نگاهي به كتاب «سايه خدا» نوشته مايكل روزن
از ملكوت تا تاريخ؛ انسان مدرن در سايه امر قدسي
مهدي آزموده
كتاب «سايه خدا» را نميتوان صرفا پژوهشي در تاريخ ايدهها دانست. اين كتاب بيش از آنكه گزارشي دانشگاهي از نسبت دين و مدرنيته باشد، نوعي پرسه زدن در ويرانههاي امر قدسي است؛ تلاشي براي فهم اين پرسش كه آيا انسان مدرن واقعا از خدا عبور كرده است يا تنها در سايهاي زندگي ميكند كه هنوز از پيكر غايب او بر زمين افتاده است. مايكل روزن در اين اثر ميكوشد نشان بدهد چگونه جهان مدرن، حتي در لحظهاي كه خود را سكولار و عقلاني مينامد، همچنان درون ساختارهايي ميانديشد كه ريشهاي عميقا الهياتي دارند. مدرنيته شايد خدا را انكار كرده باشد، اما هنوز با زبان او سخن ميگويد. روزن بحث خود را با دو تلقي متفاوت از سكولاريزاسيون آغاز ميكند. نخست، تلقي روشنگرانه كه افول دين را بخشي از پيشرفت عقل ميبيند؛ روايتي كه بر اساس آن علم و خرد انساني، تارهاي خرافه را كنار زدهاند و بشر را از تاريكي ايمان رهانيدهاند. در اين روايت، تاريخ حركتي تدريجي از اسطوره به عقل و از ايمان به آزادي است. اما در برابر اين خوشبيني روشنگرانه، تلقي ديگري قرار دارد كه سكولاريزاسيون را نه رهايي، بلكه نوعي فقدان ميفهمد؛ از دست رفتن حس پايدار معنا، غايت و پيوند انسان با چيزي فراتر از خويش. در اين چشمانداز، جهان مدرن اگرچه قدرت تكنولوژيك عظيمي به دست آورده، اما در عوض دچار نوعي بيخانماني متافيزيكي شده است. با اين حال، مساله اصلي كتاب در همين دوگانه متوقف نميشود. روزن به معنايي راديكالتر از سكولاريزاسيون نظر دارد؛ همان ايدهاي كه بعدها در انديشه كارل اشميت صورتبندي شد: اينكه تمامي مفاهيم مهم جهان مدرن، مفاهيم الهياتي سكولار شدهاند. در اين معنا، دين ناپديد نشده، بلكه صرفا جامه عوض كرده است. مفاهيمي چون پيشرفت، آزادي، حقوق بشر، ملت، انقلاب يا تاريخ جهاني، همگي بازماندههاي الهياتند كه به زبان ديگري ترجمه شدهاند. جهان مدرن، برخلاف تصورش، بر گور امر مقدس بنا نشده، بلكه درون او تنفس ميكند. تمركز روزن بر يكي از بنياديترين عناصر اديان توحيدي است: اعتقاد به فناناپذيري شخصي. در جهان سنتي، انسان تنها موجودي موقت و زيستشناختي نبود، بلكه حامل روحي بود كه از مرگ عبور ميكرد. اما با فرو ريختن تدريجي جهان ديني، اين ميل به جاودانگي نيز شكل تازهاي يافت. انسان مدرن ديگر جاودانگي را نه در آسمان، بلكه در تاريخ، ملت، فرهنگ يا حافظه جمعي جستوجو ميكند. آنچه زماني وعده رستگاري اخروي بود، اكنون در قالب مشاركت در «نوع بشر» يا زيستن در حافظه آيندگان بازميگردد. در اين نقطه، فريدريش نيچه به چهرهاي تعيينكننده بدل ميشود. نيچه از «سايه خدا» سخن ميگويد؛ از بقاي ارزشهاي ديني پس از مرگ او. مساله او اين است كه انسان مدرن، در حالي كه خود را آزاد از ايمان ميپندارد، هنوز با اخلاق، حقيقت و معنايي زندگي ميكند كه ريشهاي مذهبی دارند. از نظر نيچه، اگر امر مقدس مرده است، بايد پيامدهاي اين مرگ را تا انتها پذيرفت. اما همين جا بحران آغاز ميشود، زيرا اگر تمامي بنيانهاي اخلاقي و انساني ما الهياتي باشند، پس از ويراني آن بنيانها چه چيزي باقي خواهد ماند؟ اين پرسش در مساله «حقوق بشر» صورتي حاد پيدا ميكند. شأن انساني، برابري ذاتي افراد و ايده حق، همگي در بستري شكل گرفتهاند كه انسان را مخلوقي آفريده شده «بر صورت خدا» ميفهميد. اگر اين بنياد الهياتي فرو بريزد، چه چيزي الزام اخلاقي اين مفاهيم را حفظ خواهد كرد؟ آيا ميتوان از كرامت انسان سخن گفت، بيآنكه تصويري متعالي از انسان وجود داشته باشد؟ روزن نشان ميدهد كه بحران مدرنيته، صرفا بحران ايمان نيست؛ بحران مباني اخلاق و سياست نيز است. از همين رو، او سكولاريزاسيون را صرفا معلول تحولات بيروني مانند پيشرفت علم يا دگرگوني ساختارهاي اجتماعي نميداند. مساله اصلي، نسبت دروني خودِ انگارههاست؛ اينكه چگونه مفاهيم مدرن از دل الهيات زاده شدهاند و چگونه هنوز حامل ساختارهاي پنهان دينياند. يكي از عميقترين بخشهاي كتاب به مساله شر و دادباوري مربوط ميشود؛ همان معضل ديرپاي اديان توحيدي كه ميكوشند وجود رنج را با خدايي قادر، عالم و خيرخواه سازگار كنند. زلزله ليسبون در سال ۱۷۵۵ براي اروپاي مسيحي صرفا يك فاجعه طبيعي نبود؛ لرزهاي بود بر بنيان خوشبيني الهياتي. چگونه ميتوان جهاني چنين آكنده از رنج را آفريده خدايي نيك دانست؟ پاسخ مهمي كه مدرنيته به اين بحران داد، ايده آزادي انسان بود. شر، محصول آزادي انسان تلقي شد و همين آزادي، امكان اخلاق را نيز فراهم ميكرد. اما همين راهحل، به تعبير روزن، خطري دروني داشت: اگر عقل انسان خود قادر به تشخيص خير و شر است، آيا امر مقدس به امري زائد تبديل نميشود؟
دين عقلگرايانه، هنگامي كه تا انتهاي منطقي خود دنبال شود، ممكن است خود را از درون تهي كند. در اينجا فلسفه ايمانوئل كانت اهميتي محوري پيدا ميكند. كانت كوشيد اخلاق را بر اتونومي عقل انساني بنا كند. منشا ارزش اخلاقي ديگر نه فرماني بيروني، بلكه اراده عقلاني انسان بود. انقلاب كانتي تنها معرفتشناختي نبود؛ اخلاق را نيز انسانمحور كرد. اما كانت در عين حال ميدانست كه اخلاق بدون نوعي افق متعالي ممكن است به نسبيگرايي فروبپاشد. از همين رو، ايده «خير اعلا» را طرح ميكند؛ وضعيتي كه در آن فضيلت و خوشبختي سرانجام با يكديگر آشتي ميكنند. در دل همين پروژه، مساله آزادي نيز براي كانت حياتي است. اگر انسان كاملا تابع ضرورت طبيعي باشد، مسووليت اخلاقي معنايي نخواهد داشت. به همين دليل، او ميان جهان پديدارها و جهان شيء فينفسه تمايز ميگذارد تا جايي براي آزادي باقي بماند. انسان در مقام موجودي تجربي مقيد به ضرورت است، اما در مقام سوژه استعلايي آزاد است. اين كوشش عظيم براي نجات آزادي، تاثيري تعيينكننده بر ايدهآليسم آلماني گذاشت. پس از كانت، هگل، فيشته و شلينگ كوشيدند امر متعالي را از آسمان به تاريخ منتقل كنند. ايده «كليساي نامریي» در اينجا دگرگون و به جماعتي اخلاقي و تاريخي بدل ميشود. آنچه زماني رستگاري روح بود، اكنون در قالب تحقق آزادي در تاريخ ظاهر ميشود. هگل خدا را موجودي دوردست و متعال نميبيند؛ خدا در تاريخ و در خودآگاهي بشر تحقق مييابد. «بدون جهان، خدا خدا نيست.» اين جمله هگل، نقطه گسست عظيم با مسيحيت ارتدوكس است. واپسين داوري جاي خود را به تاريخ ميدهد و تاريخ به صحنه تحقق روح بدل ميشود. از نظر هگل، هر جامعه تجلي نوعي روح تاريخي است. دين، هنر، سياست و فلسفه هر عصر را نميتوان از يكديگر جدا كرد، زيرا همگي بيانهاي متفاوت يك كليتند. فلسفه نيز صرفا تاملي انتزاعي نيست؛ تلاشي است براي فهم اين كليت و امكان «آشتي» انسان با جهان. اما همين جا مساله ايدئولوژي پديدار ميشود. ايدئولوژيها تنها ابزار فريب نيستند؛ شيوههايياند كه انسانها از طريق آنها به رنج، مرگ و بيثباتي زندگي معنا ميدهند. به همين دليل نميتوان آنها را صرفا با افشاگري عقلاني كنار زد. عبور نيچهاي از خدا، در وضعيتي كه تمامي هويت پيشين ما از دل سنت و پرتابشدگي تاريخيمان درون دين شكل گرفته، چگونه ممكن خواهد بود؟ وقتي خودِ زبان، چيزي جز صورتبندي انساني مفاهيم الهي نيست، انسان چگونه ميتواند از افقي بيرون رود كه ابزار انديشيدن او را ساخته است؟ حتي اگر اين عبور ممكن باشد، جاي خالي آنچه قرنها مركز ثقل معنا، اخلاق و حقيقت بوده چگونه پر خواهد شد؟ چه چيزي خواهد توانست آن خلأ را اشغال كند؟ شايد توتاليتاريسمهاي قرن بيستم، با وعدههاي رستگاري زميني و تاريخ نهايي، خود پاسخي هولناك به همين خلأ بودهاند. كار سترگ كانت در بنيانگذاري اخلاق بر اتونومي عقلاني گسسته از امر متعال، تلاشي عظيم براي نجات وحدت اخلاقي جهان مدرن بود؛ كوششي براي آنكه انسان، پس از افول اقتدار الهي، همچنان بتواند مبنايي مشترك براي خير و شر بيابد. اما هگل با همان ايمان مدرن به عقل كوشيد انتزاع و ناتاريخي بودن اخلاق كانتي را از طريق مفهوم Sittlichkeit يعني تحقق اخلاق در بطن جامعه و تاريخ جبران كند. با اين حال پروژه هگل نيز در برابر «حاشيهها» ناتوان ميماند؛ در برابر جوامعي كه بيرون از مسير تاريخ اروپايي ايستادهاند. در منطق تاريخگراي هگل، راهي جز مدرن شدن براي پيوستن به روح تاريخ باقي نميماند و اين دقيقا همان نقطهاي است كه جوامع حاشيهاي، از جمله جامعه ما، همچنان درگير آنند؛ تعليقي دردناك ميان سنت، مدرنيته و هويتي كه هيچ يك را كاملا از آن خود نميكند. امروز پذيرش «مشروعيت» جهان مدرن ناگزير به نظر ميرسد. جهان افسونزدايي شده است؛ آسمانها خاموشند و امر قدسي ديگر آن اقتدار بيچونوچراي پيشين را ندارد. اما همين جهانِ ظاهرا سكولار، هنوز در تسخير «سايه خدا» است. اين سايه از پستوهاي روان، از ژرفاي زبان، از ساختار اخلاق و از ميل پايانناپذير انسان به معنا سر برميآورد.