اسپينوزا در مطب روانكاو
مهدي خاكي فيروز
تصور حضور باروخ اسپينوزا، فيلسوف قرن هفدهمي كه به «فيلسوفِ شادي» و «هندسهدانِ روح» معروف است، در مطب يك روانكاو مدرن، موقعيتي بسيار پارادوكسيكال و جذاب است. اما اين روزها، هيچچيز، عجيب نيست. اسپينوزا كسي بود كه معتقد بود «ماوراءالطبيعه» وجود ندارد و همهچيز، از جمله روان انسان، تابع قوانين ثابت طبيعت است. در اينجا سناريويي از اين ملاقات خيالي را بر اساس آموزههاي كتاب «اخلاق» (Ethics) او بازسازي ميكنم.اتاق نيمهتاريك است. دكتر با عصبانيت خودكارش را روي ميز ميكوبد و به صندلي چرمياش تكيه ميدهد. چشمانش كمي سرخ است و مدام با دكمه سرآستينش بازي ميكند.دكتر: (با لحني تند و طلبكارانه) ببين جناب باروخ، اين ليستي كه از رفتارهاي تو درآوردم مستقيما به «طرحواره محروميت هيجاني» و «طرحواره ايثار» برميگرده. اينكه ميگي از تكفير شدنت ناراحت نيستي، اصلا نشونه سلامت نيست. اين يه «انكارِ سايكوتيك» عميقه. تو عملا داري توي يه دنياي خيالي زندگي ميكني كه در اون، خدا و طبيعت يكيان. اين خودش يه جور «هذيانِ كلنگري» محسوب ميشه.اسپينوزا: (آرام و متين) دكتر، چرا اينقدر آشفتهايد؟ شما از كلماتي مثل «هذيان» استفاده ميكنيد تا واقعيتي را كه با پيشفرضهايتان نميخواند، برچسب بزنيد. من فقط ميگويم هر چه رخ ميدهد، طبق ضرورتِ طبيعت است. تنفر شما از حرفهاي من هم يك ضرورت است كه ريشه در علل ديگري دارد.دكتر: (صدايش را بلند ميكند) ضرورت؟! ضرورت يعني اينكه تو الان مريضي و من تشخيص دادم! تو «طرحواره استحقاق» داري كه فكر ميكني بيشتر از خاخامها و فيلسوفها ميفهمي. اين انزواي تو، اين لنز تراشيدنت در تنهايي... اينها همه «اجتنابِ مرضي» است. من برايت يك پروتكل ۳۰ جلسهاي نوشتم. اگر همين الان هزينهاش را كامل تسويه كني، ميتوانيم از هفته بعد روي «بازسازي شناختي» اين توهماتِ هندسيات كار كنيم. وگرنه با اين وضعي كه تو داري، تهِ اين مسير به فروپاشي كامل رواني ميرسي.اسپينوزا: (با لبخندي محو) ۳۰ جلسه؟ عدد جالبي است. اما دكتر، شما داريد از «ترس» من براي بقاي مالي خودتان استفاده ميكنيد. اين ميل شما به جمعآوري پول، همان «كوناتوس» يا تلاش شما براي حفظ بقاست، اما به شكلي غمانگيز. شما اسيرِ عاطفه «طمع» هستيد و چون نميتوانيد آن را كنترل كنيد، سعي ميكنيد با ابزارِ پزشكي، آن را به من تحميل كنيد.دكتر: (از جا بلند ميشود و در اتاق راه ميرود) چرت و پرت نگو! تو داري به درمانگرت «فرافكني» ميكني. من دارم نجاتت ميدم! تو ميفهمي تكفير يعني چي؟ يعني هيچكس باهات حرف نميزنه. اين يعني تروما! تو بايد گريه كني، بايد فرياد بزني، نه اينكه بشيني فرمول بنويسي. اين سكوتِ تو، خودش يه نوع روانپريشي خاموشه. من بايد تو رو برگردونم به واقعيت... واقعيتي كه توش بايد براي زندگي بجنگي، نه اينكه تسليمِ «ضرورت» بشي. ۳۰ جلسه حداقلِ چيزيه كه لازم داري تا بفهمي اصلا كي هستي.اسپينوزا: (برميخيزد و شنل سادهاش را مرتب ميكند) دكتر، من دقيقا ميدانم كي هستم. من جزئي از كلِ بيپايانم. اما شما... شما درگيرِ «بندگي عواطف» هستيد. شما از آينده ميترسيد و براي همين به دنبال انباشتِ سكههاي من هستيد. در حالي كه حتي اگر تمام سكههاي دنيا را هم بگيريد، باز هم آن «اضطرابِ بنيادي» در چشمانتان از بين نميرود.دكتر: (با خشم قلم را به سمت ديوار پرت ميكند) همين! همين نگاهِ عاقلاندرسفيهت نشونه «طرحواره نقص» توئه! ميخواي بگي من مريضم؟ من دكترم! من مدرك دارم! يا ۳۰ جلسه رو همين الان پيشپرداخت ميدي، يا گزارشي مينويسم كه مستقيم بفرستنت تيمارستانِ آمستردام. تو براي جامعه خطرناكي، چون ياد دادي چطور نترسن!اسپينوزا: (به سمت در ميرود) چقدر عجيب است كه شما براي درمانِ من، به تهديد و ترس متوسل ميشويد. رنجِ شما از رنجِ من عميقتر است، چون من با فقر و تنهايي به صلح رسيدهام، اما شما با وجود اين مطب و اين عناوين، هنوز با خودتان در جنگ هستيد. پول را براي كسي نگه داريد كه به «بندِ توهم» نياز دارد. من با «ضرورت» خودم به خانه برميگردم و لنزهايم را ميتراشم. نور، بهتر از جلساتِ شما، حقيقت را فاش ميكند.دكتر: (در حالي كه پشت سر او فرياد ميزند) برگرد! تو «مقاومت در درمان» داري! تو ديوانهاي باروخ... ديوانه! من اين ۳۰ جلسه رو توي پروندهات مينويسم... تو به من بدهكاري!اسپينوزا بدون اينكه به عقب نگاه كند، از پلهها پايين ميرود. در ذهن او، خشمِ دكتر چيزي نيست جز يك حركتِ مكانيكي، درست مثل برخوردِ دو سنگ در يك رودخانه. برخوردي تماشايي، اما بدون قدرتِ آسيب زدن به كسي كه ريشهاش را در ابديت يافته است.