يادداشت و دو شعر از جواد مجابي
نامها روی مرمر و خارا
در جنب فاجعه/ مضحكهاي كه دو كشور جنگ افروز و كودتاچي به مرزهاي ايران تجاوز كردند، سخن گفتن از مشكلات فردي بيانصافي است. دو شعر كه پيش و پس از حادثه جراحي در ايرانمهر به سراغم آمد اندكي حسبحال اين روزها آمده است. شعر اول گفتوگويي با يكي از 3 سرو جلوي آپارتمان ما در «كوي نويسندگان» كه پنجاه سالي با هم پير شدهايم؛ و شعر دوم -بيشهزار ساحلي ماتيس - راجع به هول سايهافكن بر احوال شاعر است.
چهارشنبه روزي از بالكن بلوك 3
خيرهام از جام روشن تماشا در تاريكجاي شاخههاي پيچاپيچ درونت/ آوندها، دندههاي خشك پير/ در اين اندوهشادي گذران كه زمان ستمپيشه دمي به تامل ايستاده/ سرگران به جستوجوي پرندههاي زيباي خوشخوان شگرف كه پرواز/ ميكردند/ در آوازشان و در ما به روزهاي آفتابي/ توفاني در اين همه زمستان تهران اضطراب جهان را در توفان زمستان - رنگ كوي نويسندگان از سر گذرانديم/ سبزترينم سرو خرامان شعر/ هميشه ايران از غزلهاي مشتاقي و فراقي سعدي/ تا ترانههاي شنگول كودكان/ بايد كه همچنان شكوفان بماني/ براي نامدگان و آيندگان...
بيشه زار ساحلي ماتيس
سرو و سپيدار و ناژ و باغ بيكران خود را ميآرايند/ گوشهاي از بيشهزار ساحلي ماتيس/ اينك تهران نه فرشته جانستان، نه عفريتهاي گورزاد يا سالار قلمرو مردگان/ آنچه از من جان همي ستاند/ صنمي است رقصان در هواي ارديبهشتي غرب تهران/ بيشهزار ساحلي ماتيس از پنجره پيدا شد/ ميخوانَدَم كه با ما بيا، در دل سپيدار و سرو و ساحل دريا/ ميگويَدَم من/ تكهاي مينياتور ايراني هستم كه در اتاق هنري/ الهامبخش بود/ صنم در نرماي ابريشمين زلفكانش در گرماي عاشقانهاش به خط و رنگ بپيوندي اگر.../ نكند اين همان بهاري باشد كه آغازش نيستم و به پايانش نميرسم/ چرا كه براي زندگي پاياني مقدر نبود/ 87 زمستان به بوي گل تاره مانديم و حيرتزده از شگفتيهايش. اينجا دريا ندارد اما منظره تابستاني درياي ماتيس واقعيتي برتر است/ آنگوشه فلوريان را هم ميبينم/ كافه كوپول را در بعد از ظهري پاريسي/ شعرهايي كه در آن كافهها خوانديم/ استخوانبندي رويا را استوارتر ميدارد/ اين وطن، عاقبت ميهن ما هم شد/ صداي من از ساحل ميآيد در گوشههاي مفقود موسيقي مردمي بيمارخانه با ناخوش احوالان گرداگردش نميتواند از شكوه بيشه زار تابستاني كم كند/ اما براي خود لازم دارد مرا/ زندگي خوشي است، عيش مدام/ بيمار كه شدي ناخوشاحوال گشتهاي/ اين تو نيستي حالات توست/ ناخوشاحوالان بيمارخانه حصاري زشت گرداگرد حادثه بستهاند/ جهان به مراد دل خورديم و كامگار گذشتيم/ لقمه جهان از دهان گندهتر بود/ نبودهايم/ آنجا ما تنها نبودهايم، شبها گواه هياهوي كافههاست/ هياهويي شديم تا برسد به كافه و شب و دريا و جنگل/ ماتيس شايد به اين رمزينه اشارت دارد/ از من و ما جز نامي نميماند و نامها روي مرمر و خارا چندان درنگ نميكند/ هزاران شديم تا هستي شويم، مردم شديم/ هِنري و پابلو در منظره رو به روي باغچه/ بايد دوباره برگردم به آنچه بودهام/ كودكي كه حيران بازيهاي جهان پيرامون است/ جز بازي نبود آيين و شعر و جادو/ اين بازي ما را با خود به هر كجا كشاند/ جهانا فسوسي و بازي و رويا كه تعبير خاصي ندارد
تهران، كوي نويسندگان