واكاوي پديدارشناختي مطايبه در «تيغانديشيها»ي ابراهيم حقيقي
عصيان عليه تيغ و ترس و خون
نفيسه ضرغامي
نمايشگاه ابراهيم حقيقي با عنوان «تيغانديشيها» كه در گالري سهراب برپاست، مجموعهاي شامل شصتوهفت اثر را در بر ميگيرد؛ شصت كلاژ و هفت مجسمه. كلاژها در ابعاد سيوسه در سيوسه سانتيمتر ارايه شدهاند و هر يك در سه نسخه عرضه ميشوند، حالآنكه مجسمهها يگانهاند. اين مجموعه، بيش از آنكه صرفا مجالي براي مواجهه با صورت و ماده باشد، تأملي پديدارشناختي بر امكان زيستن در جهاني است كه تعليقي فرساينده در سرشت هستي آن تنيده شده است. ابراهيم حقيقي در تاريخ هنر معاصر ايران تنها يك گرافيست نيست. او از چهرههاي شاخص گرافيك نوين و از معماران شكلگيري زبان بصري نوگرايي بهشمار ميآيد. حقيقي از انديشمنداني است كه تفكر را با افقهاي تازه بيان بصري پيوند زده است. پيداست كه خوانش آثار او مستلزم دقتي نظري است؛ زيرا او شاخهها و زيرشاخههاي گوناگون گرافيك را نه از منظر كاركردي انتقال پيام، تبليغات يا ارتباطات، بلكه از چشمانداز تكوين لايههاي پسپشتِ معنا در بستر فرهنگ مينگرد. در نگاه اين هنرمند، گرافيك همواره رسانهاي جمعي، هوشمند و اثرگذار بوده است؛ چه در پويايي تيتراژهاي سينمايي ماندگارش و چه در سكونِ سنجيده پوسترهايش. اكنون نيز او در اين كلاژها و مجسمهها همان ظرفيت را در خدمت واكاوي مفهومي ساحت هستيشناختي قرار داده است تا اضطرابي ديرپا را بازخواني كند؛ اضطرابي كه ريشه در تجربه زيسته او از اواخر دهه ۱۳۴۰ و نيز مواجههاش با افقهاي فكري و هنري سده بيستم دارد.
براي ورود به اين گفتمان بصري، هيچ نقطه عزيمتي معتبرتر از بيانيه هنرمند نيست؛ متني كه هم چارچوب مفهومي آثار را روشن ميكند و هم بهمنزله سندي، چشماندازي از جهانبيني و دغدغههاي او به دست ميدهد. از اين منظر، استيتمنت صرفا توضيحي براي فراهم آوردن پيشزمينهاي براي مخاطب نيست، بلكه امتداد خط فكري برآمده از سالها تجربه و بخشي از فرآيند آفرينش آن است. حقيقي در بيانيه اين نمايشگاه مينويسد:
«تيغانديشي بر ململِ ابر سفيدِ آراملغزندهاي لميده. آرامشي پيش از توفان؟ نه، تعليقي فرسايشي... آدميزاد كه همزادِ درد است، راهي جز پذيرش تيزي بُرنده تيغها ندارد. شمشير داموكلس است آويخته به تار مويي بر بالاي سر، كه تقدير است و به تندي فرود ميآيد. فرود بر پوست، بر جراحت، بر خون... تفريح كردن و دست انداختنِ اين تقديرِ لغزنده، شايد زهرِ كشندهاش را پادزهر كند؛ دستكم تفنني است گزنده و مطايبهاي است كه ترس را مهار ميكند...»
اين بيانيه، مانيفستِ همافقي فكري ابراهيم حقيقي با ستونهاي فلسفه اگزيستانسياليسم و پديدارشناسي است. وقتي حقيقي از «تعليق فرسايشي» و ناگزيري «همزادي با درد» ميگويد، متن او مستقيما با مفهوم «پرتابشدگي» مارتين هايدگر منطبق ميشود؛ اين افق فكري كه انسان بدون اراده خود در جهاني پرمخاطره رها شده و بايد با شكنندگي وجودي خود مواجه شود. حضور پرتكرار تيغ در كلاژهاي او، تجسم عيني همين خطر مدام است؛ گويي زيستن در تعريف حقيقي، چيزي جز حركتِ مستمر بر «آستانه متزلزلِ ثبات و فروپاشي» نيست؛ مرزي ظريف ميان سراپرده امن وجود و هجمه نيستي. در اين ميان، استعاره مركزي «شمشير داموكلس» در بيانيه حقيقي، ما را به عمق «موقعيت مرزي» در فلسفه كارل ياسپرس ميبرد. ياسپرس معتقد است انسان تنها در مواجهه با موقعيتهاي گريزناپذير (همچون مرگ، رنج و شكنندگي) از خواب غفلتِ روزمرّگي بيدار شده و به اصالت وجودي خود پي ميبرد. شمشير داموكلسِ آويخته بر سر انسان در آثار حقيقي، همان بيدارباشِ پديدارشناختي است. اما پاسخ حقيقي به اين دلهره چيست؟ او مينويسد: «تفريح كردن و دست انداختنِ اين تقدير... زهرِ كشندهاش را پادزهر كند.» اينجاست كه انديشه او در همافقي كامل با نظريه «عصيان و ابزوردِ» آلبر كامو قرار ميگيرد. كامو در افسانه سيزيف استدلال ميكند كه در مواجهه با پوچي و خشونتِ مقاومتناپذير جهان، انسان نبايد تسليم يا سوگوار شود، بلكه بايد با «عصيانِ آگاهانه» و طنز سياه، عامليت خود را پس بگيرد. مطايبه و دستانداختنِ تقدير در كارهاي حقيقي، دقيقا همان سلاحِ آگاهي كامويي است؛ قهقهه صامتِ عصياني كه به تعبير سورن كييركگور، برترين مكانيسم رواني براي گذار از دلهره زيباشناختي به آرامش غايي است. هنرمند با تمهيدات تصويري رندانه، برتري رواني خود را بر شيءِ جراحتبار ديكته ميكند.
اين همافقي فلسفي، در تلاقي با سنت طنز سياه سده بيستم، تبارشناسي بصري مقتدري مييابد. ارجاع حقيقي به نامهاي «رولان» و «ژان»، حلقههاي مستدل اين زنجيره هستند. رولان توپور با فلسفه «مسخ تدريجي و هولناك هويت و تن»، مدام بر شكنندگي انسان در برابر خشونت اشيا تاكيد ميكرد و دستان و روان انسان را بهشكل ابزارهاي برنده ارايه ميداد. در مقابل، ژان بوسك با فلسفه «پوچي، انضباط كور و تنهايي»، فجايع را در قالب خطوطي مينيمال و بهشدت منضبط به تصوير ميكشيد. ابراهيم حقيقي با تكيه بر نبوغ گرافيكي خود، محتواي هراسناك، جراحتبار و هويتزداي رولان را مهار كرده و آن را در فرمِ منضبط، هندسي و مينيمالِ ژان مينشاند. اين تلفيق، رمزِ همان جمله استيتمنت است: «تيغانديشي بر ململِ ابر سفيد... لميده»؛ يعني نشاندنِ امر مهيب (تيغِ رولان / شمشير داموكلس) در دل بستري تميز و خويشتندار (هندسه ژان). حقيقي با اين كار، ترس را از وضعيتِ پريشانپنداري خارج كرده و به آن وقاري فيلسوفانه بخشيده است. درونيسازي اين سنت فكري در بستر هنر ايران نيز واجد اصالت است. نسبت اين آثار با نگاه عريانِ اردشير محصص و كامبيز درمبخش غيرقابل انكار است، اما حقيقي به عنوان گرافيستي مولف، از بازتوليد صرف آن سنت فراتر ميرود؛ او رنج عريان را با انضباط و ايجازِ نابِ گرافيك مدرن پيوند ميزند تا عمقِ فاجعه را نه از طريق فرياد، بلكه از طريق سكوتِ هندسه به رخ بكشد. از منظر فرمي نيز آثار تابع منطقي منسجم هستند كه مستقيما از همين استدلالهاي هستيشناختي برميآيد. ابعاد يكسان كلاژها نه انتخابي اتفاقي، بلكه نتيجه تبعيتِ فيگوراتيوِ كادر از «تيغ» به عنوان عنصر مسلط است؛ گويي اين ابزار تعليق است كه مختصات جهان و نسبتهاي هندسي آن را تعيين ميكند، نه سلطه انتزاعي فرم و رنگ. اين يك بيانيه مهم نظري در كارهاي حقيقي است؛ او اجازه نميدهد زيباييشناسي مجرد و شكيلِ فرمها و رنگها، امر جراحتبارِ واقعيت را كتمان كند، بلكه فرم را به اسارتِ ابعادِ فيزيكي خودِ تيغ درميآورد. همچنين ارايه آثار در نسخههاي محدود، در برابر يگانگي مجسمهها، نوعي دوگانگي معنايي ميان تكرارپذيري ساختاري تجربه رنج (در ساحت دوبعدي كلاژ) و فرديتِ منحصربهفردِ تجسمِ عيني آن (در ساحت سهبعدي حجم) را پيش ميكشد. در اين ميان، مهمترين چرخش پديدارشناختي اثر، تبديل «ابزار» به «موضوع» است: تيغ، كه در سنت گرافيك همواره ابزاري پنهان و كاربردي در پسپشتِ آتليه براي بريدن كاغذ بوده، در اينجا با جسارتِ هنرمند از زنجيره ابزارياش گسسته و خود به كانون معنا، پرسشگري و تأمل بدل شده است. ابزارِ خلق، خود به مخلوق تبديل شده است. «تيغانديشي» را ميتوان حاصل چند دهه مواجهه مستمر و شجاعانه هنرمند با يك هراس بنيادين دانست؛ هراسي كه در طول نيم قرن فعاليت پيشگامانه در عرصه فرهنگ، نه انكار شده و نه با استعارههاي كاذب تلطيف، بلكه به زبان تصوير و گفتمان بصري ترجمه شده است. اعتراف صريح حقيقي به ترس از تيغ و خون، در اين مجموعه به نوعي ايستادنِ خيره و بيباكانه در برابر همان ترس است؛ كنشي اصيل كه با مفهوم رويارويي با هراس براي نيل به اصالت وجودي همخواني دارد. جايگاه رفيع ابراهيم حقيقي به عنوان يكي از ستونهاي هنر نوگراي ايراني ايجاب ميكند كه اين نمايشگاه را اوج پختگي رواني يك مولف بدانيم. اين آثار نه مرثيهاي منفعلانه، بلكه نوعي صورتبندي آگاهانه، منضبط و شجاعانه از رنجند؛ تلاشي براي فهمِ تهديد و مهارِ امر مهارناپذير در محدودهاي بصري. در گالري سهراب، ميتوان تعليقي ظريف و نفسگير ميان خشونت و زيبايي را ديد؛ جايي كه هنر، با زبان مطايبه و نقيضه، قادر است اين آسيبِ عريانِ مقدرِ تاريخي را به سطحي از انديشيدن، تفكرِ استعلايي و تأملي اصيل ارتقا دهد. «تيغانديشي» نشان ميدهد كه در كار حقيقي، هنر نه وسيلهاي براي پوشاندنِ خشونتِ واقعيت، بلكه امكاني براي صورتبندي آن در هياتي است كه بتوان آن را انديشيد، تأمل كرد و از نو ديد.