بومگردي از اقامتگاه تا احياي معنا
يكي ديگر از ظرفيتهاي مهم بومگردي، كاهش فاصلههاي فرهنگي است. هرچه مراوده ميان مردم بيشتر شود، شناخت متقابل نيز افزايش مييابد. بومگردي، بهويژه در مناطق مرزي و چندقوميتي، ميتواند به فهم بهتر اقوام و فرهنگها از يكديگر كمك كند. اين ظرفيت، در كشوري مانند ايران كه تنوع فرهنگي يكي از سرمايههاي اصلي آن است، اهميت ويژهاي دارد. اما بومگردي بيخطر نيست. يكي از آسيبهاي جدي آن، كالايي شدن فرهنگ است. اگر لباس، آيين، موسيقي و سبك زندگي مردم فقط براي نمايش به گردشگر بازسازي شود، فرهنگ از زندگي جدا و به صحنه تبديل ميشود. در چنين وضعي، اصالت فرهنگي آرامآرام فرسوده ميشود. بومگردي نبايد مردم محلي را به بازيگران نمايشي براي مصرف گردشگر تبديل كند. چالش ديگر، نسبت بومگردي با جامعه محلي است. سود اين فعاليت بايد به مردم همان منطقه بازگردد. توسعه زماني واقعي است كه مردم محلي در مركز آن باشند، نه اينكه سرمايهگذار بيروني وارد شود، سود را ببرد و براي روستا فقط فشار، تغييرات سطحي يا نارضايتي باقي بماند. توسعهاي كه حرمت مردم را از بين ببرد، توسعه نيست. در يكي از تجربههاي ميداني در بلوچستان، نگهبان سدي كه كنار روستا ساخته شده بود، جملهاي گفت كه فراموشكردني نيست: «اين سد حرمت من را برد.» او پيشتر در روستاي خود جايگاهي اجتماعي داشت، اما پس از جابهجايي روستا، شأن و موقعيتش فرو ريخته بود. اين جمله، خلاصه يك حقيقت بزرگ است: توسعه اگر منزلت انسان را حفظ نكند، فقط سازه ميسازد، نه زندگي. از همين منظر، در بومگردي بايد مراقب رابطه قدرت و سرمايه بود. جامعه محلي نبايد حاشيهنشين توسعهاي شود كه به نام او انجام ميشود. زنان، جوانان، هنرمندان، كشاورزان، صاحبان دانش بومي و ساكنان روستا بايد در مركز زنجيره ارزش بومگردي قرار بگيرند. بومگردي بدون مردم محلي، فقط يك نام زيبا براي شكل تازهاي از بهرهبرداري است. نكته مهم ديگر اين است كه هدف بومگردي نبايد فقط اقامت باشد. امروز در برخي مناطق، اقامتگاه جاي خود تجربه بومگردي را گرفته است. اگر قرار باشد فقط خوابگاهي در كنار كوير، جنگل يا روستا ساخته شود، تفاوت چنداني با مسافرخانه نخواهد داشت. مزيت واقعي زماني شكل ميگيرد كه گردشگر، زندگي در فرهنگ محلي را تجربه كند؛ كنار يك هنرمند صنايعدستي بنشيند، بخشي از فرآيند بافت، پخت، ساخت، موسيقي، آيين يا زيست روزمره مردم را لمس كند. گردشگر خارجي براي هتل لوكس به ايران نميآيد. او در جستوجوي فرهنگ، طبيعت، روايت و سبك زندگي ايراني است. از همين رو، حمايتها و تسهيلات بايد به سمت خلق مزيتهاي بومي بروند، نه فقط ساخت اقامتگاههاي بيشتر. اگر جهتگيريهاي جديد وزارت ميراث فرهنگي بتواند از نگاه صرفا كالبدي عبور كند و بر تجربه، روايت، هويت و زيست محلي متمركز شود، بومگردي ايران ميتواند وارد مرحلهاي جديتر شود. اين مسير البته بدون همراهي دستگاههاي ديگر دولت ممكن نيست؛ از راه و ارتباطات گرفته تا محيطزيست، آموزش، نظام بانكي و مديريت محلي. رسانه و شبكههاي اجتماعي نيز در اين ميان نقشي تعيينكننده دارند. امروز بسياري از مقصدهاي سفر، پيش از آنكه در نقشه انتخاب شوند، در تصوير و روايت انتخاب ميشوند. يك عكس از خانهاي بومي، يك روايت انساني از ميزبان محلي، يك ويديو از غذاي روستايي يا يك داستان كوتاه از زندگي مردم، ميتواند مقصد سفر را تغيير دهد. توسعه بومگردي بدون روايت، تصوير، اعتماد و ارتباطات ممكن نيست. پيوند بومگردي با محيطزيست نيز حياتي است. اگر گردشگري به تخريب طبيعت، توليد پسماند، فشار بر منابع آب و نابودي زيستبومهاي محلي منجر شود، ديگر نميتوان آن را بومگردي ناميد. بومگردي بايد به جاي مصرف طبيعت، به حفاظت از آن كمك كند. سياستگذاري در اين حوزه بايد گردشگري و محيطزيست را دو مساله جدا از هم نداند. از امروز بايد به نسبت بومگردي با حافظه تاريخي نيز فكر كرد. مكانهايي كه جنگ، آسيب، مهاجرت، مقاومت يا تجربههاي دشوار تاريخي را از سر گذراندهاند، نبايد لزوما به موزههاي خشك و رسمي تبديل شوند. گاهي ميتوان آنها را به گونهاي حفظ كرد كه زيست، روايت و حافظه مردم در آن باقي بماند. چنين مكانهايي ميتوانند ظرفي براي آموزش تاريخي، گردشگري حافظه و انتقال تجربههاي جمعي باشند. از نظر اقتصادي نيز بومگردي ميتواند آثار مهمي داشته باشد: كاهش مهاجرت، تقويت مهاجرت معكوس، ايجاد اشتغال محلي، افزايش مشاركت زنان و جوانان، حفظ صنايعدستي و فعالسازي اقتصاد روستا. بسياري از فعالان بومگردي در سنين فعال اقتصادي قرار دارند و همين امر ميتواند به تغيير ساختار اشتغال در مناطق كمتر برخوردار كمك كند. با همه اين ظرفيتها، چند مانع جدي بايد برطرف شود؛ نخست، تعدد و پيچيدگي مجوزهاست. فعال بومگردي نبايد ميان چند دستگاه سرگردان شود. لازم است در هر استان، مسير مشخص و واحدي براي پيگيري امور وجود داشته باشد. دوم، ضعف زيرساختهاست؛ از جاده، حمل و نقل و اينترنت گرفته تا مديريت پسماند، خدمات بهداشتي و امكانات اورژانسي. سوم، دشواري تامين مالي و كمبود سرمايه است. چهارم، ضعف آموزش است. فعالان بومگردي به آموزش در زمينه زبان، ميزباني، ارتباط با گردشگر، بازاريابي، محيطزيست و مديريت تجربه سفر نياز دارند. پنجم، اختلافات محلي بر سر مالكيت و منافع است كه بدون ميانجيگري و تدبير نهادي، ميتواند به آسيب جدي تبديل شود.
در نهايت، بومگردي فقط يك فعاليت اقتصادي نيست؛ بخشي از فرآيند احياي معنا، هويت و زيست ايراني است. اگر آن را صرفا اقامتگاه ببينيم، ظرفيت آن را كوچك كردهايم. بومگردي ميتواند روستا را به متن توسعه بازگرداند، فرهنگ محلي را از حاشيه به مركز بياورد، طبيعت را به شريك سياستگذاري تبديل كند و ميان مردم، سرزمين و حافظه تاريخي پيوندي تازه بسازد. از اين منظر، گامهايي كه در دولت و وزارت ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي براي توجه جديتر به بومگردي، شنيدن فعالان آن و كاهش موانع اداري و حمايتهاي مالي برداشته ميشود، ميتواند نقطه آغاز مسير مهمتري باشد؛ مسيري كه البته فقط با اراده يك وزارتخانه به نتيجه نميرسد. دولت بايد بومگردي را يكي از ظرفيتهاي جدي توسعه محلي، بازسازي اجتماعي، اقتصاد روستا و حفظ سرمايه فرهنگي ايران بداند.
بومگردي - اگر درست فهميده و عادلانه سياستگذاري شود - فقط راهي براي سفر نيست؛ راهي براي بازگشت جامعه به ريشههاي زنده خود است.