فرمانرواي نروپوليس
مرتضي ميرحسيني
روزهاي آخر به ايران فكر ميكرد. تصميم داشت به شرق فرار كند و در قلمروی پادشاهي اشكاني پناه بگيرد. احساس ميكرد در رُم، در حلقه دشمنانش گير افتاده و پشت هر ديوار، كسي براي كشتنش كمين كرده است. توهم نداشت. دستكم درباره خطري كه جانش را تهديد ميكرد نداشت. واقعا در تنگنا، در محاصره كساني كه قصد جانش را داشتند گرفتار شده بود. اما فرصت فرار به شرق را پيدا نكرد. تنها ماند. قصرش را ترك كرد. به گوشهاي گريخت. پيدايش كردند. خودش را كشت. فرمانروايي نرون نزديك به 13 سال (54 تا 68 ميلادي) طول كشيد و در اين دوره نه چندان طولاني - يا نه چندان كوتاه - تقريبا هرچه دلش خواست كرد. به هركه بدگمان شد، سربهنيستش كرد. به دارايي هركه طمع ورزيد، اموالش را به زور گرفت. اسامي ماهها و خيابانها و ساختمانها را تغيير داد و حتي مصمم بود رُم را هم نروپوليس بنامد. بسيار زودرنج بود و از هر كنش و واكنش ناخوشايندي آزرده ميشد. قصههاي عجيبي درباره همين ويژگياش نقل ميشود. «وقتي در حال آواز خواندن بود هيچكس حتي براي ضروريترين كارها اجازه بيرونرفتن از تئاتر را نداشت. از اينرو ادعا ميشود كه در هنگام نمايش او زنان زايمان ميكردند و بسياري كه از شنيدن و تشويقكردن خسته ميشدند چون درها همگي بسته بود پنهاني از ديوار ميپريدند يا خود را به مُردن ميزدند و براي خاكسپاري بيرونشان ميبردند.» گاهي به نظر ميرسيد كه از عقل و نجابت بيبهره نيست، اما به نوشته سوئتونيوس، رذلي تمامعيار بود و به هر خوبي و زيبايي كه در ديگران ميديد حسادت ميكرد. عميقا باور داشت كه همه انسانها پست و پليد هستند و تفاوتشان فقط در اين است كه عدهاي - آنهايي كه محترم و شريف شناخته ميشوند - اين پستي و پليدي را بهتر از ديگران پنهان ميكنند. نوشتهاند مردي شبيه ميمون را كه ميان رُميها به رباخواري و بياخلاقي مشهور بود بسيار دوست داشت، او را از بزرگان زمانه ميخواند و در مرگش مراسمي پرهزينه برگزار كرد. نيز روايت ميكنند روزي كسي در گفتوگويي عادي اين عبارت يوناني را كه «وقتي من مُردم، بگذار دنيا در آتش بسوزد» به زبان آورد و او در پاسخ گفت «بهتر است بگوييم تا وقتي من زندهام.» چنين كرد. دلزده از ساختمانهاي قديمي شهر و خيابانهاي تنگ و پرپيچوخم آن، بخشي از شهر را آتش زد و از روي برجي بلند (برج مايكناس) به تماشاي شعلهها نشست. نوشتهاند چنان سرخوش بود كه مدام از «زيبايي آتش» ميگفت و آواز «سقوط تروآ» را با صداي بلند ميخواند. تقريبا همه نزديكانش، و نيز برادر و مادر و عمهاش را - كه اين آخري بزرگش كرده بود - كشت و دستش را به خون بسياري از رُميها آلوده كرد. ميگويند ستارهاي دنبالهدار، چند شب پياپي در آسمان شهر ديده شد و منجمان آن را نشانه مرگ فرمانروايي بزرگ تفسير كردند. اين تفسير را به خودش گرفت و چون «شنيد كه رسم بر اين است كه شاهان با قتل يكي از بزرگان، كفاره چنين شگونهايي را بدهند و از اين راه خطر را از خود دفع كرده به بزرگان قوم بگردانند، بر آن شد تا همه نامآوران را به دست مرگ بسپارد خاصه وقتي كشف دو توطئهگر دستاويز اين كار قرار گرفت... توطئهگران با زنجير گران بر پاي و دست از خود دفاع كردند؛ عدهاي به ميل خويش اعتراف كردند، شمار بسياري با مباهات گفتند كه مرگ تنها چاره كسي چون نرون است كه به هر نوع جنايتي دست ميزند. فرزندان محكومان را از شهر راندند و با زهر يا گرسنگي كشتند. آوردهاند كه عدهاي را همراه با معلمان و ملازمانشان يكجا با غذاي مسموم كشتند و ديگران را از قوت روزانه محروم كردند.»