگاهي ما را اعزام كردند. اتفاقا به محل خيلي نزديك بوديم و وقتي رسيديم به محل، گشت كلانتري هم تازه رسيده بود، ولي قبلش موتورسوار رسيده و اجازه خروج مهمانان را نداده بود. يك سالن عروسي بسيار شيك در بالاي شهر تهران با حياط تزئين شده و ماشين عروس گل زده كه جلوي در بود. سفره عقد به هم ريخته و كيك عروسي متلاشي شده، ديده ميشد. عروس در حال گريه و زاري و اوضاع به شدت متشنج بود. كنار حياط يك مرد ميانسال حدود 55 ساله در حالي كه يك روميزي سفيد خونين روي صورتش بود، ديده ميشد. يك زن جوان هم كه دو كودك (يك دختربچه تقريبا چهار، پنج ساله و يك پسربچه دو ساله) همراهش بودند در كنار عروس نشسته بود و حال خوبي نداشت.خانواده عروس كه ديگر بماند در چه حالي بودند. عاقد هم با نفر همراهش كتك خورده در دفتر مدير سالن نشسته بود و اما داستان چي بود؛ در حالي كه عاقد خطبه را ميخوانده يك دختربچه چهار، پنج ساله ناگهان از ميان جمعيت به طرف داماد ميرود و ميگويد كه بابا، بابا كجا بودي؟ دلم برات تنگ شده و همزمان مادربچه با كودك ديگري كه در بغل داشته وسط سفره عقد ميپرد و شروع به ناسزا گفتن به داماد ميكند. در همان لحظه خاله عروس كه كله قند روي سر عروس و داماد ميسابيده با همان كله قند به سر داماد ميكوبد؛ اين كله قند خوني وسط سفره عقد افتاده بود. داماد با ديدن اين وضعيت با صورت خونين از پنجره فرار ميكند. مرد ميانسالي هم كنار حياط افتاده بود كه به عنوان دايي داماد در خواستگاري و ساير تشريفات حاضر بوده و مورد نوازش خانواده عروس واقع شده و كتك سيري خورده بود. بعد از تحقيقات اوليه و جداسازي خانواده عروس و ضاربان اصلي ساير مهمانان را به سرنشين تيم سپردم كه بعد از ثبت مشخصات و شماره تلفن مرخصشان كند. جالب كه همه ميگفتند از خانواده داماد فقط همان دايي در مراسم حاضر بوده و يك نفر هم همراه داشته كه او هم فرار كرده است. بقيه مهمانان از خانواده عروس و دوستانشان بودند. سراغ جسد رفتم تا ببينم مدارك شناسايي دارد يا نه، اما متوجه شدم از بينياش خون گرم جاري است، ولي نبضش لمس نميشد؛ بلافاصله به اورژانس زنگ زديم. همسر يكي از مهمانان پرستاري حرفهاي بود و فورا سراغ مصدوم آمد و با ماساژ قلبي او احيا شد. آمبولانس هم رسيد و با تزريقاتي كه انجام داد، اين شخص نجات پيدا كرد و او را به بيمارستان منتقل كردند. با تحقيقات بيشتر مشخص شد كه داماد كلاهبردار حرفهاي بود و عروس هم از خانواده بسيار پولدار و اين فرد با همان روشهاي متقلبانهاي كه همه در جريان هستيد به خانواده عروس نفوذ كرده و با عنوان اينكه تمام خانودهاش در زلزله اردبيل از بين رفتهاند و چندين ده هكتار زمين كشاورزي و صادرات ميوه به باكو دارد. بعدا مشخص شد فرد كتك خوردهاي كه از مرگ نجات پيدا كرد، راننده آژانس بود كه داماد فراري مدتي با او به اين طرف و آن طرف ميرفت. داماد به او هم كلك زده بود و گفته بود چون كسي را ندارد به عنوان دايي براي مراسم خواستگاري همراه او باشد. او هر چند هفته يكبار به بهانههاي مختلف از جمله اينكه بايد به باكو يا استانبول برود، به شهر ديگري ميرفته تا به خانوادهاش سر بزند. ماجرا اينطور بود كه خواهر همسرش با يكي از دوستانش براي پيگيري چاپ كاتالوگ به تهران آمده بودند و در كنار چاپخانه فروشگاه كارتهاي عروسي بود كه خيلي تصادفي كارتهاي عروسي شوهر خواهرش را كه داشتند بستهبندي ميكردند و به پيك ميدادند تا ببرد را ميبيند. با زرنگي يكي از كارتها را به بهانه اينكه خيلي قشنگ است و براي نمونه ميخواهد از چاپخانه ميگيرد و بقيه ماجرا كه خانم با لباس مرتب با بچهها در محل عروسي حاضر ميشود و آن گوشه كنارها ميچرخد و دقيقا وقتي داشتند خطبه را ميخواندند دختربچه را ميفرستد سراغ آقا داماد و آن اتفاقات ميافتد. اما سرنوشت داماد، غذا، ميوه و شيرينيهاي عروسي و نهايتا ارتباط با يك پرونده جنايي ديگر كه خيلي هم جالب است؛ داماد بعد از فرار در مراسم عروسي سريع حساب بانكي را خالي ميكند تا از مرز خارج بشود. از شانس بدش چون حواسش به اعتبار پاسپورتش نبوده كه تمام شده نميتواند از مرز خارج بشود. بنابراين به خوي برميگردد. او يك چك حامل از پدر عروس داشته كه در بانك ملي خوي وصول ميكند. با نيابت قضايي دو نفر را به خوي فرستاديم، اما متاسفانه داماد شهر را ترك كرده بود. بعدا در سرنخي كه پيدا شد، متوجه شديم او با سواري كرايه دربستي به اروميه برگشته، اما در اروميه نتيجهاي حاصل نشد و ماموران به تهران برگشتند. همسرش گفت داماد فراري يك دوستي در يكي از شهرهاي مرزي دارد. فورا دو نفر را با نيابت به آنجا فرستاديم و دوستش را پيدا كردند. دوستش گفت طرف را ديده كه در اتاقي اجارهاي دنبال مدارك جعلي و خروج غيرمجاز است، اما متهم قبل از خروج دستگير شد. در راه بازگشت به تهران در حال صورتجلسه از وسايلش بوديم كه يك فاكتور خريد طلا (حلقه ازدواج) به تاريخ سه سال قبل در شهر ديگري به نام يك خانمي در ميان وسايلش پيدا شد كه جالب بود، ولي خب متهم بايد تحويل شعبه كلاهبرداري ميشد و آنجا هم به فاكتور اشاره كردم. تقريبا دو ماه بعد براي انجام ماموريت به همان شهري رفتم كه فاكتور طلا مربوط به آن بود. روي تقويم روميزي يكي از افسران در پليس آگاهي آن شهر نام يك خانم نوشته شده بود كه اسمش برايم آشنا بود. پرسيدم داستان چيست؟ گفتند يك فقداني است كه مادرش مرتب به آگاهي ميآيد و پدرش هم مدتي است سكته كرده و زمينگير شده؛ خانواده خوب و آبرومندي هستند. ياد فاكتور حلقه در جيب داماد كلاهبردار افتادم. داستان را تعريف كردم و اين داستان به سرنخ تبديل شد و به تهران برگشتم. فرداي آن روز از آگاهي آن شهر با نيابت قضايي براي تحقيق از متهم آمدند كه متوجه شديم با سپردن وثيقه آزاد شده است، ولي با پيگيري كارآگاهان، متهم حين خروج از كشور دستگير شد و اعتراف كرد كه دختر بيچاره را اغفال كرده و به قتل رسانده است. در آن شهر هم با يك شناسنامه جعلي خودش را به نام شخص ديگري معرفي كرده بود كه همكاران حين تحقيقات در پرونده گم شدن دختر جوان متوجه شده بودند شناسنامه جعلي موبوط به فرد فوت شدهاي بوده و سرنخي از آن طريق به دست نياورده بودند. بعدا متهم اعتراف كرد شناسنامه را از يك نفر كه جاعل حرفهاي بوده، خريداري كرده و مربوط به يك مرد از اهالي روستاهاي جنوب شرق بوده است.
قسمت جالب ماجرا اينكه روز اول بعد از به هم خوردن عروسي مدير سالن به پدر عروس ميگويد صد و پنجاه پرس غذا آماده كرديم و پولش را هم داديد بايد ببريد. حالا در آن وضعيت كسي حس غذا خوردن نداشت. پدر عروس وقتي فهميد موضوع قتل با زنده شدن آن راننده بدبخت منتفي شده خيلي خوشحال شد و اصرار داشت غذاها را به ماموران بدهد. گفتم صد و پنجاه غذا را چه كار كنيم، اما او اصرار ميكرد. مدير سالن ظرف يكبار مصرف آورد و سه مدل غذا را در ظرفها ريخت. تعدادي از مهمانان باقيمانده غذا را گرفتند. بقيه غذاها را در مسير هر جا كارگران شهرداري يا ضايعاتي ميديديم با ماشين گشت آگاهي ميايستاديم و به آنها ميداديم و آنها هم با تعجب به ما نگاه ميكردند. وسط راه يك ضايعاتي را صدا كردم تا به او غذا بدهم، اما او گونياش را انداخت و فرار كرد؟! بقيه غذاها را برديم و به يك پرورشگاه كه ميشناختيم، داديم؛ البته تمام ميوه و شيرينيها را هم به همين جا تحويل داديم.