يك نبرد، نه يك جنگ
مرتضي ميرحسيني
ضربه سنگيني بود. همان يك ضربه هم كار فرانسويها را تمام كرد. باختند. به آلماني كه چند سال قبل تحقيرش كرده بودند، باختند و تاوان آن خطاي بزرگ را با حيثيت خودشان پرداختند. بعد از آن، جنگ بزرگي كه از اروپا شروع شده بود و جنگ دوم جهاني نام گرفت، به مسيري بيبازگشت افتاد. برتري آلماني كه هيتلر رهبرياش ميكرد، قطعي شد و همه توهماتي را كه تا پيش از آن درباره او وجود داشت، فروشكست. تا زماني كه به جان لهستان، اتريش، نروژ، دانمارك و هلند افتاده بود، باز - كمتر يا بيشتر - به امكان مصالحه با او و پيشگيري از جنگ باور داشتند و به قول رابرت پالمر «دو دموكراسي بزرگ غربي (انگليس و فرانسه) هنوز از نظريه دوران صلح خويش دست نشسته بودند، هنوز اين اميد غريب در دلها جا داشت كه حتي در اين موقع نيز اتفاقي روي نمايد تا مانع از تضادي واقعي ميان طرفين گردد.» اما پيشروي آلمانيها در بلژيك و حمله به خاك فرانسه نشانشان داد كه چقدر اشتباه ميكردند. هيتلر به دنبال مصالحه نبود. براي چنين تدبيري دير شده بود. به چيزي كمتر از تسليم بيچونوچراي تمام اروپا راضي نميشد و هر گام رو به جلو و هر پيروزي در ميدان جنگ، مصممترش ميكرد. فرانسويها را هم در عملياتي برقآسا مغلوب و تسليم كرد. «هيچ چيز قادر نبود جلو لشكريان زرهپوش و بمبافكنهاي غوطهزن آنها را كه بر فراز سر مردم غرشكنان ميگذشت، سد نمايد. اين تاكتيكها با آنكه در لهستان به كار برده شده بود، فرانسويان و انگليسيها را غافلگير كرد. بزودي آلمانيها از منتهااليه شمالي خط ماژينو كه هرگز آن را تا ساحل دريا ادامه نداده بودند، دور زده با لشكريان مكانيزه خويش از جنگل آردن واقع در قلب نواحي شمالي فرانسه عبور كرده با سرعت فراوان متوجه بندرهاي واقع در كنار بحر مانش گرديدند. رابطه قواي انگليسي و بلژيكي و پارهاي از لشكريان فرانسه با عمده قواي آن كشور قطع شد و جمله به طرف بندر دونكرك عقب نشستند.» مقاومت بلژيكيها بيفايده بود. كمك انگليسيها تاثيري بر جريان جنگ نداشت. فرانسويها نيز براي نبردي چنين سنگين آماده نبودند. حتي انگليسيها و فرانسويها، درباره تدابير جنگي و چگونگي مواجهه با نيروهاي آلماني نظرات متضادي داشتند. آلن تيلور در «جنگ جهاني دوم» مينويسد: «ميان دو همپيمان يك اختلافنظر اساسي وجود داشت. فرانسويها معتقد بودند كه تنها دفاع از فرانسه است كه اهميت دارد و نيروي اعزامي بريتانيا و جنگندههاي انگليسي بايد دست به فداكاري بزنند. آنها از رفتار انگليسيها كه گمان ميبردند آنها را تنها گذاشتهاند، رنجيدهخاطر بودند. انگليسيها علاقهمند به ادامه جنگ بودند. آنها اعتقاد داشتند كه دولت فرانسه بايد كشور را ترك گويد و مانند دولتهايي كه كشورشان به اشغال آلمانيها درآمده، جلسات خود را در تبعيد تشكيل دهند.» به آن توافقي كه در آن روزها نياز داشتند، نرسيدند و شايد هم اگر ميرسيدند تفاوتي در فرجام نهايي درگيريها ايجاد نميشد. خلاصه، در نيمه ژوئن 1940 فرانسه به زانو درآمد. بخشي از خاكش اشغال شد. حكومتش نيز سقوط كرد و حتي شعار آزادي و برابري و برادري - كه شعار جمهوري فرانسه بود - ممنوع شد. آلمانيها مناطق شمالي را در اشغال خود نگه داشتند و نواحي جنوبي را براي حكومتي مطيع به مركزيت شهر ويشي باقي گذاشتند. نظم جديدي در فرانسه شكل گرفت يا به عبارت درستتر، نظم تازهاي به فرانسويها كه جنگ را به آن بدي باخته بودند، تحميل شد. پالمر مينويسد: «همه كس ميدانست كه فرانسه ديگر آن كشور سابق نيست، اما هنوز آن را يكي از دولتهاي بزرگ جهان ميشمردند و سقوط چنين كشوري در عرض يك ماه واقعه بينظيري بود كه هرگز به خاطر كسي خطور نميكرد.» بسياري از فرانسويها، خواهناخواه با واقعيت كنار آمدند. اما سرتيپي به نام شارل دوگل كه در آوِن (شمال فرانسه) با مهاجمان جنگيده و خودي نشان داده بود و آن زمان در بوردو اقامت داشت، به انگليس گريخت و در لندن پناه گرفت. روي كاغذ و در سلسله مراتب نظامي، اصلا جايگاه مهمي نداشت، اما ديگر افسر مافوقي هم نبود كه نقش رهبري مقاومت فرانسويها را ايفا كند. هجدهم ژوئن پيامي راديويي براي فرانسويها فرستاد: «فرانسه فقط يك نبرد را باخته است، نه جنگ را.» پيامش در فرانسه شنيده شد. انگليسيها هم او را رييس دولت فرانسه آزاد شناختند.