بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
نادا صبوري
يك چيزهايي هستند كه شبيه هيچ چيز ديگري نيستند يا حداقل آنقدرها شبيه نيستند.قاعده و قانونشان با چيزهاي ديگر فرق دارد. مثلا هر چه به آخر نزديك ميشوي، تحملشان سختتر ميشود.
كساني كه ماراتن دويدهاند، خوب ميدانند: آن هفت - هشت كيلومتر آخر اتفاقا سختترين بخش است. اينطور نيست كه كسي به تو بگويد خوشحال باش، چون بخش سخت گذشته و آسانش مانده. تو سي و چند كيلومتر را پشت سر گذاشتهاي و در تمام آن مدت يك چيزي گوشه ذهنت پرسيده: «چرا؟» تو با قدرتت يا جواب دادي يا ناديدهاش گرفتي. اما به آن كيلومترهاي آخر كه ميرسي، عمق و انتهاي آن «چرا چرا چرا» آنقدر به تو فشار آورده كه ديگر نميتواني صدايش را انكار كني. جواب خاصي هم برايش نداري.
اصلا سختي و آساني وقتي بدن به مدت طولاني با چيزي درگير است، معناي ديگري پيدا ميكند، مخصوصا تجربههايي كه تو با جسم و روح توامان با آنها روبهرو ميشوي. شيميدرماني هم چيزي شبيه همين است. انگار اتفاقا به آخرهايش كه نزديك ميشوي، تهيتر و تهيتر ميشوي از انرژي و انگيزه و توان و روحيه؛ از هر كلمهاي كه ميخواهد آن نيروي لازم براي دوام را توضيح بدهد. اينجا تو فقط به هر ترتيبي شده ميخواهي خودت را به خط پايان بكشاني. از هميشه كلافهتري. دستكم من امروز در اين نقطه قرار گرفتهام و از هميشه كلافهترم. نقطهاي كه حتي ديدن آنژوكت صورتي جلسه آخر در كابين براي يك بار هم از نظر رواني عذابدهنده است؛ چه برسد به فكر اينكه يك بار ديگر بايد سوزش وارد شدنش به بدنم و دو ساعت بودنش در رگهايي كه خسته شدهاند را تحمل كنم.
از آن روزي كه از مطب دكتر بيرون آمدم و در بهت و اشك، زير آفتاب كمرمق زمستان روي پلههاي مرمري نشستم، چند ماهي ميگذرد. تغييرات بزرگي را پشت سر گذاشتهام. يك بار به دوستم گفتم: فكر ميكنم با شيميدرماني، بدنم به نوزاد من تبديل شده؛ با عادتهاي جديد و نيازهاي متفاوت.
اين روزها موهايم دارند جوانه ميزنند. پرستار گفت اينها موهاي نوزاديات هستند. اگر بخواهيم استعاري و رمانتيك نگاه كنيم، ميشود چيزي شبيه تولد دوباره. اما هيچ تولد دوبارهاي بدون تجربه مرگ يا حداقل اندكي مرگ، ممكن نميشود. حتما درخت هم زمستان كه ميشود همين قدر بيرمق و خسته است و گاهي با خودش ميگويد اصلا ارزشش را دارد؟ بهار از دور صدايش ميزند و بايد ميان غوغاهاي درونش صداي بهار را پيدا كند، دستش را بگيرد و برسد به شكوفه زدن دوباره.