• 1405 چهارشنبه 1 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6330 -
  • 1405 يکشنبه 3 خرداد

از يالتا تا هرمز

عبدالناصر سعيد

جنگ با ايران و مرزهاي قدرت تك‌قطبي امريكا
وقتي رهبران متفقين در فوريه ۱۹۴۵ در يالتا گرد هم آمدند، تنها پايان جنگ جهاني دوم را مديريت نمي‌كردند؛ آنها در واقع چارچوب نظمي را ترسيم مي‌كردند كه براي دهه‌ها بر جهان حاكم شد. نتيجه آن نشست شكل‌گيري نظمي دوقطبي بود: ايالات متحده در رأس بلوك غرب و اتحاد جماهير شوروي در مركز اردوگاه شرق. اين توازن در طول جنگ سرد ادامه يافت تا اينكه فروپاشي اتحاد شوروي در سال ۱۹۹۱ جهان را وارد مرحله‌اي كاملا متفاوت كرد: عصر تك‌قطبي امريكايي. براي نخستين‌بار پس از قرن‌ها، يك قدرت واحد توانست برتري نظامي، اقتصادي، فناورانه و سياسي را در مقياس جهاني در اختيار داشته باشد. در همين فضاي تاريخي بود كه فرانسيس فوكوياما نظريه مشهور «پايان تاريخ» را مطرح كرد؛ نظريه‌اي كه پيروزي دموكراسي ليبرال را پايان منطقي تكامل سياسي بشر مي‌دانست. همزمان، در درون واشنگتن جرياني فكري شكل گرفت كه معتقد بود ايالات متحده بايد از اين برتري بي‌سابقه براي بازطراحي نظم جهاني استفاده كند. اين نگاه در «پروژه قرن امريكايي جديد» كه در سال ۱۹۹۷ تأسيس شد، به‌روشني بيان شد؛ پروژه‌اي كه خواستار استفاده فعال از قدرت نظامي امريكا براي حفظ برتري راهبردي و جلوگيري از ظهور رقباي جهاني بود. اما سه‌دهه بعدي نشان داد كه برتري نظامي به‌تنهايي براي ساختن نظمي پايدار در جهان كافي نيست. خاورميانه بيش از هر منطقه ديگري به صحنه‌اي تبديل شد كه در آن محدوديت‌هاي اين الگو به‌تدريج آشكار شد. نقطه عطف نخست، جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود. در آن زمان بسياري از تصميم‌گيران در واشنگتن باور داشتند كه سرنگوني رژيم صدام‌حسين مي‌تواند آغازگر زنجيره‌اي از تحولات سياسي باشد كه نقشه ژئوپليتيكي خاورميانه را به نفع امريكا بازسازي كند. اما واقعيت مسير ديگري پيمود. فروپاشي ساختار دولت عراق خلأيي ژئوپليتيكي ايجاد كرد كه به سرعت با درگيري‌هاي داخلي، ظهور بازيگران غيردولتي و گسترش نفوذ قدرت‌هاي منطقه‌اي پر شد. به‌جاي آنكه عراق به الگوي «خاورميانه جديد» تبديل شود، به نخستين نشانه جدي از محدوديت توان امريكا براي مهندسي نظم سياسي از طريق قدرت نظامي بدل شد. از آن زمان به بعد تناقضي اساسي در سياست خارجي امريكا آشكار شد: برتري نظامي امكان سرنگوني حكومت‌ها را فراهم مي‌كرد، اما ايجاد نظم‌هاي سياسي باثبات پس از آن به‌مراتب دشوارتر از آن چيزي بود كه طراحان اين مداخلات تصور مي‌كردند. در همين چارچوب، رابطه ويژه امريكا و اسراييل نيز به‌تدريج در معرض بازنگري قرار گرفت. براي دهه‌ها اسراييل يكي از مهم‌ترين دارايي‌هاي راهبردي واشنگتن در خاورميانه محسوب مي‌شد؛ متحدي قابل اعتماد و پايگاهي پيشرفته براي نفوذ امريكا در منطقه‌اي بسيار حساس. با اين حال تحولات سال‌هاي اخير پرسش‌هاي تازه‌اي در برخي محافل سياسي و راهبردي امريكا ايجاد كرده است. جنگ غزه كه از اكتبر ۲۰۲۳ آغاز شد و هزينه انساني بسيار سنگيني بر جاي گذاشت، نه‌تنها بر محيط منطقه‌اي بلكه بر تصوير جهاني ايالات متحده نيز تأثير گذاشت. انتقادات بين‌المللي از حمايت بي‌قيدوشرط واشنگتن از اسراييل افزايش يافت و به‌تدريج اين پرسش در برخي محافل سياستگذاري مطرح شد كه آيا اين رابطه همچنان يك مزيت راهبردي براي امريكا است يا در برخي شرايط به عاملي براي افزايش هزينه‌هاي ژئوپليتيكي آن تبديل شده است. همزمان، ساختار درگيري‌ها در منطقه نيز تغيير كرد. جنگ‌ها ديگر در يك جغرافياي محدود باقي نمي‌ماندند، بلكه به شبكه‌اي از جبهه‌هاي مرتبط تبديل مي‌شدند كه از لبنان تا درياي سرخ و خليج فارس امتداد مي‌يافتند. در اين الگوي جديد، بازيگران منطقه‌اي توانستند با استفاده از ابزارهاي نامتقارن، ميدان رقابت را به حوزه‌هايي گسترش دهند كه براي اقتصاد جهاني اهميت حياتي دارد؛ از مسيرهاي انرژي گرفته تا خطوط كشتيراني بين‌المللي. در چنين فضايي بود كه رويارويي مستقيم ميان ايالات متحده و اسراييل از يك سو و ايران از سوي ديگر در سال ۲۰۲۶ به يكي از مهم‌ترين لحظات ژئوپليتيكي سال‌هاي اخير تبديل شد. هدف اعلام‌شده اين جنگ محدود كردن توانايي‌هاي نظامي ايران و ايجاد معادله بازدارندگي جديد در منطقه بود. با اين حال روند جنگ نشان داد كه معادلات ميدان پيچيده‌تر از آن چيزي است كه در ابتدا تصور مي‌شد. ايران توانست با تكيه بر تركيبي از ظرفيت‌هاي نظامي، عمق جغرافيايي و شبكه‌اي از بازيگران همسو در منطقه، ميدان درگيري را به جبهه‌هاي متعددي گسترش دهد. امنيت مسيرهاي حياتي دريايي در خليج فارس و درياي سرخ به يكي از محورهاي اصلي اين رقابت تبديل شد و در نتيجه، جنگ تنها يك رويارويي نظامي محدود باقي نماند بلكه به عاملي تأثيرگذار بر بازار انرژي و تجارت جهاني نيز بدل شد. اهميت اين تحولات زماني روشن‌تر مي‌شود كه به واكنش برخي از نظريه‌پردازان اصلي سياست خارجي امريكا توجه كنيم. در ۱۰ مه ۲۰۲۶، رابرت كاگان در مجله «آتلانتيك» مقاله‌اي با عنوان «كيش و مات در ايران» منتشر كرد. اهميت اين مقاله تنها در محتواي آن نيست، بلكه در جايگاه نويسنده آن نهفته است. كاگان از برجسته‌ترين چهره‌هاي فكري جريان نومحافظه‌كار و از نظريه‌پردازان مرتبط با پروژه «قرن امريكايي جديد» به شمار مي‌رود؛ جرياني كه در دهه‌هاي گذشته بر استفاده از قدرت نظامي امريكا براي حفظ برتري جهاني تأكيد مي‌كرد و از حاميان اصلي جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود.
از اين رو، توصيف جنگ با ايران با اصطلاح «كيش و مات» معنايي فراتر از يك تعبير روزنامه‌نگارانه پيدا مي‌كند. هنگامي كه چنين تعبيري از سوي يكي از مدافعان سرسخت هژموني امريكا بيان مي‌شود، در واقع نشانه‌اي از ترديد عميق در كارآمدي مدلي است كه بر اين فرض بنا شده بود كه برتري نظامي ايالات متحده مي‌تواند به نتايج سياسي نهايي و تعيين‌كننده منجر شود. در اين معنا، مساله فقط موفقيت يا شكست يك عمليات نظامي خاص نيست؛ بلكه پرسش بزرگ‌تري مطرح مي‌شود: آيا ايالات متحده همچنان قادر است حتي با وجود برتري نظامي خود، نظم‌هاي سياسي پايدار را در مناطق پيچيده‌اي مانند خاورميانه تحميل كند؟ در همان زماني كه واشنگتن با بحران‌هاي متوالي در خاورميانه درگير بود، چين مسير متفاوتي را دنبال مي‌كرد. پكن به‌جاي مداخله مستقيم نظامي، تمركز خود را بر گسترش نفوذ اقتصادي، سرمايه‌گذاري در زيرساخت‌ها و توسعه شبكه‌هاي تجاري در چارچوب ابتكار «كمربند و راه» قرار داد. اين راهبرد به چين امكان داد تا بدون ورود به جنگ‌هاي پرهزينه، حضور خود را در مناطق راهبردي مانند خليج فارس و درياي سرخ گسترش بدهد. در نتيجه، تصوير كلي نظام بين‌الملل در حال تغيير است. ايالات متحده همچنان بزرگ‌ترين قدرت نظامي جهان باقي مانده، اما تبديل اين قدرت به نظمي سياسي پايدار بيش از گذشته دشوار شده است. در مقابل، قدرت‌هايي مانند چين با تكيه بر ابزارهاي اقتصادي و تجاري نفوذ خود  را  به‌تدريج گسترش  مي‌دهند.
تمام اين تحولات نشان مي‌دهد كه جهان به‌آرامي از مرحله تك‌قطبي پس از جنگ سرد فاصله مي‌گيرد. قدرت نظامي همچنان عامل مهمي در سياست جهاني است، اما ديگر به‌تنهايي تعيين‌كننده نيست. اقتصاد، فناوري، مسيرهاي انرژي، مشروعيت بين‌المللي و شبكه‌هاي ائتلافي همگي به عناصر تعيين‌كننده  در موازنه  قدرت تبديل شده‌اند.
اگر كنفرانس يالتا نماد آغاز نظمي جهاني بر پايه توازن قدرت‌هاي بزرگ بود، تحولات امروز خاورميانه شايد نشانه‌اي از پايان دوره‌اي باشد كه پس از جنگ سرد با برتري بلامنازع امريكا شكل گرفت. از يالتا تا هرمز، روايت اصلي سياست جهاني تغيير كرده است: جهاني كه ديگر توسط يك قدرت واحد اداره نمي‌شود، بلكه در حال حركت به سوي نظمي پيچيده‌تر و چندقطبي است؛ نظمي كه در آن قدرت نظامي تنها يكي از عناصر تعيين‌كننده در معادلات ژئوپليتيكي خواهد  بود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون