• 1405 دوشنبه 6 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6340 -
  • 1405 دوشنبه 18 خرداد

يادداشتي بر نمايش «چند سال پيش» به كارگرداني مهرداد ضيايي

اجراي «بحران» با تكه‌هاي شكسته حافظه

آريو راقب‌كياني

در سال‌هاي گذشته، تئاتر ايران بيش از هر زمان ديگري به سمت بازخواني تاريخ معاصر و زخم‌هاي اجتماعي حركت كرده است. نمايش «چند سال پيش» به نويسندگي كهبد تاراج و كارگرداني مهرداد ضيايي، در امتداد همين جريان تلاش مي‌كند مجموعه‌اي از رخدادهاي تاريخي و جمعي را به صحنه بياورد؛ رخدادهايي كه از سيل تجريش تا حادثه پلاسكو، از فروپاشي‌هاي شخصي و فردي تا لحظه‌هاي التهاب جمعي و ملي در بر گرفته است. اما آنچه اين اثر را از يك بازنمايي صرف تاريخي فراتر مي‌برد، نه انتخاب وقايع، بلكه شيوه مواجهه آن با مفهوم «حافظه جمعي» و نسبت آن با «رنج فراگير اجتماعي» است.
در اين نمايش، حافظه ديگر به صورت يك روايت خطي و منسجم نيست، بلكه به شكلي آگاهانه، به مجموعه‌اي از تكه‌هاي شكسته يك پازل با استفاده از تصاوير نيمه تمام از دل حوادث مبدل شده است. به گونه‌اي كه اين حافظه نه صرفا براي توضيح دادن گذشته، بلكه براي به اجرا درآوردن تجربه زيسته‌ شده بحران طراحي شده است. به بيان ديگر، نمايش به جاي آنكه تاريخ را «روايت» كند، آن را هوشمندانه بازپخش و به شكل تئاتريكال باز‌سازي مي‌كند؛ بازپخشي كه در آن، مفهوم رنج دوباره از نو تعريف مي‌شود، رنجي كه نه در يك لحظه، بلكه در تمام لايه‌هاي زندگي جامعه جاري است
نمايش «چند سال پيش» در روايت ساختاري اپيزوديك را انتخاب كرده است، ساختاري كه فقط يك انتخاب فرميك قلمداد نمي‌شود؛ در واقع تبديل به منطق ادراك جهاني اثر مي‌شود. نمايش به جاي آنكه روايتي خطي با آغاز، اوج و فرود آشناي تئاتري داشته باشد، جهان خود را به صورت چند بخشي، گسسته و در عين حال به‌هم‌پيوسته خلق مي‌كند؛ دقيقا مثل حافظه جمعي كه در آن اتفاقات تاريخي، خانوادگي و رسانه‌اي نه پشت سر هم، بلكه روي هم و در هم سوار شده‌اند و طي مسير مي‌كنند. مخاطب در اين نمايش با برش‌هاي زماني و مكاني روبه‌رو است كه هر كدام بخشي از يك حافظه جمعي متلاطم را بازسازي مي‌كنند. در نتيجه اپيزودهاي اين نمايش، صرفا مثل فصل‌هاي جدا افتاده يك رمان عمل نمي‌كنند، بلكه بيشتر شبيه جزيره‌هاي خاطره‌گويي‌هايي هستند كه در آن هر جزيره يك موقعيت زماني-اجتماعي مستقل دارد، اما آب مشتركي آنها را به هم وصل مي‌كند: آبِ رنج، فقدان و بي‌ثباتي. 
نكته مهم در اين ميان، نحوه اتصال اپيزودهاست. اين اتصال بر اساس پيرنگ روايي به معناي كلاسيك شكل نمي‌گيرد، بلكه از طريق تكرار موتيف‌ها، تشديد وضعيت‌هاي رواني و بازگشت مداوم رنج‌هاي حل‌نشده عمل مي‌كند. به بيان ديگر، هر اپيزود به ظاهر مستقل است، اما در عمق خود ادامه ناتمام اپيزودهاي قبلي است. 
براي نمونه، در اپيزود سوم، همزماني گزارش فوتبال با فروپاشي يك خانواده نشان مي‌دهد چگونه امر جمعي (شادي ملي) بدون هيچ فاصله‌اي بر امر خصوصي (مرگ و اعتياد) سايه مي‌اندازد. اين الگو در اپيزودهاي بعدي نيز تكرار مي‌شود؛ جايي كه دعا و مناسك مذهبي در اپيزود پلاسكو، در كنار يك فاجعه شهري معنا پيدا مي‌كند و عملا مرز ميان امر مقدس و امر ويران‌ شده را از بين مي‌برد و آنها را هم ‌ارز و مرز مي‌كند. با اين حال، نقطه قوت اصلي اين ساختار در همين عدم‌ انسجام ظاهري است. نمايش به ‌جاي آنكه تلاش كند همه ‌چيز را به يك نتيجه‌گيري واحد برساند، اجازه مي‌دهد تناقض‌ها باقي بمانند. هر اپيزود زخمي را باز مي‌كند، بي‌آنكه لزوما آن را ببندد. همين بازبودگي، اثر را از خطر تبديل شدن به يك روايت خطي اخلاقي يا سياسي نجات مي‌دهد.
نمايش مدام در هر اپيزود در حال ارجاع زدن به رخدادهايي هست كه همچنان كهنه‌هاي نو به نظر مي‌رسند، چه مي‌خواهد اپيزود سيل تجريش با بازي فرنوش نيك‌انديش باشد يا سوختن پلاسكو با بازي مهرداد ضيايي، شادي ضيايي، رابعه نيك‌طلب و ساينا عطايي. مي‌توان اين‌گونه تلقي كرد كه ساختار روايي در اين نمايش، تعمدا قالب ساختار ترومامحور به خود گرفته است كه در آن هر اپيزود به جاي آنكه گرهي را باز كند، گره تازه‌اي به گره‌هاي قبلي اضافه مي‌كند. بنابراين در ظاهر امر رابطه بين اپيزودها بيشتر از آنكه بر اساس علت و معلول باشد، بر پايه‌اي از «تشديد تنش» و رجعت به موقعيت‌هاي حل نشده پيش مي‌رود. در نتيجه مخاطب در مواجهه از يك اپيزود به اپيزود ديگر، حس تغيير جهان نمايش را ندارد؛ بلكه حس تغيير شدت و حدت يك زخم مشترك را تجربه مي‌كند. 
اما عنصر زبان در اين نمايش امري تعيين‌كننده است، زباني كه در ابتداي هر اپيزود طنزآميز جلوه مي‌كند، رفته‌رفته تراژيك و سپس لحن خشن به خود مي‌گيرد. اين نوسان دايمي باعث مي‌شود حتي در لحظات فاجعه، نوعي آشناپنداري روزمره‌وار براي مخاطب تداعي شود.
در لايه زيرين اين ساختار اپيزوديك، يك پرسش دايمي جريان دارد: نسبت شخصيت‌ها با «حقيقت» چيست؟ شخصيت‌هاي اين نمايش به‌طور مداوم در آستانه مواجهه با حقيقت قرار مي‌گيرند، اما درست در لحظه تماس با آن، عقب مي‌كشند. حقيقت در اينجا نه يك امر روشن و نهايي، بلكه چيزي است كه هم جذب مي‌كند و هم مي‌ترساند؛ هم ميل به دانستن را برمي‌انگيزد و هم سازوكارهاي انكار را فعال مي‌كند. به همين دليل، دروغ در اين جهان هميشه صرفا دروغ نيست. در بسياري از موقعيت‌هاي نمايش، دروغ كاركردي و جلوه‌اي از حقيقت قابل تحمل را پيدا مي‌كند؛ نوعي روايت جايگزين كه امكان ادامه زندگي را فراهم مي‌كند. در مقابل، حقيقت اغلب نه به عنوان رهايي، بلكه به عنوان تهديد ظاهر مي‌شود؛ چيزي كه مي‌تواند مناسبات خانوادگي، عاطفي يا حتي اجتماعي را از هم بپاشد.
اما نقطه بحران دقيقا جايي است كه اين منطق برعكس مي‌شود: جايي كه ديگر دروغ، حتي به عنوان سرپناه براي كاراكترهاي نمايش هم كاركردي ندارد و حقيقت نيز به ‌تدريج عملكرد خود را از دست مي‌دهد. در چنين وضعي، حقيقت نه روشن‌كننده، بلكه مخرب مي‌شود و مرز ميان راست و دروغ آنقدر لغزنده مي‌شود كه مفهوم واقعيت دچار فروپاشي مي‌شود. در سطحي ديگر، در روابط عاطفي و شخصي، همين الگو تكرار مي‌شود. عشق‌ها، وابستگي‌ها و خيانت‌ها در اين جهان هميشه با نوعي «ابهام حقيقت» همراهند. گويي هيچ رابطه‌اي نمي‌تواند بدون انكار بخشي از واقعيت ادامه پيدا كند. بنابراين دروغ نه فقط ابزار پنهانكاري و كتمان، بلكه بخشي از سازوكار بقاست.در نتيجه مي‌توان گفت نمايش در لايه زيرين خود، صرفا درباره رخدادهاي تاريخي يا خانوادگي نيست، بلكه درباره فعليت حقيقت و راست‌نمايي در يك جامعه بحران‌زده است. جامعه‌اي كه در آن، دروغ گاهي به شكل موقت قابل زيستن است. اين منطق را مي‌توان هم در فروپاشي خانواده در اپيزود پلاسكو ديد و هم در روابط عاطفي معلق و پرتنش در اپيزودهاي ديگر؛ جايي كه يك فوت، يك حادثه يا يك افشاگري، نه فقط يك رابطه، بلكه كل نظام معنايي و ارتباطي ميان افراد را دچار اختلال مي‌كند. در چنين جهاني، مساله اصلي اين نيست كه چه چيزي حقيقت دارد يا ندارد، بلكه اين است كه چه زماني حقيقت قابل تحمل است و چه زماني حقيقت‌يابي به انگاره‌اي فاجعه‌انگيز كوچ مي‌كند.در نهايت «چند سال پيش» را مي‌توان تلاشي دانست براي بازانديشي در مفهوم حافظه تاريخي؛ حافظه‌اي كه نه يك روايت منظم از گذشته، بلكه شبكه‌اي از زخم‌هاي به‌هم‌پيوسته است. اين نمايش نشان مي‌دهد كه رنج اجتماعي، نه رويدادي گذرا، بلكه ساختاري تكرارشونده در زندگي جمعي است. آنچه در زير تمام اين روايت‌هاي پراكنده جريان دارد، يك حقيقت ساده اما هولناك است: «اين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي‌شود»، چراكه حافظه جمعي، نه از قطعات جدا، بلكه از زخمي واحد ساخته شده است كه در هر نسل، تنها نام تازه‌اي بر آن گذاشته مي‌شود، چه مي‌خواهد سال 1366 باشد يا سال 1395.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون