• 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6335 -
  • 1405 دوشنبه 11 خرداد

چرخ‌دنده طلايي من

محمد خيرآبادي

امروز صبح، روي ميز تحريرم يك چرخ‌دنده طلايي خيلي ريز پيدا كردم؛ از آن قطعاتي كه فقط توي ساعت‌هاي قديمي و دقيق پيدا مي‌شود. دندانه‌هايش آنقدر ظريف بود كه انگار با پلك‌زدن جابه‌جا مي‌شد. صداي حماسي گوينده تلويزيون مي‌آمد كه تعريف مي‌كرد چطور ديروز مردم محلي برنوهايشان را از خانه آوردند بيرون و گلوله‌هايشان را به سمت جنگنده‌هاي دشمن شليك كردند. صداي گوينده و مارش نظامي مثل يك لايه روي همه‌چيز نشسته بود، اما من تمام تمركزم روي آن چرخ‌دنده طلايي بود. انگار اگر آن را سر جايش مي‌گذاشتم، بخشي از نظم منهدم‌شده جهان برمي‌گشت.مي‌خواستم آن را ببرم و به جعبه ابزار چندطبقه و منظم توي كمد انتهاي راهرو برسانم، تا لاي كاغذهاي روي ميزم گم نشود يا ناغافل با آستينم آن را روي زمين پرت نكنم. با يك پنس ظريف، بلندش كردم. راهرو مثل هميشه تاريك بود. لامپ چراغ سقفي‌اش را خيلي وقت است عوض نكرده‌ام. هميشه به نور خفه‌اي كه از شيشه مشجر بالاي در ورودي به‌سختي داخل مي‌آيد اكتفا مي‌كنم. از بيرون، صداي دور آژيرهاي آتش‌نشاني يا آمبولانس يا شايد هم فقط صداي باد تندي كه لاي دكل‌ها مي‌پيچيد، شنيده مي‌شد. تلويزيون همچنان داشت از جنگ حرف مي‌زد.وسط راهرو، جايي كه فرش باريك تمام مي‌شود و پاهايم روي سنگ سرد قرار مي‌گيرد، چرخ‌دنده از لاي پنس سُر خورد و افتاد. صداي برخورد فلز را با سنگ نشنيدم؛ آنقدر سبك بود كه بي‌صدا غيب شد.ايستادم. راهرو خانه ما هميشه پر از سايه‌هاي بلند است. ديوارها پر از خط‌خطي و نقاشي‌هاي كودكانه عجيب و غريب است. مي‌توانستم بروم چراغ‌قوه بياورم و وجب‌به‌وجب زير پايم را بگردم تا آن قطعه قيمتي را پيدا كنم، اما به اخبار فكر كردم؛ به آن همه ساختمان كه ديشب فرو ريخته بود. در چنين روزهايي گشتن دنبال يك چرخ‌دنده نيم‌ميلي‌متري در تاريكي، كاري پوچ به نظر مي‌رسد. با خودم گفتم حتما همين جاهاست. آب كه نشده برود توي زمين.برگشتم به اتاق. سعي كردم به موضوعات مهم، به چيزهايي كه فكر همه آدم‌ها را مشغول مي‌كند، فكر كنم، اما نشد. به اين فكر كردم كه تا چند دقيقه ديگر وقتي بايد به دستشويي بروم، در راهرو ممكن است پايم را درست روي آن قطعه گم‌شده بگذارم. ابلهانه بود؛ در دنيايي كه سقف‌ها روي سر آدم‌ها خراب مي‌شد، من نگران لِه شدن يك چرخ‌دنده زير پايم بودم.بالاخره طاقت نياوردم. چراغ‌قوه را برداشتم. راهرو خانه ما هيچ‌وقت تميز نيست؛ گرد و خاك، خرده‌هاي كاغذ، تكه‌هاي ريز جدا شده از اسباب‌بازي‌ها، پولك‌هاي تزييني يا باقيمانده خوراكي بچه‌ها همه‌جا پخش است، چون در آن تاريكي كسي اين چيزها را نمي‌بيند. زير نور تند و متمركز چراغ‌قوه، هر تكه جدا افتاده، خرده‌‌آشغال يا يك پولك ناچيز، شبيه آن چرخ‌دنده مي‌شد. به هر چيزي كه مي‌درخشيد نوك مي‌زدم، اما هيچ‌كدام آن قطعه گمشده نبودند. راهرو را از ابتدا تا انتها گشتم. انگار زمين دهان باز كرده و آن نظم كوچك طلايي را بلعيده بود.شايد لاي پرزهاي فرش گير كرده بود، يا شايد وقتي افتاده، غلت خورده و رفته بود زير كمد سنگين ظرف‌هاي دكوري. دوباره گشتم. آخرسر دست‌خالي برگشتم سر جايم. يك ساعتي موفق شدم فراموشش كنم؛ درست وقتي اخبار داشت درباره اصابت موشك به يكي از پالايشگاه‌هاي جنوب مي‌گفت. اما دفعه بعد كه داشتم مي‌رفتم سمت آشپزخانه، چيزي را ديدم كه دقيقا همان‌جا، روي لبه تيره سنگ افتاده بود. براق بود و گرد. اما وقتي دست زدم، ديدم فقط يك قطره روغن سفت‌شده است. 
حالا ديگر برايم اهميت ندارد. يقين دارم كه به‌ زودي و به كلي فراموشش خواهم كرد. بوي سوختگي غذا از خانه همسايه مي‌آيد. همسرم كليد را انداخته توي در و به بچه‌ها مي‌گويد آرام باشند شايد پدرشان خواب است. انگار چرخ‌دنده طلايي من، مثل خيلي چيزهاي ديگري كه متعلق به من است، كوچك‌تر از آن است كه تغييري در موتور اين جهان ايجاد كند و حتم دارم تا حالا زير غبار اين روزها دفن شده است.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون