«اعتماد» ريشههاي رفتارهاي حاشيهساز از سوي برخي افراد و جريانات را بررسي ميكند
آنان كه از شكافها تغذيه ميكنند
گروه سياسي| مازيار بالايي، عضو شوراي مركزي حزب اعتماد ملي از همين زاويه به فضاي اخير نگاه ميكند و ميگويد: «به نظر ميرسد برخي افراد و جريانهاي خاص، نه تنها از تحولاتي كه از پيش از جنگ رمضان آغاز شده بود و سپس با خود جنگ و پيامدهايش شدت گرفت ناراضياند، بلكه نوعي «احساس خطر» نيز دارند؛ احساسي فراتر از نارضايتي معمول. اين احساس خطر، آنان را به سمت توليد و بازتوليد فضاي تفرقهزا سوق ميدهد؛ فضايي كه در آن، دوگانهها مانند اكسيژن عمل ميكنند و بدون آن، حيات سياسيشان دشوار ميشود.»بالايي يادآور ميشود: «وقتي گفته ميشود برخي جريانها در «شكافها رشد ميكنند»، منظور صرفا اختلافنظر طبيعي در جامعه نيست. اختلافنظر، لازمه جامعه زنده است. آنچه مسالهساز ميشود، تبديل اختلافها به گسلهاي هويتي است؛ يعني جايي كه افراد براي تعريف خود، مجبور ميشوند طرف مقابل را «نفي» كنند. در چنين وضعي، سياست از رقابت برنامهها فاصله ميگيرد و به رقابتِ حذف تبديل ميشود. بالايي به درستي اشاره ميكند كه اينان از طريق «حذف رقيب قبل از آغاز رقابت» خود را معنا ميكنند؛ يعني پيش از آنكه گفتوگويي شكل بگيرد يا ميدان رقابت واقعي فراهم شود، سعي ميكنند با برچسبزني و قطبيسازي، زمين بازي را طوري بچينند كه رقيب اساسا امكان حضور نداشته باشد. يكي از مصاديق روشن اين روند، تاكيد مكرر بر دوگانه «ميدان و ديپلماسي» است. اين دوگانه، اگر به عنوان تفاوت نقشها و ابزارها مطرح شود، ميتواند بحثي كارشناسي باشد؛ اما وقتي تبديل به خطكشي هويتي ميشود-يكي را اصيل و ديگري را خائن يا بياثر معرفي ميكند-در واقع كاركردش نه تحليل، بلكه بسيج احساسات و توليد دوقطبي است. در سطح اجتماعي هم نتيجه مشخص است: كاهش همبستگي، فرسايش اعتماد و ايجاد بدگماني ميان بخشهاي مختلف جامعه و حاكميت.» نكته مهم در تحليل اين عضو شوراي مركزي اعتماد ملي اين است: «اگر شكافهايي وجود داشته و جنگ، بخشي از آنها را ترميم كرده-يا دستكم نوعي همگرايي حول محور ايران ايجاد كرده-پس چرا برخي همچنان بر حاشيهسازي و دامن زدن به دوقطبيها اصرار دارند؟ وقتي حتي در سطح عالي، تاكيد صريح بر پرهيز از اختلافات ضروري و غيرضروري مطرح ميشود، تداوم دوقطبيسازي چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ اينجا همان جايي است كه «ترس» وارد معادله ميشود. ترس از چه؟ از اينكه فضاي جنگي و اضطراري عبور كند و كشور وارد مرحله پساجنگ و پساتوافق شود؛ مرحلهاي كه در آن، جامعه به جاي شعارهاي هيجاني و صورتبنديهاي احساسي، مطالبهگر «كارآمدي»، «توسعه» و «اصلاح حكمراني» ميشود. براي جريانهايي كه سرمايه اصليشان تنش، صفبندي و بحران است، آرام شدن فضا يعني ازدست رفتن زمين بازي. در فضاي عادي، عملكردها قابل سنجش ميشوند و ديگر نميتوان هر مسالهاي را با منطق اضطرار توجيه كرد.به عبارت ديگر، برخي بازيگران سياسي در وضعيت «بحران دايمي» معنا پيدا ميكنند. اگر بحران فروكش كند، ممكن است موقعيتشان تضعيف شود.
تغيير در داخل و ارتقا در بيرون
بالايي از «ايران جديد» پس از اين جنگ سخن ميگويد؛ ايراني كه هم در بسته بينالمللي و هم در فضاي داخلي، شرايط متفاوتي را تجربه ميكند. در بيرون، مناسبات منطقهاي و جهاني ميتواند نسبت به قبل بهتر يا دستكم متفاوتتر شود و فرصتهايي پديد بياورد كه پيشتر كمرنگ بود. اين تغييرات، خواهناخواه نيازمند بازتعريف اولويتها و ابزارهاست: از سياست خارجي تا اقتصاد سياسي، از امنيت تا سرمايهگذاري و بازسازي اعتماد. در داخل نيز يك روند مهم رخ داده: نوعي اجماع و همگرايي حول محور «ايران» و در كنار آن، پذيرش بيشتر «تكثر». اين تكثر، واقعيت اجتماعي ايران است؛ از سبك زندگي تا نگرشهاي فرهنگي، از مطالبات نسلي تا گوناگوني مناطق و طبقات. ناديده گرفتنش نه ممكن است و نه مفيد. هنر حكمراني در چنين جامعهاي اين است كه تكثر را به رسميت بشناسد و آن را به فرصت تبديل كند، نه تهديد. به اعتقاد مازيار بالايي«بحث «جمهوري سوم» در اين چارچوب معنا پيدا ميكند: ورود به مرحلهاي تازه كه در آن، مهمترين نياز كشور، تمركز بر «توسعه» و همزمان «اصلاح نظام حكمراني» است.