• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6333 -
  • 1405 شنبه 9 خرداد

ما از انسان چه مي‌دانيم؟

مرتضي ميرحسيني

بسياري از ما تازه با نوبل ادبي بود كه او را شناختيم. پيش از سال 2015 نه كتاب‌هايش را خوانده بوديم و نه نامش به گوش‌مان خورده بود، اما درگيرش شديم. از «ما»يي صحبت مي‌كنم كه تاريخ را - با همه تاثيرات پيدا و پنهانش - جدي مي‌گيرند و جذب روايت‌هاي فردي و انساني از آن مي‌شوند. براي اين «ما» نوشته‌هاي آلكسيويچ كه همگي در دسته تاريخ شفاهي جاي مي‌گيرند و قصه آدم‌هاي گمنامي هستند كه از حوادث بزرگ زمانه جان به در برده‌اند، بسيار خواندني است. به گفته خودش «من به دنبال راهي بودم تا مرا به واقعيت نزديك كند، رنجم بدهد، هيپنوتيزمم كند و اين ژانر، ژانر صداي انسان، گشوده شدن مكنونات قلبي‌شان و احساسات روحش بود. بله، من دنيا را چنين مي‌بينم و مي‌شنوم: از راه رخنه بر اعماق هستي و حيات. پس ناگزيرم همزمان هم نويسنده باشم و هم روزنامه‌نگار و هم جامعه‌شناس و هم روانكاو و واعظ. از جمع هزاران صدا، عناصر حيات و هستي، واژه‌ها و هر آنچه بين واژه‌ها و در پس آنهاست، تصوير را به وجود مي‌آورم... تصوير عصر خودم را، آن‌گونه كه ما آن را مي‌بينيم و تصورش مي‌كنيم... من تصوير كشورم را از انسان‌هايي مي‌سازم كه در عصر من زندگي مي‌كنند و دلم مي‌خواهد كتاب‌هايم تاريخ و دايره‌المعارف ده‌ها نسل باشد كه من با آنان همزيستي و همراهي كرده‌ام... آنان چگونه زندگي كرده‌اند؟ باورهايشان چه بود؟ چگونه به قتل مي‌رسيدند و به قتل مي‌رساندند؟ چگونه مي‌خواستند، اما نمي‌توانستند طعم سعادت را بچشند؟» سوتلانا آلكسيوچ اواخر مه 1948 در استانيسلاو (ايوانو - فرانكيفسك امروزي) اوكراين از مادري اوكرايني متولد شد، اما بيشتر سال‌هاي زندگي‌اش از زمان كودكي به بعد، در سرزمين پدرش در بلاروس گذشت. نويسندگي را از اواخر نوجواني با كارآموزي در نشريات محلي شروع كرد و بعدها با گزارش‌هاي پژوهشي و مصاحبه‌هاي خواندني، اسمش را - در كشورش - سر زبان‌ها انداخت. اگر اشتباه نكنم، هنوز هم براي مجلات مي‌نويسد. اما با كتاب‌هايش كه از هر كدام چندتايي ترجمه فارسي هم وجود دارد، مشهور است: «صداهايي از چرنوبيل»، «جنگ چهره زنانه ندارد»، «پسراني از جنس روي»، «سرانجام انسان تراز نوين» و «آخرين شاهدان». بيشتر از فجايعي مثل - جنگ و ستمگري و انفجار در نيروگاه هسته‌اي - مي‌نويسد كه زندگي‌هاي كوچك را مي‌بلعند و انسان‌هاي بي‌صدا را در گذر از خود نابود مي‌كنند. دقيقا به همين دليل، آنچه ثبت مي‌كند، تلخ و گزنده است (از زبان يكي از راويان فاجعه چرنوبيل مي‌خوانيم: «ديروز پدرم هشتاد ساله شد... پشت ميز همه خانواده‌مان جمع بوديم. نگاهش مي‌كردم و فكر مي‌كردم كه كل دوران زندگي‌اش را، چه مدت در دوران گولاگ استاليني، جنگ و حالا چرنوبيل گذرانده است. همه اين وقايع فقط نصيب يك نسل شده است... يك نسل... ما از انسان چه مي‌دانيم؟ اينكه مي‌تواند... تا حدي كه در توان دارد»). خودش در نخستين صفحات كتاب «پسران رويين» مي‌نويسد: «چطور مي‌شود همزمان هم مساله‌اي را از قلب خويش گذراند و درك كرد و هم درباره‌اش نوشت؟ آن نه بُرش كوتاهي از زندگي، بلكه همه اين كثافات اگزيستانسياليستي را يك‌جا بگيري و درون كتابي بچپاني، در تاريخ ثبت كني. بايد به دژ زمان رخنه كرد و جوهرش را دريافت. (يا چنانكه ويليام شكسپير مي‌نويسد) هر اندوهي صد بازتاب دارد.» نوبل ادبي را كه برد، نام بلاروس هم كه كشورش بود خواه‌ناخواه به ميان آمد. مي‌شد آن را موفقيتي براي ادبيات آن كشور تلقي كرد. اما در عمل معلوم شد كه قصه آلكسيويچ و بلاروس، پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست. با حكومتي كه كشورش را اداره مي‌كند، نمي‌سازد و چند سالي است كه ديگر در سرزمين پدري اقامت ندارد و در آلمان مقيم است. حكومتي‌هاي بلاروس نيز دوستش ندارند و او را - كه اكنون چهره‌ مشهوري است - جز دردسر نمي‌بينند. حتي به جايزه‌اش بي‌اعتنايي كردند و در سكوت ناديده‌اش گرفتند. اكنون نيز به گفته خود نويسنده،  وانمود مي‌كنند: «او اصلا  وجود  ندارد.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون