• 1405 دوشنبه 6 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6340 -
  • 1405 دوشنبه 18 خرداد

شرافتمندانه زندگي كرديم

ماهداد توكلي

من با پرويز همكلاسي بودم، روزي كه آمدند خرسند را به زندان ببرند، چندبار به من گفتند كه بيا خودت را معرفي كن. اما دكتر علي شريعتي كه آن موقع استاد ما بود و ما با او واحد درسي داشتيم، گفت هرگز خودت را معرفي نكن... بگذار بيايند دمِ دانشگاه تو را ببرند. و همين طور هم شد و در هجوم ماموران و بدرقه دانشجويان، او را سوار ماشين كردند و بردند. در طول يك سال. پرويز نامه‌هايي در زندان نوشت كه تنها دلگرمي ما بود و بعدها هم چاپ شد. او كه يك سال از درس عقب افتاده بود، بعد از آزادي از زندان مجبور شد آن يك سال را به اتمام برساند و من نيز به دستور دولت، جزو اولين كساني بودم كه ليسانسه‌ها بايد مي‌رفتند خدمت سربازي. 
من به خدمت سربازي رفتم. دو ماه آموزش سربازي ديدم و بعد در دبيرستاني بسيار معروف، مشغول تدريس شدم. سال پنجاه كه تحصيل خرسند تمام شد و سربازي من هم تمام شد، به تهران آمد و خانه‌اي اجاره كرد و وسايل‌مان را آنجا برد و خانه را آماده كرد و بعد آمد و ازدواج كرديم و به تهران رفتيم. و ضمنا در دبيرستان كمال كه از قديم، بعد از ديپلم سال‌ها آن جا تدريس كرده بود، دوباره نام‌نويسي براي تدريس كرد و آنها هم بسيار خوشحال بودند از ديدن او، اما مدتي كوتاه نگذشته بود كه نامه‌اي به آن دبيرستان آمد كه ايشان بايد اخراج شود.
از آن پس، ايشان خانه‌نشين شدند. در آن موقع دكتر علي شريعتي، دوست عزيز و يار پرويز؛ و پرويز هم يار او  به خانه ما آمدند و به من گفتند «تو در طول زندگي‌ات در همين وضع خواهي بود. پس بهتر است بروي براي خودت كاري پيدا كني تا زندگي‌تان را  بگذرانيد.»
 موقع استخدام در راديو تلويزيون ملي هرگزدرباره شوهرم كه زنداني سياسي بود از من سوالي نكردند!
من آگهي استخدام راديو و تلويزيون را ديدم كه در آن موقع، تهيه‌كننده ليسانسه مي‌خواستند. و من به سفارش دكتر آنجا را انتخاب كردم. در آزمون كتبي و بعدا در مصاحبه پذيرفته شدم. در آن دوره درزمان مصاحبه هرگز از من سوالي درباره همسرم و زندگي‌ام نكردند كه اين موضوع برايم عجيب بود! چون پرويز خرسند حتما برايشان آشنا بود به عنوان زنداني سياسي... ولي هرگز درباره‌اش از من نپرسيدند. فقط درمورد خودم، تجربه‌ام، معلوماتم و شخصيت و توانايي‌ام به اين معنا كه آيا مي‌توانم عهده‌دار اداره استوديو باشم؟ سوال مي‌كردند و در مصاحبه هم قبول شدم. در سال ۵۱ به استخدام درآمدم. در آن موقع دو شبكه داشتيم، يكي شبكه سراسري و يكي هم شبكه دو... من از همان ابتدا شبكه دو را انتخاب كردم. چون فقط راجع به ادبيات و هنر صحبت مي‌كرد. اگر اشتباه نكنم استاد رضا سيدحسيني، مترجم بزرگ ايران كه يادشان بخير باشد، مدير آن برنامه بودند. خرسند هم هم‌چنان بيكار در خانه نشسته بود. در سال ۵۳ دو بار خرسند را دستگيرش كردند. او و قبل‌تر هم دكتر شريعتي را... هر دو را برده بودند به كميته شهرباني در ميدان توپخانه و آن جاها كه مي‌دانيد. بعد از آزادي دكتر شريعتي، او به خارج رفت و خرسند باز هم در خانه ماند. بعدا مدتي به بنياد شاهنامه رفت و با استادان جلال همايي و مجتبي مينوي مشغول كار شد. پس از انقلاب در سال ۵۸ او سردبير مجله تماشا كه مجله راديو تلويزيون بود، شد و نام مجله را به سروش تغيير داد. تا آخرسال ۵۸، هر هفته مجله سروش را درمي‌آورد. بعد از تعطيلات نوروز، طبق قاعده پرويز بر سر كار رفت. اما ديد آقايي بر جاي او به عنوان سردبير سروش نشسته است. بدون آنكه نامه‌اي كتبي به او بدهند، بدون اينكه حتي يك تلفن به او بزنند كه ديگر شما  نياييد!
و پرويز خرسند از پله‌ها پايين آمد؛ و آمد درخانه. آن موقع ما دخترم مانا را داشتيم، مانا چند سالي از ماني بزرگ‌تر است و پرويز خرسند، شد پرستار مانا؛ و بعد كه ماني به دنيا  آمد، شد پرستار ماني.‌ عاشق  بچه‌هايش بود و از آنها مواظبت مي‌كرد. پنج سال درخانه بيكار و خانه‌نشين نشسته بود. بعدها در جاهاي مختلف، به شكل مقطعي كار مي‌كرد. حتي در مقطعي در دانشكده بازرگاني هم تدريس كرد. اما به هرحال، سرنوشت او خانه‌نشيني بود. از اوايل دهه هشتاد، ديگر رسما خانه‌نشين شد. تا پايان عمر او كه ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ است. در هيچ جا استخدام رسمي نبود و هيچ حقوقي دريافت نمي‌كرد. هرگز پيشنهاد خانه يا زمين يا هر پيشنهادي را براي دريافت چيزي نپذيرفت. و با هرچه داشتيم  زندگي كرديم شرافتمندانه...

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون