خوانشي از سريال «همتا» Counterpart
انسان، تصادف، سرنوشت
مهدي آزموده
بار كردن مفاهيم سياسي، روانشناختي و فلسفي به فيلمها كاري بيهوده است كه نه كمكي به فهم فيلم ميكند و نه يك نظريه را به خوبي شرح ميدهد. اغلب آنچه در نقدهاي فيلمي كه توسط متخصصان اين رشتهها نوشته شده بيشتر شبيه الصاق نامهاست تا تلاش براي فهم درونماندگار اثر؛ چند اشاره به فرويد و لاكان و دلوز و هگل، بدون آنكه خودِ فيلم واقعا به ميدان انديشه تبديل شده باشد. آنچه بنا دارم در مورد سريال «Counterpart» بگويم نه تفسير فلسفي آن، بلكه موقعيتي اساسي است كه سريال خلق ميكند؛ موقعيتي كه شايد بيش از بسياري از مفهومپردازيهاي انتزاعي، خودِ فلسفه را به آزمايش ميگذارد. اينكه نويسندگان و خالقان سريال از اين مفاهيم مطلع بودهاند يا نه، اهميتي ندارد. آنچه مهم است، خلق موقعيت است.
از دل يك داستان علمي- تخيلي چيزي پديد ميآيد كه نه خيلي علمي است - به معناي علم تجربي - و نه خيلي تخيلي؛ دستكم نه به معناي امروزينِ انباشت تصاوير پرزرقوبرق و تهي كه صنعت سرگرمي به نام تخيل توليد ميكند وگرنه خيال خود يكي از بنياديترين عناصر شناخت انساني است. سريال از يك فرض ساده آغاز ميشود: در نتيجه يك آزمايش علمي، جهان عينا كپي ميشود. دو جهان موازي، يكسان و همزمان. اما تنها در لحظه نخست يكسانند. پس از آن، هر حركت كوچك، هر انتخاب، هر تصادف و هر انفعال، دو جهان را آرامآرام از هم دور ميكند.
30 سال ميگذرد. انسانها اكنون در برابر نسخه ديگر خود ايستادهاند؛ نه شبيه خود، نه بدل خود، بلكه خودِ واقعيشان كه در مسيري ديگر زندگي كرده است. اين شايد هولناكترين ايده سريال باشد: اينكه «من» نه يك ذات ثابت، بلكه محصول مجموعهاي از تصادفها، ترسها، تصميمها و شرايط تاريخي است.
تيتراژ سريال بازي ژاپني «گو» را نشان ميدهد؛ بازياي با مهرههاي كوچك سياه و سفيد كه روي شبكهاي گسترده قرار ميگيرند. در نگاه اول هر حركت ناچيز است، اما ناگهان مشخص ميشود همان حركت كوچك سرنوشت كل بازي را تعيين كرده است. جهانهاي Counterpart نيز چنينند. مثل دو ضلع زاويهاي يك درجهاي كه در ابتدا تقريبا روي هم قرار دارند، اما اگر چند كيلومتر از راس فاصله بگيريد، شكاف ميانشان به اندازه دو جهان متفاوت خواهد بود. تفاوت اوليه ناچيز بود؛ سرنوشت نهايي عظيم است.
نقطه تاريخي آغاز اين شكاف نيز تصادفي انتخاب نشده است. سريال به برلين شرقي، دو سال پيش از فرو ريختن ديوار برلين بازميگردد؛ قلب جهان كمونيستي و يكي از مهمترين آزمايشگاههاي سياسي قرن بيستم. آزمايشي كه قرار بود «انسان نو» و «جهان آرماني» بسازد، اما در عمل ميليونها انسان را به اردوگاهها، سركوب، مراقبت دائمي و مرگ كشاند. Counterpart از همان ابتدا فضايي ميسازد كه در آن سياست، امنيت، جاسوسي و ايدئولوژي صرفا پسزمينه داستان نيستند، بلكه شرايطياند كه خودِ انسان را توليد ميكنند.
پس از كپي شدن جهان، دانشمندان دو دنيا و نسخههاي كپي شده خودشان روبهروي هم مينشينند تا بزرگترين آزمايش تاريخ بشر را مديريت كنند. اما مساله فقط مديريت دو جهان نيست، مساله مواجهه انسان با امكانهاي از دست رفته خودش است.
در بسياري از آثار مربوط به «جهان موازي» نسخه ديگر انسان معمولا به يك بازي سرگرمكننده تبديل ميشود: «اگر فلان تصميم را گرفته بودم چه ميشد؟» اما Counterpart اين ايده را به سطحي بسيار تيرهتر و دردناكتر ميبرد. نسخه ديگر تو فقط امكان از دست رفته نيست؛ او اكنون زنده است، نفس ميكشد، موفق شده، شكست خورده، عاشق شده، خيانت كرده و شايد بهتر از تو زندگي كرده باشد. اينجاست كه سريال به قلمروی اضطراب وجودي وارد ميشود.
هاواردِ ساده، خجالتي و شكستخورده، ناگهان با نسخهاي از خودش روبهرو ميشود كه خطرناك، قاطع، جذاب و كارآمد است. تفاوت اين دو صرفا تفاوت شخصيت نيست، تفاوت جهانهاست. يكي محصول جهاني آرامتر و انسانيتر است و ديگري محصول جهاني امنيتي، خشن و بياعتماد. سريال عملا اين پرسش را مطرح ميكند كه آيا ما واقعا «خودمان» هستيم يا صرفا نتيجه نيروهايي تاريخي و سياسي كه از آنها آگاه نيستيم؟
در اينجا روانكاوي و فلسفه ناگهان از دل موقعيت بيرون ميآيند. فرويد در مفهوم «امر غريب» يا uncanny دقيقا به چنين تجربهاي اشاره ميكرد: چيزي كه هم آشناست و هم عميقا بيگانه. هيچ چيز ترسناكتر از آن نيست كه انسان خودش را بيرون از خودش ببيند. Counterpart اين وضعيت را از سطح استعاره به واقعيت فيزيكي تبديل ميكند. انسان روبهروي خودش مينشيند، با خودش حرف ميزند، از خودش متنفر ميشود و گاهي خودش را ميكشد.
روانكاوي اينجا فقط ابزار توصيف نيست، زندگي شده است. منِ منِ بيمن، در برابر من ايستاده است؛ با همه چيزي كه قرار بود من باشد، اما نشد و به «منِ» ديگري تبديل شد كه اكنون در برابر من نشسته است. آنچه در روانشناسي سادهانگارانه فرض ميشود كه سرنوشت انسان را فقط كودكياش ميسازد، اينجا فروميپاشد نه در قالب استدلال، بلكه در قالب تجربه. همان كودك، همان خاطرات، همان زخمها، اما تصادفها و پيچشهاي جهان، انسان را به جايي ديگر پرتاب كردهاند. من همان منم، اما زندگي ديگري زيستهام.
در يكي از زيباترين لحظات سريال، شعري از ريلكه خوانده ميشود:
«ما ميگذريم، تا سرانجام
اين گذشتنِ ما چنان عظيم ميشود
كه تو برميآيي؛
لحظهاي زيبا...»
اين شعر انگار جوهره Counterpart را در خود فشرده كرده است. انسان در گذرِ خودش، در از دست دادنِ خودش، در عبور از امكانهاي بيشمار، به چيزي تبديل ميشود كه نامش «من» است. اما آن نسخههاي ديگر هرگز كاملا ناپديد نميشوند. آنها مثل سايه در كنار ما باقي ميمانند.
اهميت سريال فقط در وجه روانكاوانه آن نيست. چيزي هگلي در تار و پود آن جريان دارد. هگل ميگفت خودآگاهي فقط در مواجهه با ديگري شكل ميگيرد. انسان تا زماني كه از سوي ديگري به رسميت شناخته نشود، به آگاهي كامل از خود نميرسد. در Counterpart اين «ديگري» خودِ انسان است. نه ديگري دور، بلكه خودِ واقعي ممكنِ او. همين است كه مواجهه را تحملناپذير ميكند. البته كه اين با آن ديگري بالكل متفاوت هگلي دو وعاء مختلف را ميسازد. كپي من ديگر فقط ديگري من نيست. چيزي است از من و عين من در بيرون من. همين است كه فيلم را از نظريه فلسفي متمايز ميسازد.
وقتي هاوارد با نسخه ديگر خود روبهرو ميشود، فقط مقايسه نميكند؛ قضاوت ميشود. زندگي او زير سوال ميرود. تمام ضعفها، ترسها و ناكاميهايش ناگهان تاريخي و تصادفي به نظر ميرسند. آن نسخه ديگر، شاهد زندهاي است عليه اين توهم كه شخصيت انسان جوهري ثابت و اصيل دارد. سريال بيرحمانه نشان ميدهد كه شايد انسان چيزي جز مسير طي شدهاش نباشد.
اينجاست كه ايده قتل در سريال اهميت فلسفي پيدا ميكند. در بسياري از فيلمها قتل صرفا حذف ديگري است. اما در Counterpart وقتي كسي نسخه ديگر خودش را ميكشد، ما با وضعيتي روبهرو ميشويم كه نه دقيقا قتل است و نه خودكشي، بلكه چيزي ميان اين دو. انسان بخشي از امكان وجودي خودش را نابود ميكند. شايد حتي بتوان گفت هر انساني براي تبديل شدن به «اين شخص خاص» ناچار بوده هزاران امكان ديگر خودش را بكشد.
در اين معنا سريال فقط درباره جهانهاي موازي نيست، درباره خودِ زندگي است. زندگي نيز چيزي جز حذف مداوم امكانها نيست. هر انتخاب، هزاران زندگي ديگر را نابود ميكند. هر عشق، عشقهاي ديگر را از ميان ميبرد. هر تصميم، جهاني ديگر را خاموش ميكند. انسان در پايان عمرش شايد چيزي نباشد جز بقاياي همه آن نسخههايي كه هرگز تحقق پيدا نكردند.
Counterpart همچنين تصويري عميق از دولت مدرن و جهان امنيتي ارايه ميدهد. دو جهان، باوجود آگاهي كامل از يكديگر، به تدريج به دشمن تبديل ميشوند. سوءظن، جاسوسي، كنترل و ترس همه چيز را فرا ميگيرد. گويي حتي اگر دو جهان كاملا يكسان باشند، باز هم سياست آنها را به سوي خصومت خواهد برد. «انسانِ گرگ انسان است». اين نكته اهميت زيادي دارد. سريال نشان ميدهد دشمني سياسي الزاما از تفاوتهاي واقعي آغاز نميشود؛ گاهي صرفِ وجود ديگري كافي است.
در جهان سريال، امنيت به ايدئولوژي مطلق تبديل شده است. انسانها دايما زيرنظرند، هويتها جابهجا ميشوند، اعتماد از ميان ميرود و حتي نزديكترين روابط انساني آلوده به شك ميشوند. عشق، ازدواج، دوستي و همكاري ديگر روابطي طبيعي نيستند؛ همه چيز ميتواند عمليات نفوذ باشد. اين همان جايي است كه سريال از يك تريلر جاسوسي فراتر ميرود و به تصويري از وضعيت مدرن انسان تبديل ميشود؛ انساني كه ديگر حتي به خودش هم اعتماد ندارد.
درخشانترين جنبه Counterpart شايد اين باشد كه باوجود تمام اين مفاهيم سنگين، هرگز به اثري صرفا روشنفكرانه و انتزاعي تبديل نميشود. سريال فلسفه را توضيح نميدهد، آن را مجسم ميكند. ما اضطراب را ميبينيم، نه اينكه فقط دربارهاش بشنويم. انساني را ميبينيم كه روبهروي امكان ديگر خودش ايستاده و آرامآرام فرو ميريزد.
شايد به همين دليل است كه سريال چنين تاثير ماندگاري ميگذارد، زيرا در نهايت همه ما نسخههاي از دست رفتهاي از خودمان را حمل ميكنيم. همه ما گاهي به زندگيمان نگاه ميكنيم و فكر ميكنيم اگر آن تصميم را نميگرفتم، اگر آن ترس را نداشتم، اگر آن عشق از دست نميرفت، اكنون چه كسي بودم. Counterpart اين خيال را واقعي ميكند و بعد ما را مجبور ميكند در چشمان آن «خودِ ديگر» نگاه كنيم. شايد هولناكترين كشف سريال در صحنهاي باشد كه هاواردِ سادهدل و خجالتي از آغوش كپي همسرش كه در فرآيند زندگي در جهان ديگر حالا عاشق او شده، از دخمه عبور دو جهان به آغوش همسرِ خودش ميرود كه حالا با كشف رازهايي بسيار از جمله اينكه عامل همه سرخوردگيها و ترفيع نگرفتنهايش همين زني است كه او سالها عاشقش بوده و بارها با مردان ديگر به او خيانت كرده. اينجاست كه فيلم به بازي پيچيده انسانيت در حد فاصلِ خودِ متلاشي شده، نه يكپارچه و واحد و حاكمِ جان و ديگرياي كه شرط خوشناسياش است، قرار ميگيرد. ديگري به قول سارتر جهنم است و در اينجا منم كه با وجود ديگري، جهنمي در جهنمم. دركي كه گريزي از آن نيست.