اسكندر مقدوني و ميراث او
مرتضي ميرحسيني
مرگش را پيشبيني نميكردند. دستكم كسي فكرش را نميكرد كه او به آن شكل بميرد. از جنگهاي بزرگ و نبردهاي خونين گذشت، از مقدونيه تا مرزهاي هند را زير پا گذاشت و دنيايي را كه در آن متولد شده بود، زيرورو كرد. بعد در بابِل بيمار شد و از دنيا رفت. البته مرگ هميشه و همه جا، سايه به سايه دنبالش بود. بارها در ميدان نبرد با هم چشم در چشم شده بودند و هر بار، به سببي - كه گاهي شانس و گاهي اتفاق تلقي شد - از مهلكه جان به در برده بود. سرانجام، نه در يكي از نبردها كه در تختخواب نوبتش شد. زرينكوب مينويسد: «تمام مدت فرمانروايياش سيزده سال و تمام مدت عمرش سيويك سال بود - عمري كه مثل انفجار يك شهاب ثاقب بخشي از آسمان عصر را يك لحظه به آتش كشاند و باز در خاموشي و ابهام رها كرد. طلوع و غروب دولتش چنان زودگذر بود كه ديرباوران به خود حق ميدهند وجود او را افسانه پندارند و داستان فتوحات او را مبالغه يونانيان بشمارند. در واقع تاريخ او را كه هنوز نزد غربيها جهاد دنياي متمدن بر ضد دنياي وحشي تلقي ميشود، فقط مبالغهپردازان يونان و روم نوشتهاند و ايران آن عصر در اين باب فقط يك كلمه - كه آن هم جز اشاره و زبان حال نيست - براي آيندگان باقي گذاشته است: ويرانه قصرهاي سوخته در پارس كه هيچ چيز جز يك روح وحشي و عاري از فرهنگ نميتواند آنها را به چنين وضع و حالي انداخته باشد.» تا روزهاي آخر، حتي زماني كه بيمارياش شدت گرفته و زمينگيرش كرده بود و در تب ميسوخت، به جنگهاي بعدي و به اردوكشيهاي تازه فكر ميكرد و تصميم به ماندن در جايي و ساختن چيزي ماندگار را نداشت. مدعي جانشيني داريوش سوم هخامنشي - كه حكومتش بعد از چند شكست سقوط كرد - بود و آرزو داشت بر پارسها و ديگران نيز مثل يونانيها حكومت كند. اما چنين نشد. تقريبا در همه جا، عدهاي به مخالفت با او برخاستند و ولو فقط براي مدتي كوتاه، ادعاي فرمانروايياش را به چالش كشيدند. دشمناني هم در مقدونيه و يونان داشت كه چند بار براي كشتنش توطئه كردند. حتي سرداراني كه از مقدونيه همراهش شده بودند نيز روياهايي متفاوت با او در سر داشتند. وارث بالغي هم نداشت كه مهارشان كند. در بستر مرگ از او پرسيدند: «ميراثت را به چه كسي ميسپاري؟» و پاسخ داد: «به كسي كه از همه قويتر باشد.» اما در ميان آنهايي كه دورش را گرفته بودند كسي از ديگران قويتر نبود. راهي هم جز جنگ براي سنجش قدرتشان وجود نداشت. پس، از لحظه مرگ او، به جان هم افتادند و براي تصاحب سهم بيشتري از ميراثش با يكديگر جنگيدند. آن قلمرو پهناوري را كه پارسها بيشتر از دو قرن بر آن حكومت كرده بودند چندپاره كردند و هر كدام گوشهاي از آن را برداشتند. خانواده اسكندر را هم در خود مقدونيه سربهنيست كردند. در نهايت از او يك نام و چند افسانه باقي ماند. آنها را تاريخ خواندند. «اسكندر چون خواب سلطنت ديرپايي را ميديد البته دوست داشت مثل پادشاهان بزرگ هخامنشي بين اقوام تابع تفاهم و تسامح پايدار و استواري به وجود آورد. انديشه ايجاد برادري جهاني بين شرق و غرب از اينجا برايش حاصل شد، اما فقدان متانت و نجابت اخلاقي امثال كوروش و داريوش، دستيابي به اين آرمانها را - كه نزد او در حقيقت از حد شعار سياسي هم نميگذشت - غيرممكن ميساخت. حاصل لشكركشي و فرمانروايي او در ايران يك دش خوتاييه (بدخدايي) كوتاه و يك ملوكالطوايفي طولاني بود. وقتي در بستر مرگ در جواب پرديكاس كه از او پرسيده بود كشور خود را به چه كسي واميگذارد، گفته بود به آن كس كه قدرتش افزونتر باشد، در واقع خط سير آينده را براي ميراثخوارگان ترسيم كرده بود: جنگ دايم بر سر قدرت و سعي در حفظ آنچه از جنگ قدرت براي فاتح حاصل ميآيد. ملوكالطوايفي كه وضع ميراثخوارگان او را تصوير ميكند، چيزي بود كه از اين جنگ مستمر براي قدرت، به امپراتوري جهاني او عايد شد.»