عليرضا اميني
هنرمندان موسيقي سالهاست به صورت محدودي امكان اشتغال و درآمدزايي از طريق حرفه خود دارند. اين موضوع يعني نگاه به اقتصاد موسيقي هميشه با مشكلات و محدوديتهاي مختلفي روبهرو بوده است كه در اينجا پيرامون اين موضوع مطالبي را مطرح ميكنم. بحث اقتصاد موسيقي و اشتغال در حوزه هنر، سالهاست به يكي از مهمترين دغدغههاي جامعه فرهنگي ايران تبديل شده؛ دغدغهاي كه ديگر فقط به وضعيت معيشتي هنرمندان محدود نميشود و ابعاد گستردهتري پيدا كرده است. امروز وقتي از اقتصاد موسيقي حرف ميزنيم، از مجموعهاي از مسائل بههم پيوسته حرف ميزنيم؛ از نبود زيرساختهاي حرفهاي گرفته تا نحوه مديريت سالنها، روند صدور مجوز، سهم دولت در مديريت فضاهاي فرهنگي، انحصار در اجراها، نبود فرصت براي نسل جوان و حتي نگاه كلي سياستگذاران به مقوله هنر به خصوص موسيقي كه در اينجا مورد تمركز ماست.
موسيقي، بخشي از چرخه اقتصاد جهان
در بسياري از كشورهاي جهان، موسيقي صرفا يك فعاليت لوكس يا تشريفاتي تلقي نميشود، بلكه بخشي از چرخه اقتصادي و فرهنگي جامعه است. به همين دليل براي آن ساختار مشخصي تعريف شده است؛ از آموزش و اجرا گرفته تا حضور هنرمندان در فضاهاي عمومي و ارتباط مستقيم آنها با مخاطب. در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان، شهرداريها فضاهايي را براي نوازندگان خياباني يا هنرمندان مستقل در نظر ميگيرند. اين نوازندگان ممكن است عضو اركسترهاي بزرگ نباشند، مدرك دانشگاهي نداشته باشند يا امكان تدريس در مراكز رسمي برايشان فراهم نباشد، اما همچنان به عنوان بخشي از بدنه فرهنگي هنري جامعه شناخته ميشوند و امكان فعاليت دارند. در چنين ساختاري، هنر فقط وابسته به نهادهاي رسمي نيست. يك دانشجوي موسيقي ميتواند بخشي از هزينه زندگي خود را از طريق اجرا در فضاهاي شهري تامين كند. در بسياري از كشورها، دانشجويان موسيقي پيش از رفتن به دانشگاه يا در روزهاي تعطيل، در نقاط مشخصي از شهر ساز ميزنند و مردم نيز به عنوان بخشي از تعامل فرهنگي هنري، از آنان حمايت ميكنند. اين اتفاق نه تنها به گردش اقتصادي هنر كمك ميكند، بلكه باعث ميشود موسيقي در متن زندگي جامعه و روزمرّگي آنها حضور داشته باشد كه البته به پويايي و تلطيف فضاي جامعه هم كمك ميكند.
تفاوتهاي موسيقي ما و جهان
در ايران، وضعيت به شكل ديگري پيش رفته است. ساختار اشتغال در موسيقي بسيار محدود و متمركز شده و عملا تنها تعداد كمي از نهادهاي رسمي امكان فعاليت پايدار در اين حوزه دارند. استخدام رسمي در حوزه موسيقي تقريبا به چند مجموعه خاص محدود ميشود؛ مانند اركسترهاي وابسته به بنياد رودكي و تالار وحدت يا اركستر صدا و سيما كه بيشتر اوقات تعطيل است و اصلا بودجهاي هم براي آن درنظر گرفته نميشود. همين مساله باعث شده است كه بخش زيادي از موزيسينها، به ويژه نوازندگان مستقل و هنرمندان در شهرستانهاي غيرمركزي، در وضعيتي ناپايدار قرار بگيرند. شايد بتوان گفت آسيبپذيرترين قشر موسيقيدانان، هنرمندان ساكن شهرستانها هستند؛ افرادي كه نه دسترسي دايمي به سالنهاي اجرا دارند، نه ارتباطات گسترده حرفهاي و نه امكان حضور مستمر در جريان رسمي موسيقي كشور. بسياري از فرصتهايي كه در تهران وجود دارد، اساسا براي هنرمندان شهرهاي ديگر قابل دسترس نيست. در نتيجه بخش مهمي از استعدادها، پيش از آنكه حتي فرصت ديده شدن پيدا كنند، از مسير حرفهاي فاصله ميگيرند. بايد به اين باور برسيم كه اقتصاد موسيقي ما در بيمارترين شاخه خودش به اجراي صحنهاي و كنسرت رسيده است. مزاحي تلخ كه اينجا مطرح است اين است كه وقتي كسي ميخواهد رژيم لاغري بگيرد به دنبال اين است كه چه چيزي بخورد تا لاغر شود در حالي كه اولين راه لاغر شدن، نخوردن است. حالا سيستم فرهنگ و هنر ما هم چنين است و در واقع به دنبال اين است كه چه كار كند كه خودش درآمد داشته باشد و عملا اين يك مشكل زيرساختي است. در حال حاضر هم اگر ميبينيم كه در جامعه بيمار امروز نهادهاي موسيقي دست به دست هم دادهاند تا در پرتو پروژه «تابآوري» يا «ايجاد نشاط اجتماعي» كنسرتها راه بيفتند متاسفانه بيشتر به فكر اين هستند كه خودشان درآمدزايي كنند. براي اين موضوع شاهد مثالي ميآورم: همانطور كه ميبينيم مجموعههاي دولتي موسيقي محور مكلف نميشوند كه مثلا فراخوان عمومي بدهند تا هر شب هنرمندان بتوانند بليت بفروشند و اجرا كنند چون اين مكانها متعلق به مردم و جامعه فرهنگي است اينكه ميگوييم جامعه فرهنگ و هنر يعني اقشار مختلف هنرمندان نه پارهاي از آنها...
چنددستگي و مديريت نامتوازن
متاسفانه در حال حاضر هم تنها چند درصد از هنرمندان قصد كار كردن دارند چون در اوضاع كنوني، هنرمندان چند دسته شدهاند: دستهاي كلا زاويه گرفته و كار نميكنند، دستهاي ديگر دلسرد شده و اصلا انگيزهاي براي كار كردن ندارند اما همان چند درصد باقيمانده هم كه ميخواهند كار كنند، مسوولان امر به فكر اين هستند كه در اين موقعيت چقدر برايشان آورده مالي دارد تا اجازه دهند هنرمندان هم درآمدي داشته باشند! يكي از مهمترين انتقادهايي كه ازسوي فعالان موسيقي مطرح ميشود، نحوه مديريت فضاهاي فرهنگي است. تالارها، فرهنگسراها و مجموعههاي هنري، در بسياري از كشورها به عنوان بخشي از دارايي عمومي جامعه فرهنگي هنري شناخته ميشوند؛ اما در ايران، بسياري از هنرمندان معتقدند اين فضاها بيش از آنكه در خدمت هنر باشند، به ساختارهاي درآمدي يا اداري تبديل شدهاند. از نگاه آنها، سالنهاي مهمي مانند تالار وحدت، تالار رودكي يا ديگر مراكز فرهنگي بايد به شكلي مديريت شوند كه هنرمندان بتوانند راحتتر در آنها اجرا داشته باشند. بسياري از موزيسينها معتقدند دولت، به جاي آنكه صرفا به فكر درآمدزايي از اين فضاها باشد، بايد امكان فعاليت هنرمندان را فراهم كند. حتي برخي باور دارند اگر دولت توان اداره صحيح اين مجموعهها را ندارد، ميتواند آنها را به شكل واقعي به بخش خصوصي واگذار كند تا مديريت حرفهايتري بر آنها حاكم شود كه متاسفانه هيچكدام آنها در اين سالها اتفاق نيفتاده است.
مانعتراشي و فرسودگي
در اين ميان، مسائل مختلفي مانع فعاليت موزيسينها ميشود و اين براي جامعه موسيقي فرسودگي ميآورد، يكي از آنها بحث فرساينده اخذ مجوز است كه سالهاي سال است به يكي از مهمترين چالشهاي حوزه موسيقي تبديل شده است. بسياري از هنرمندان تاكيد ميكنند كه اصل نظارت را نفي نميكنند و حتي معتقدند هر جامعهاي ميتواند چارچوبهاي فرهنگي خود را داشته باشد؛ اما مشكل اصلي، روند پيچيده، طولاني و فرسايندهاي است كه در مسير صدور مجوز وجود دارد. علاوهبر اين دولت بايد يكسري حساسيتها را در صدور مجوز حذف كند و انواع ديگر موسيقي مثل جز، راك، تكنو، پاپ و... نيز در كنار موسيقي ايراني اجازه اجرا پيدا كنند، الان ميبينيم كه از هر جريان اجتماعي فرهنگي كه شكل ميگيرد و ميتوان از كنار آن براي موسيقي اشتغالزايي ايجاد كرد، فقط براي اهداف سياسي استفاده ميشود. بسياري از فعالان موسيقي معتقدند اين فرآيند، نه تنها تسهيلگر نيست، بلكه در بسياري موارد تبديل به مانعي جدي براي فعاليت هنري شده است. گاهي يك گروه موسيقي پس از ماهها تمرين، هماهنگي، پرداخت هزينه و آمادهسازي اجرا، ناگهان با لغو مجوز يا روندهاي اداري فرسايشي مواجه ميشود. اين وضعيت فقط خسارت مالي ايجاد نميكند، بلكه به مرور انگيزه و اعتماد هنرمندان را نيز از بين ميبرد و اين مساله كوچكي نيست. ازسوي ديگر، برخي موزيسينها معتقدند ساختار اداري موجود، بيش از حد پيچيده شده است. سامانههاي مختلف، فرآيندهاي طولاني، رفتوآمدهاي اداري و بررسيهاي چندباره، باعث شده هنرمند بخش بزرگي از انرژي خود را صرف مسائل غيرهنري كند. حتي در ميان برخي فعالان فرهنگي، اصطلاحاتي انتقادي درباره اين روندها شكل گرفته كه نشاندهنده ميزان نارضايتي از وضعيت موجود است.
انحصار در فضاي اجراها
موضوع ديگري كه بارها در ميان اهالي موسيقي مطرح شده، شكلگيري نوعي انحصار در فضاي اجراهاست. بسياري معتقدند در عمل، گروهها و چهرههاي خاصي همواره امكان اجرا، تبليغ و حمايت دارند و در مقابل، نسل جوان و هنرمندان مستقل كمتر فرصت ديده شدن پيدا ميكنند. اين وضعيت به مرور باعث ايجاد نوعي سرخوردگي در ميان موزيسينهاي جوان شده است. وقتي يك هنرمند شناخته شده با حمايت گسترده رسانهاي و امكانات اجرايي وارد صحنه ميشود، رقابت براي يك گروه تازهكار بسيار دشوار خواهد بود. در چنين شرايطي، بسياري از استعدادهاي جوان پيش از آنكه بتوانند مخاطب خود را پيدا كنند، از ادامه مسير منصرف ميشوند. در كنار اين مسائل، موضوع بودجههاي فرهنگي نيز اهميت زيادي دارد. بسياري از هنرمندان معتقدند بخش بزرگي از بودجههاي فرهنگي صرف برنامههاي مقطعي، پروژههاي سفارشي يا فعاليتهايي ميشود كه تاثير ماندگاري بر جريان فرهنگي كشور ندارند، درحالي كه اگر بخشي از همين بودجهها صرف حمايت مستقيم از گروههاي موسيقي، سوبسيد سالنها، حمايت از اجراهاي مستقل و تقويت زيرساختهاي هنري شود، ميتواند تاثير بسيار گستردهتري داشته باشد. به اعتقاد بسياري از فعالان موسيقي، نهادهاي تصميمگير و دولتي بايد نقش «تسهيلگر» داشته باشند، نه اينكه «مالك مطلق» جريان فرهنگي باشند. هنر زماني ميتواند زنده بماند كه امكان برقراري ارتباط طبيعي ميان هنرمند و مخاطب وجود داشته باشد. اگر هنرمند بتواند آزادانه اجرا كند و مخاطب نيز امكان انتخاب داشته باشد، بخش مهمي از اقتصاد موسيقي به صورت طبيعي شكل خواهد گرفت.
موسيقي، سلامت روان و پويايي اجتماعي
در اين ميان، مساله نسل جديد نيز اهميت زيادي دارد. بسياري از هنرمندان باور دارند نسل جوان امروز، به ويژه نسل زد، نگاه متفاوتي به موسيقي و فرهنگ دارد و نميتوان با همان الگوهاي قديمي با آن مواجه شد. اگر فضاي رسمي امكان فعاليت سالم و قانوني را براي اين نسل فراهم نكند، طبيعي است كه مسيرهاي غيررسمي گسترش پيدا كند. ازسوي ديگر، موسيقي فقط مساله سرگرمي نيست، بلكه بخشي از سلامت روان و پويايي اجتماعي جامعه نيز محسوب ميشود. جامعهاي كه امكان تجربه طبيعي هنر را از دست بدهد، به مرور دچار فرسودگي فرهنگي ميشود. موسيقي ميتواند به ايجاد اميد اجتماعي، افزايش نشاط عمومي و تقويت ارتباطات انساني كمك كند. حتي موسيقي غمگين نيز در فرهنگ ايراني همواره كاركردي فراتر از اندوهِ صِرف داشته است. بخش مهمي از موسيقي سنتي و آييني ايران، نوعي پالايش روحي و تجربه مشترك عاطفي ايجاد ميكند، به همين دليل بسياري از فعالان فرهنگي معتقدند نگاه صرفا امنيتي يا اداري به هنر، درنهايت به تضعيف سرمايه فرهنگي جامعه منجر ميشود.
چه بايد كرد؟
اگر امروز بخواهيم اقتصاد هنر و خاصه در اينجا موسيقي، اصلاح شود ابتدا بايد متولیان باور كنند كه تمام فضاهاي هنري متعلق به هنرمندان است و به فكر اينكه چقدر از هنرمند اجاره بگيرد يا درآمدزايي براي خود كند، نباشد حتي اگر متولیان نميتوانند آنها را دراختيار هنرمندان قرار دهد، بخشي از آن را به بخش خصوصي واگذار كند ولي مساله اينجاست كه برخی مسوولان نه خودشان ميخواهند اين مراكز را دراختيار هنرمندان قرار دهند نه ميخواهند امكان استفاده رايگان خودشان از اين مراكز در مناسبتها و برنامههاي سياسي مختلف را از دست بدهند. از طرفي، تمام متولیان سوبسيد و بودجه فرهنگي دارند ولي دستگاهی كه قرار است خودش مقر فرهنگ باشد، هيچ بودجهاي براي انجام كار فرهنگي مستقل و آزاد ندارد. يكي ديگر از مشكلاتي كه بارها ازسوي موزيسينها مطرح شده، نبود ارتباط مستقيم ميان مديران فرهنگي و بدنه واقعي هنر است، اينجا تاكيد ميكنم بدنه واقعي هنر؛ يعني بسياري از هنرمندان بينام حتي امكان ملاقات با مديران فرهنگي را ندارند و مسير ارتباطي آنها از لايههاي متعدد اداري عبور ميكند. در مقابل، برخي چهرههاي شناخته شده يا نزديك به ساختارهاي رسمي، به راحتي به امكانات و فرصتها دسترسي پيدا ميكنند. همين مساله باعث شده احساس بيعدالتي در ميان بخشي از جامعه هنري شكل بگيرد. برخي فعالان موسيقي معتقدند اگر قرار است اقتصاد هنر بهبود پيدا كند، بايد بخشي از تمركزگرايي موجود كاهش يابد. بايد درِ اتاق مسوولان و مديران فرهنگي به روي تمام هنرمندان باز باشد و هر هنرمندي بتواند به راحتي با ثبت نوبت با مديران ملاقات كند و از ايدهها و مشكلات خود صحبت كند. در صورتي كه حتي در زماني كه هيچ كاري انجام نميشود، نميتوان وقت ملاقات با مديران تنظيم كرد. دولت ميتواند با كاهش تصديگري، واگذاري بخشي از مديريت فرهنگي به نهادهاي تخصصي و حمايت از جريانهاي مستقل، به شكلگيري يك اكوسيستم سالم هنري كمك كند.
حيات هنر در گرو حيات طبيعي
درنهايت، مساله اقتصاد موسيقي فقط درباره درآمد هنرمندان نيست، بلكه به آينده فرهنگي جامعه مربوط ميشود. موسيقي، تئاتر و هنرهاي ديگر، زماني ميتوانند نقش واقعي خود را ايفا كنند كه امكان حيات طبيعي داشته باشند. اگر هنرمند مدام ميان نگرانيهاي معيشتي، فرآيندهاي اداري و محدوديتهاي اجرايي گرفتار باشد، طبيعي است كه بخش بزرگي از ظرفيت خلاقه هنر از بين برود. هنرمند موسيقي بايد اثرش را خلق كند، اجرا كند و بعد اگر مخاطب و خواستار نداشت، ايده و اثرش را تغيير دهد ولي الان به اين شكل است كه ابتدا هنرمند اثرش را خلق و آماده اجرا ميكند اما پس از آن اجرا و مخاطبي وجود ندارد بلكه ممكن است به آن اثر اصلا مجوز اجرا و انتشار داده نشود. با اين اوصاف حتي هنرمند به مخاطب داشتن يا نداشتن ايدهاش هم پي نميبرد. اگر نهادهاي تصميمگير و دولت بيش از اندازه به جامعه هنر فشار بياورد طبيعي است كه هنرمندان هم ممكن است شديدتر از آنها عمل كنند. نهادهاي تصميمساز و دولتي بايد ابتدا به هنرمندان اجازه فعاليت آزاد بدهند تا اول خودشان به درآمد و رفاه برسند و روي پاي خود بايستند بعد دنبال كسب درآمد از كنار فعاليت هنرمندان بروند. هنرمندان امروز نميتوانند حتي روي پاي خود بايستند. يادمان نرود اگر نهادهاي تصميمگير و دولت بخواهد كاري براي فرهنگ و هنر اين سرزمين انجام بدهد چاره هست اما بايد عزمش هم باشد؛ بايد فضاي تمام اتفاقات حوزه موسيقي شفاف باشد، نه براساس رانت و... اشتغال فقط تامين حقوق ماهيانه يا مقطعي نيست بلكه شامل تامين آتيه هنرمندان هم ميشود. هنرمند بايد يك زندگي رو به رفاه داشته باشد و بداند كه اگر تلاش كند به رفاه خواهد رسيد مثل هر شغل و حرفه ديگري. اگر بحث ايجاد نشاط اجتماعي و تابآوري است بايد تعارف را كنار بگذاريم. نهادهاي تصميمگير و دولتي بايد دست از شعار و نمايش و شوآف بردارند و سازمانهاي تحت امر خود را موظف كنند كه فضاهاي اجرايي را به رايگان دراختيار همه هنرمندان بدون غربال و... قرار دهند تا آثارشان را اجرا كنند. بايد باور كنيم كه هنرمندان نيازي به كنترلگري دولتها ندارند و خودشان همه كارشان را انجام ميدهند؛ امروز بسياري از فعالان فرهنگي بر اين باورند كه براي نجات اقتصاد موسيقي، بيش از هر چيز بايد نگاه سياستگذار به هنر تغيير كند. هنر نه تهديد است و نه صرفا ابزار تبليغات؛ بلكه بخشي از حيات اجتماعي و فرهنگي جامعه است. اگر اين واقعيت پذيرفته شود، شايد بتوان اميد داشت كه موسيقي ايران دوباره امكان نفس كشيدن در فضايي طبيعيتر و حرفهايتر را پيدا كند و از قبل آن اقتصاد موسيقي نيز رشد كند كه از پيامدهاي آن پويايي اجتماعي هم يكي از ثمرات آن باشد.
برنامهساز و منتقد موسيقي
٭عنوان مطلب سطري از متن قطعه «پرواز» اثر كورش يغمايي است.