حذف ميانه، پيروزي افراط
سارا افتخاري
جنگها معمولا از لحظهاي آغاز نميشوند كه اولين موشك شليك ميشود يا اولين درگيري رسمي رخ ميدهد. خيلي زودتر آغاز شدهاند؛ نه لزوما در ميدان نبرد، بلكه در ساحت زبان، روايت و ذهن جمعي. پيش از آنكه جنگ در واقعيت رخ دهد بايد امكان آن در خيال سياسي يك جامعه ساخته شده باشد. بايد مرز ميان امر ناممكن و امر ممكن جابهجا شده باشد، تا آنچه زماني فاجعهاي دور از تصور تلقي ميشد، آرامآرام به گزينهاي قابل تصور، قابل فهم و حتي براي بخشي از افكار عمومي قابل تحمل تبديل شود. پرسش اصلي نيز دقيقا همين جاست: چگونه ممكن است جامعهاي كه تجربه جنگ را در حافظه تاريخي خود دارد، در مقطعي به جايي برسد كه ( با فعاليتهاي رسانههاي بيروني) حتي تشديد بحران، رويارويي گسترده يا فروپاشي نظم موجود، ديگر آنچنان نامحتمل و هولناك به نظر نرسد؟پاسخ به اين پرسش را نميتوان به يك عامل فروكاست. نارضايتي اجتماعي، احساس بيپناهي، فرسودگي عمومي و گسترش بدبيني سياسي، همگي محصول مجموعهاي از علل اقتصادي، اجتماعي، نهادي و سياسياند. با اين حال، از منظر رسانهاي ميتوان بر فرآيندي دست گذاشت كه در شكلگيري اين وضعيت نقشي مهم ايفا كرده است: فرسايش تدريجي ميانه، حذف صداهاي واسط، تخليه سياست از پيچيدگي و بازتوليد فضايي كه در آن راديكاليسم، از هر سو، دست بالا را پيدا ميكند. در سالهاي گذشته، بخشي از فضاي رسانهاي ايران كاركردي فراتر از اطلاعرساني پيدا كرد. در ظاهر با زبان خبر، افشاگري، دفاع از منافع عمومي يا مبارزه با فساد سخن گفته ميشد، اما در عمل بخش مهمي از اين فضا بيش از آنكه در پي روشن كردن واقعيت باشد، در خدمت اعمال فشار، حذف رقيب، مرعوبسازي مديران، امتيازگيري، جابهجايي موازنه قدرت و گاه تثبيت جايگاه در شبكههاي نفوذ قرار گرفت. اين روند فقط محصول رقابت سياسي به معناي محدود آن نبود. در بسياري از موارد، پاي منافع اقتصادي، سهمخواهي از انتصابات، تسويهحسابهاي درونساختاري، باجگيري رسانهاي، مدل كسبوكار مبتني بر التهاب نيز در ميان بود. از اين منظر، خبر جعلي يا روايت ناقص فقط براي حذف يك فرد يا يك جريان توليد نميشد. گاه كاركرد آن ترساندن، عقب راندن، واداشتن به معامله، ساختن اهرم فشار يا باز كردن راه براي يك جابهجايي بروكراتيك بود. گاه نيز صرفا براي تغذيه مداوم افكار عمومي با شوك، بحران و اتهام به كار ميرفت، زيرا برخي رسانهها بدون تنش و هيجان، اساسا قادر به حفظ مخاطب و اثرگذاري خود نيستند. در چنين ميداني، حقيقت ديگر ارزش مستقل ندارد؛ آنچه اهميت پيدا ميكند، قدرت برچسبزني، توان ايجاد موج و امكان توليد واكنش فوري است. ابزارها نيز عموما آشنا بودند: افشاگريهاي گزينشي، دادههاي ناقص، روايتهاي فاقد زمينه، تيترهاي هيجاني، پيشادادرسي رسانهاي و استفاده تورمي از واژههايي مانند فساد، نفوذ، رانت، سازش، براندازي، ناكارآمدي و خيانت. نتيجه آن بود كه مخاطب نه با تصويري روشن از واقعيت، بلكه با انبوهي از اتهامها، نيمهروايتها و داوريهاي شتابزده روبهرو ميشد. اين انباشت بيش از آنكه براي فهميدن طراحي شده باشد، براي موضعگيري فوري ساخته ميشد. در پشت اين وضعيت، يك خطاي محاسباتي مهم نيز وجود داشت. بسياري از طراحان اين جنگهاي رسانهاي گمان ميكردند اگر چهرههاي ميانه، نيروهاي واسط و صداهاي كمتر راديكال از اعتبار بيفتند، جامعه در نهايت به سمت همان جرياني متمايل خواهد شد كه اين حملات را هدايت ميكند. اما تجربه اجتماعي غالبا از منطق طراحان عمليات رواني تبعيت نميكند. افكار عمومي وقتي بارها ميبيند هر صدايي كه ميكوشد پيچيدگي را توضيح دهد، از افراط فاصله بگيرد يا نقش ميانجي ايفا كند، با موجي از تخريب و برچسبزني مواجه ميشود، الزاما به مهاجم اعتماد نميكند. آنچه در ذهن جامعه شكل ميگيرد، بيشتر اين جمعبندي است كه كل ميدان سياست گرفتار رقابتهاي ناسالم، حذف متقابل و بازيهاي پنهان است. در اين نقطه، مساله ديگر فقط حذف يك فرد يا يك جريان نيست. تخريب هدفمند، به تدريج به تعميم بياعتمادي ميانجامد. جامعه ديگر از خود نميپرسد كدام اتهام واقعا درست است و كدام يك محصول رقابت ناسالم، بلكه به اين نتيجه نزديك ميشود كه شايد اساسا هيچ بازيگري قابل اتكا نيست. اين همان لحظهاي است كه مرزهاي تمايز فرو ميريزد. تفاوت ميان نقد و پروندهسازي، افشاگري و تسويهحساب، رسانه و عمليات رواني، در ذهن مخاطب كمرنگ ميشود و نوعي بدبيني فراگير شكل ميگيرد. اين بياعتمادي فراگير فقط محصول دروغ نيست؛ محصول تكرار، فرسايش و بيثباتي معنايي است. وقتي هر روز فردي با يك برچسب حذف و فردا همان الگو براي ديگري تكرار ميشود، مساله فقط اعتبار اشخاص نيست؛ خودِ امكان داوري منصفانه فرسوده ميشود.
جامعه از تمايزگذاري خسته ميشود و به يك قضاوت كلي پناه ميبرد: «همه مثل هماند». اين جمله در ظاهر ساده است، اما در عمل يكي از خطرناكترين دستاوردهاي جنگهاي رسانهاي است، چون هم امكان اصلاح تدريجي را تضعيف ميكند، هم فضا را براي راديكاليسم آمادهتر ميسازد. در دل همين فضا، پديده ديگري نيز رشد ميكند: منتقدنمايي گزينشي. برخي صداها با ظاهر انتقادي وارد ميدان ميشوند، اما نقدشان نه بر مبناي اصول، بلكه تابع مصلحت، نسبتهاي سياسي و محاسبات مقطعي است. بر يك فساد نورافكن مياندازند و از كنار فسادي ديگر عبور ميكنند. بر يك ناكارآمدي فرياد ميكشند و در برابر ناكارآمدي مشابه سكوت ميكنند. حاصل اين وضعيت، نه تعميق نقد عمومي، بلكه تشديد همان تصور مسمومي است كه ميگويد همه چيز بخشي از يك بازي پنهان است و حتي انتقاد نيز اغلب چيزي جز ابزار رقابت نيست. اين چرخه فقط در داخل متوقف نماند. در سوي ديگر، بخشي از اپوزيسيون نيز آگاهانه يا ناآگاهانه در تكميل همين روند نقش ايفا كرد. بارها براي حمله به همان چهرههاي ميانه يا نيروهاي كمتر راديكال، به دادهها و روايتهايي استناد شد كه ابتدا در فضاي رسانهاي داخلي و در متن رقابتهاي درونساختاري توليد شده بود. فقط برچسبها تغيير ميكردند. كسي كه در داخل به نفوذ، براندازي يا بيوفايي متهم ميشد، در بيرون به سازشكاري، همدستي يا بازيگري درونسيستمي متهم ميشد. نتيجه اما يكي بود: حذف نيروهاي ميانجي. حذف نيروهاي ميانه صرفا كنار رفتن چند چهره نيست؛ اين روند بهتدريج افق ادراك سياسي جامعه را هم دگرگون ميكند. سياست از يك ميدان پيچيده با طيفهاي متنوع، به صحنهاي دوقطبي فروكاسته ميشود؛ صحنهاي كه در آن هر صداي متفاوتي يا بايد كاملا در يكي از دو سوي افراط بايستد يا از هر دو سو طرد شود. در چنين وضعي، امكان گفتوگو ضعيف ميشود، ظرفيت اقناع كاهش مييابد و راديكاليسم به زبان مسلط بدل ميشود. هانا آرنت بر نكتهاي نزديك به همين وضعيت انگشت ميگذارد: زماني كه فضاي عمومي از نهادهاي ميانجي، صداهاي مستقل و اشكال متنوع داوري تهي شود، جامعه بيش از پيش مستعد پذيرش روايتهاي افراطي ميشود. در چنين شرايطي، مردم نه لزوما به اين دليل كه به يك ايدئولوژي خاص ايمان آوردهاند، بلكه از سر فرسودگي، بياعتمادي و از دست رفتن ظرفيت تشخيص، آمادگي بيشتري براي پناه بردن به روايتهاي سخت، ساده و قاطع پيدا ميكنند. در همين جا ميتوان از مفهومي بهره گرفت كه نوآم چامسكي و ادوارد هرمن آن را «توليد رضايت» ناميدهاند. ايده اصلي آنها اين است كه رسانهها فقط بازتابدهنده افكار عمومي نيستند؛ آنها با انتخاب روايتها، برجستهسازي برخي موضوعات و حذف يا تضعيف روايتهاي بديل، دامنه چيزهايي را كه براي جامعه قابل تصور است، شكل ميدهند. رسانه فقط نميگويد مردم به چه چيزي فكر كنند؛ مهمتر از آن، محدوده آنچه اصولا ميتوان دربارهاش فكر كرد، تنظيم ميكند.
وقتي در يك فضاي رسانهاي، بارها اين پيام تكرار ميشود كه هيچ نيروي قابل اتكايي در داخل وجود ندارد، همه بازيگران يا فاسدند يا سازشكارند، هر صداي واسط مشكوك است و هر دعوتي به عقلانيت يا گفتوگو نشانه ضعف يا معامله، به تدريج اين تصور در ذهن بخشي از جامعه شكل ميگيرد كه شايد ديگر هيچ مسير دروني، تدريجي و قابل اعتمادي براي خروج از بنبست وجود ندارد. از اينجا به بعد، جامعه لزوما جنگطلب نميشود، اما ممكن است به نقطهاي برسد كه شوك، فروپاشي، درگيري گسترده يا مداخله بيروني را ديگر ناممكن نداند و اين دقيقا همان جايي است كه بحران، پيش از وقوع، از نظر ذهني مشروعيت پيدا ميكند. اين فرآيند منحصر به ايران نيست. در سالهاي منتهي به جنگ عراق در ۲۰۰۳، بخش مهمي از رسانههاي امريكايي با تكرار مداوم روايت وجود «سلاحهاي كشتار جمعي» فضايي ساختند كه در آن جنگ براي افكار عمومي قابل پذيرش شد. در يوگسلاوي سابق نيز رسانههاي مليگرا با تصويرسازي مستمر از تهديدهاي قومي و دشمنيهاي وجودي، جامعه را براي پذيرش خشونت و جنگ داخلي آماده كردند. در روسيه معاصر هم برجستهسازي دايمي تهديدهاي خارجي و همزمان بياعتبار كردن صداهاي منتقد داخلي، به شكلگيري فضايي انجاميده كه در آن سياستهاي تهاجمي براي بخشي از افكار عمومي توجيهپذير شده است. در همه اين نمونهها، جنگ پيش از آنكه در ميدان نبرد آغاز شود، ابتدا در عرصه رسانه و افكار عمومي امكانپذير شده بود. بنابراين مساله فقط اين نيست كه رسانهها دروغ ميگويند يا اخبار جهتدار منتشر ميكنند. مساله عميقتر اين است كه تكرار اين الگوها، بهتدريج ديگر گزينهها را از اعتبار مياندازد. جنگها اغلب زماني رخ ميدهند كه پيش از آن، ساير امكانها در ذهن جامعه يكييكي بياعتبار شده باشند. وقتي سالها تخريب جاي تحليل را ميگيرد، نيروهاي ميانه از هر دو سو زير ضرب ميروند، نهادهاي ميانجي تضعيف ميشوند و افكار عمومي به اين جمعبندي ميرسد كه ديگر صداي قابل اتكايي باقي نمانده، افراط به تدريج نه به عنوان يك انتخاب استثنايي، بلكه به مثابه يك مسير طبيعي جلوه ميكند. از اين منظر، شايد پرسش اصلي اين نباشد كه جنگ چرا آغاز ميشود، بلكه اين باشد كه چگونه پيش از آغاز آن، ذهن يك جامعه چنان شكل ميگيرد كه بتواند جنگ را به عنوان يكي از گزينههاي ممكن تصور كند. اين تصور، ناگهاني و تصادفي به وجود نميآيد. حاصل سالها فرسايش اعتماد، تخريب صداهاي واسط، تورم اتهام، سلب اعتبار از امكان اصلاح و رهاكردن ميدان عمومي به سود روايتهاي تند و سادهساز است. اكنون كه در ميانه آتشبس ايستادهايم، شايد يكي از مهمترين ضرورتها نه فقط مهار درگيري در ميدان، بلكه بازسازي ميدان روايت باشد. آتشبس اگر فقط در جغرافيا رخ دهد، اما در زبان، رسانه و ذهن جمعي رخ ندهد، بيش از آنكه صلحي پايدار باشد، صرفا وقفهاي شكننده در امتداد بحران خواهد بود. جامعهاي كه هنوز همه مسيرهاي ميانه را بياعتبار ميبيند، هنوز از همه صداها نااميد است و هنوز سياست را فقط در قالب دوگانههاي تند ميفهمد، در برابر بازگشت بحران همچنان آسيبپذير خواهد ماند. بازسازي اين وضعيت، بيش از هر چيز، مستلزم احياي مرزهاست: مرز ميان نقد و تخريب، افشاگري و پروندهسازي، رسانه و عمليات رواني، مخالفت و نابودسازي، رقابت و حذف. بدون بازگشت اين مرزها، نه اعتماد عمومي ترميم ميشود، نه صداي ميانه مجال اثرگذاري پيدا ميكند و نه امكانهاي بديل براي عبور از بحران جدي گرفته ميشود. اگر جنگ پيش از آغازش در ذهن جامعه ممكن ميشود، صلح نيز پيش از تثبيتش بايد در همانجا، يعني در زبان، در روايت و در بازسازي اعتماد عمومي، دوباره ممكن شود.