ادامه از صفحه اول
مرجعيت و دولت؛ ضرورتي فراتر از ديدارهاي تشريفاتي
در مقابل، گاهي نيز نسبت به تصميمها، مصوبات يا عملكردهايي كه آن را مغاير با مباني اسلامي، قانون اساسي يا مصالح كشور ميدانند، هشدار ميدهند. اين انتقادها ناشي از مسووليت ديني و ملي مراجع است، نه رقابت سياسي يا مداخله در امور اجرايي. جايگاه مراجع تقليد از اين جهت قابل توجه است كه آنان مسووليت رسمي دولتي ندارند و تعهد حزبي يا اداري خاصي بر دوششان نيست. پشتوانه آنان بيش از هر چيز، اعتماد مقلدان و مردمي است كه سخنشان را ميشنوند. به همين دليل، مراجع خود را در برابر دين، مردم و كشور مسوول ميدانند. آنان ممكن است درباره مصوبهاي دولتي، سياستي فرهنگي يا تصميمي اقتصادي اظهارنظر كنند، زيرا باور دارند صيانت از دين و مصالح كشور تنها بر عهده نهادهاي رسمي نيست، بلكه مرجعيت نيز در اين زمينه وظيفهاي تاريخي و اجتماعي دارد.براي فهم بهتر اين جايگاه، بايد به تاريخ معاصر ايران نگاه كرد. نقش علما و مراجع ديني در تحولات مهمي مانند نهضت تنباكو، انقلاب مشروطه، واقعه گوهرشاد، قيام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و در نهايت انقلاب اسلامي، نشان ميدهد كه مرجعيت ديني در ايران تنها يك نهاد فقهي نبوده، بلكه در بسياري از مقاطع، نيرويي اجتماعي و اثرگذار در تحولات ملي محسوب شده است. اين سابقه تاريخي سبب شده است كه مراجع، هم در حمايت از حركتهاي ملي و هم در نقد روندهاي نادرست، نقشآفريني جدي داشته باشند.پس از پيروزي انقلاب اسلامي و شكلگيري نظامي مبتني بر ولايت فقيه، نسبت مرجعيت و حكمراني وارد مرحله تازهاي شد. در چنين ساختاري، دين و دولت ارتباطي نهادمندتر يافتند، اما اين به معناي حذف نقش مستقل مراجع نبود. آنان همچنان ميتوانند در مقام راهنمايي، نقد، هشدار يا حمايت، بر فضاي عمومي كشور اثر بگذارند. بهويژه در شرايطي كه جامعه با چالشهاي اقتصادي، اجتماعي و بينالمللي مواجه است، ظرفيت مرجعيت ميتواند به انسجامبخشي ملي كمك كند.ارتباط دولت آقاي پزشكيان با مراجع تقليد نيز بايد در همين چارچوب تحليل شود. اين ارتباط نه فقط يك رفتار عرفي و سياسي، بلكه ضرورتي عقلاني و نيازي ميداني است. دولت براي اداره كشور، تنها به ابزارهاي اداري و اجرايي نياز ندارد؛ بلكه بايد بتواند همه اضلاع قدرت و ظرفيتهاي اجتماعي را هماهنگ كند. قدرت سياسي، قدرت مردمي، قدرت اقتصادي، قدرت نظامي و قدرت فرهنگي، زماني ميتوانند موثر باشند كه در يك جهت مشترك قرار گيرند.در اين ميان، مراجع تقليد يكي از ظرفيتهاي برجسته كشور هستند. آنان ميتوانند در انتقال مطالبات مردم به دولت، در تعديل فضاي اجتماعي، در تقويت اعتماد عمومي و در انسجامبخشي به جامعه نقش مهمي ايفا كنند. دولتي كه بتواند با اين ظرفيت گفتوگويي مستمر و محترمانه داشته باشد، درك دقيقتري از دغدغههاي مردم پيدا ميكند و امكان بيشتري براي اصلاح مسيرها خواهد داشت.بنابراين ديدار دولت با مراجع را نبايد صرفا ديداري نمادين دانست. اين ارتباط، اگر صادقانه و پيگيرانه باشد، ميتواند به يكي از مسيرهاي مهم شنيدن صداي مردم و هماهنگسازي نيروهاي كشور تبديل شود. در شرايطي كه ايران با مسائل پيچيده داخلي و خارجي روبه روست، بهرهگيري از جايگاه مرجعيت ميتواند به تقويت همبستگي ملي، دفاع از منافع كشور و كاهش شكاف ميان مردم و حاكميت كمك كند. مرجعيت، يكي از امكانات مهم كشور است؛ امكاني كه دولتها بايد آن را جدي بگيرند و در مسير منافع ملي از آن بهره ببرند.
«شير خدا و رستم دستان»؛ غدير در آيينه هويت ايراني
چگونه فرهنگ ايراني در طول سدهها توانسته است ميان ميراث ملي و باورهاي ديني خود پيوندي عميق و ماندگار برقرار كند.در همين چارچوب، غدير را ميتوان يكي از مهمترين جلوههاي ميراث زنده ايرانيان دانست؛ ميراثي كه نه در موزهها و بناهاي تاريخي، بلكه در جان مردم زندگي ميكند. جشنها، آيينهاي مردمي، سنتهاي اطعام، نذرها، اشعار و روايتهايي كه هر سال با فرارسيدن عيد غدير زنده ميشوند، گرامي داشت. فرزندان و نوادگان گواه آن هستند كه اين واقعه همچنان حضوري فعال و اثرگذار در زندگي اجتماعي ايرانيان دارد.اما جايگاه امام علي (ع) فراتر از مرزهاي جغرافيايي و حتي فراتر از مرزبنديهاي مذهبي است. آن حضرت از معدود شخصيتهايي است كه در ميان همه مذاهب اسلامي، جايگاهي ممتاز و مورد احترام دارد. شيعيان او را امام و پيشواي خود ميدانند و پيروان مذاهب چهارگانه اهل سنت نيز از او به عنوان يكي از بزرگترين صحابه پيامبر اكرم (ص)، سرچشمه دانش اسلامي و الگوي تقوا، شجاعت و عدالت ياد ميكنند. در سنت عرفاني و تصوف نيز كمتر طريقتي را ميتوان يافت كه سلسله معنوي خود را به امام علي (ع) نرساند. از اين منظر، علي (ع) را ميتوان يكي از بزرگترين فصلهاي مشترك جهان اسلام دانست؛ شخصيتي كه دلهاي مسلمانان را با همه تنوعهاي فكري و مذهبي به يكديگر نزديك ميكند.اين جايگاه البته به جهان اسلام محدود نميشود. نام امام علي (ع) با ارزشهايي پيوند خورده است كه براي همه انسانها، فارغ از دين، مذهب و مليت، قابل درك و ستايش است؛ عدالت، كرامت انساني، آزادگي، دفاع از مظلوم، وفاداري به حقيقت و مسووليتپذيري در برابر جامعه. از همين رو است كه بسياري از آزادمردان و آزادزنان جهان نيز در سيره و سخنان آن حضرت، الگويي براي زيست اخلاقي و انساني يافتهاند.راز ماندگاري نام امام علي (ع) در فرهنگ ايراني نيز شايد در همين جامعيت نهفته باشد. ايرانيان در طول تاريخ، او را تنها يك شخصيت تاريخي يا مذهبي ندانستهاند، بلكه تجسم آرمانهايي ديدهاند كه همواره در جستوجوي آن بودهاند؛ عدالت در كنار اقتدار، معنويت در كنار مسووليت اجتماعي و اخلاق در كنار مديريت و حكمراني.در چنين نگاهي، بيت مولانا معنايي ژرفتر پيدا ميكند. «شير خدا و رستم دستانم آرزوست» تنها يك ستايش شاعرانه نيست، بلكه بيان يك خواست تاريخي و فرهنگي است. رستم نماد توانايي و قدرت است و علي (ع) نماد جهتگيري اخلاقي آن قدرت. جامعهاي كه اين دو را در كنار هم داشته باشد، هم مقتدر خواهد بود و هم عادل؛ هم توانمند خواهد بود و هم انساني.غدير نيز يادآور همين پيوند است؛ پيوند ميان قدرت و عدالت، ميان مسووليت و اخلاق و ميان هويت فرهنگي و نيازهاي امروز جامعه. از اين منظر، غدير تنها يادبود يك واقعه تاريخي نيست، بلكه فرصتي براي بازخواني ميراثي زنده است كه قرنها در فرهنگ ايراني جريان داشته و همچنان ميتواند الهامبخش همبستگي، عدالتخواهي، جوانمردي و كرامت انساني باشد.شايد به همين دليل است كه پس از قرنها، هنوز هم آرزوي مولانا در جان ايرانيان زنده است؛ آرزوي جامعهاي كه در آن، قدرت با عدالت و دادورزي همراه باشد و شجاعت در خدمت حقيقت قرار گيرد. آرزويي كه در نام و ياد امام علي(ع) تجلي يافته و غدير هر سال فرصتي براي يادآوري و تجديد آن است؛ ميراثي زنده كه گذشته، حال و آينده اين سرزمين را به يكديگر پيوند ميدهد.
روي ديگر روابط كشورهاي منطقه با امريكا
اينجا اما پرسشهاي جدي شكل ميگيرد: چرا دولتهاي عرب حاشيه خليجفارس، در حالي كه جنگ روسيه و اوكراين جريان دارد، به جاي همسو شدن با خواست امريكا، مسير افزايش قيمت نفت را انتخاب ميكنند؟ و مهمتر اينكه اين كشورها چگونه ميتوانند بر ايالات متحده فشار وارد كنند و چه اهرمهايي در اختيار دارند كه واشنگتن ناچار ميشود در برابر آن واكنش نشان دهد يا دستكم هزينه تصميمات خود را بپذيرد؟ در پاسخ به اين پرسشها، بايد به آرايش نيروها در منطقه نيز توجه كرد. به نظر ميرسد ساختار امنيتي خاورميانه به شكلي سامان يافته كه اگر امريكا حمايت نظامي خود از دولتهاي همپيمان در منطقه را كاهش دهد يا قطع كند، بازيگران ديگري از جمله ايران و محور مقاومت ميتوانند موازنه را به نفع خود تغيير دهند. اين تغيير نه تنها براي منافع امريكا در منطقه خوشايند نيست، بلكه ميتواند امنيت رژيم اسراييل را نيز با ريسك جدي مواجه كند. به همين دليل، امريكا در عمل نميتواند حمايت از دولتهاي منطقه را بهطور كامل كنار بگذارد.
در عين حال، واشنگتن توانايي آن را هم ندارد كه به سادگي با توجه به وضع داخلي كشورهاي منطقه، دولتهاي ضعيف در خاورميانه را سرنگون كند و دولتي همسو را جايگزين سازد. در چنين شرايطي، به گفته بسياري از تحليلگران، تنها راه باقيمانده براي امريكا «معامله سياسي و اقتصادي» است؛ يعني ارايه وعدههاي بزرگ و بستههاي حمايتي مانند فروش تسليحات يا همكاري شركتهاي فناوري امريكايي و موارد مشابه. اما يك نكته محوري ديگر نيز وجود دارد: اگر اهرمها را دقيقتر ببينيم، امريكا در عمل ابزار موثر و مستقيم براي فشار دادن دولتهاي عربي در اختيار ندارد؛ همانطور كه در رويدادهاي اخير نيز نشان داده شد. از اين منظر، كشورهاي عرب حاشيه خليجفارس توانستهاند با اتكا به قدرت خود در بازار انرژي، فشار را نه فقط از مسير ديپلماسي، بلكه از طريق تصميمات توليد و قيمت اعمال كنند. اين روند ميتواند ادامه پيدا كند؛ به ويژه اگر هدف آنها تشديد فشار بر ايران باشد. در چنين سناريويي، امكان دارد بعد از اينكه امريكا با ايران به توافق رسيد و كشورها، تحت سازوكارهاي مختلف، توليد را كاهش دادند، دولتهاي منطقه نيز از همين اهرم براي وادار كردن واشنگتن به توافقهاي جديد استفاده كنند؛ توافقهايي كه به نفع آنها باشد و نه لزوما در راستاي خواست امريكا.
در نهايت، آنچه در كنار هم قرار ميگيرد، يك تصوير منسجم اما حساس است: مذاكرات برجام در وين همزمان با تصميمات انرژي در خليجفارس پيش ميرود و بازار نفت به ميدان ديگري براي تعامل و فشار سياسي تبديل شده است؛ ميداني كه در آن، نقش اهرمها و محدوديتهاي واشنگتن، بيش از هر زمان ديگري برجسته به نظر ميرسد.
بزن لبخند قشنگت را
كردار راننده تاكسي حوالي پارك شهر و بازار در دل جغرافياي اقتصادي ايران؛ شايد ساده به نظر آيد در نگاه اول؛ ولي در كنه و عمق، اگر نيك و خوب نگريسته شود پيامهاي روانشناختي زيادي دارد.
اين رانندگان اتمسفر جامعه را ميشناسند. روحيات بسياري از مردم را فارغ از دارا و فقير آناليز ميكنند؛ اگر چنين پيامي از خودرويشان ميدهند؛ بايد آن را در دهليزي از نابسامانيهاي رواني اجتماع تحليل كرد. تحليلي كه دستكمي از تفسيرهاي روانشناسانه و روانكاوانه ندارد. تنها تفاوتش پيامي است كه آن راننده خوش ذوق، رايگان ميدهد و انذاري كه اگر دير به فكر درمانش بيفتيم؛ جامعه زمخت و سرد و بيروح فعلي، در آتيهاي نزديك حسرت يك لبخند را خواهد داشت.
آن راننده مسوول شايد گوشه چشمي به كسب و كارش هم داشته باشد با بزك ماشينش با نوشتههايي و شايد شاعري را هم نشناسد كه سروده بود: طفلي به نام شادي ديري است گمشده است! شايد در پي نشان اين شادي و لبخند بودن؛ وجه مشترك شاعر پرآوازه و راننده بينام و نشان باشد كه استاد شفيعي كدكني با آن وزن ادبي سرود و اين راننده با ذوق با ادبيات كوچه بازاري كه توصيه به لبخند زدن ميكرد تا شادي گمشده يافت شود و نشانياش پيدا...