• 1405 دوشنبه 23 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6348 -
  • 1405 چهارشنبه 27 خرداد

يادداشت‌هاي جنگ٭

چنگيز عصارين

 (۱)  ساعت شب. هنوز مي‌گويم بمانم. تهران. اما صداها پيداست. هر صدا قلب را مي‌لرزاند. بيدار. تا حوالي ۳ صبح. بيدار مي‌شوم. مي‌گويم... نمي‌شود. بايد رفت. آن وقت كمي چيزهاي ضروري برمي‌دارم. براي رفتن به سوي خوزستان. دزفول. پيش پدر. هنوز به او اطلاع نداده‌ام. هنوز صداي بمب است انگار. اول بايد بنزين بزنم. كارت سوخت هم ندارم. تا جمع و جور كنم ماشين را روشن كرده‌ام. صف بنزين. خيابان دماوند. سبلان. صف طويل. مجبورم بمانم. هوا كمي روشن شده. از روبرو از بلندي‌هاي شرق دود بلندي پيداست. اخبار را تند تند رد مي‌كنم. با موبايلم. در ماشين. اسراييل خيلي جاهاي تهران را زده. روبرو. ماشيني با يك خانواده . دختر بزرگشان. پدرشان مردي پير. سيگار عصبي مي‌كشد. مدام از ماشين پايين مي‌آيد و پكي به سيگارش مي‌زند و باز سوار ماشين مي‌شود و آن را در صف ماشين‌ها جلو مي‌برد. بالاخره به جايگاه مي‌رسم....آقا من كارت سوخت ندارم. بايد باك بنزين ماشينم را پر كنم. مسافر خوزستان هستم.‌ مرد پمپ بنزين مي‌گويد. آزاد نداريم. نمي‌شود.‌ كمي خواهش مي‌كنم. از جيبش كارت خودش را بر مي‌دارد و رو به من مي‌كند و مي‌گويد برو با همين بزن. مي‌زنم. تشكر مي‌كنم. راه مي‌افتم. اخبار گفته خروجي قم شلوغ است.‌ تند مي‌رانم. نگران و خسته‌ام. 
 (۲)  جاده قم شلوغ است. همه از تهران دارند خارج مي‌شوند. از جاده ساوه مي‌روم به سمت آشتيان. جاده خلوتي است. دوباره بنزين مي‌زنم. اين‌بار پيرمردي از كارت سوخت خودش ده ليتر به من مي‌دهد. موقع رفتن مي‌گويم‌اش...ممنونم رفيق. درخت‌هاي كنار جاده. آشتيان شهر سرسبزي هست. جاده باريكي از ميان مزرعه‌ها. دورادور تپه ماهورها. جاده پيچ و خم دارد. مي‌ترسم ماشين خراب شود. پنچر شود. بايستد. نمي‌دانم. هيچ نمي‌دانم. ته دلم چيزي سنگيني مي‌كند. به سمت اراك مي‌رانم. نمي‌ايستم. يكسر تا خرم‌آباد مي‌رانم. حالم بد مي‌شود. ماشين را كنار مي‌زنم. آبميوه‌اي را كه خورده بودم بالا مي‌آورم. كمي روي صندلي كناري دراز مي‌كشم. هوا گرم است. ۱۲ ساعت يكسر رانندگي. دوباره راه مي‌افتم. به بابا زنگ مي‌زنم... در راهم. دارم مي‌آيم. بنزين نيست. خيلي بد است. وقتي خانه پدر مي‌رسم خودم را روي قالي پرت مي‌كنم و مي‌گويم بريدم ديگر. برايم آب مي‌آورد. جان مي‌گيرم. همانجا مي‌خوابم. نمي‌توانم بلند بشوم. صداي اخبار هست... دزفول را زده‌اند. انديمشك را. اهواز را. حال تكان خوردن ندارم. صداها در سرم مي‌پيچند. نمي‌فهمم كي خواب رفتم.
 (3)  دزفول آرام است. فقط پايگاه چهارم شكاري‌اش را بمباران كرده‌اند. در راه انديمشك اخبار هم اين را مي‌گويد. بايد ماشين را بنزين بزنم. اينجا پمپ‌بنزين‌هايش هم بنزين آزاد دارند و هم خلوت هستند. مسوول باجه بنزين مرد جواني هست با پيراهن كثيف كار و موهايي كمي ژوليده ولي حنايي رنگ. وقتي بنزين مي‌زنم و كيف پولم را باز مي‌كنم تا حساب كنم به نقاشي كيف پولم توجهش جلب مي‌شود. محجوبانه مي‌پرسد....نقاشي است؟ مي‌گويم بله. دوستش داري؟ كمي نگاهش مي‌كند و مي‌گويد قشنگ است. نقاش‌اش كيست؟ مي‌گويم...مودلياني. از ايتاليا. دهه بيست ميلادي. مي‌شناسيش؟ مي‌خندد و مي‌گويد نه. نقاشي را به او مي‌دهم و مي‌گويم...مال خودت. خيلي خوشحال مي‌شود. لبخندش جان مي‌گيرد. و هنوز هنر براي ما مانده بود در جهان تاريكي كه مدام زخم مي‌زد بر قلب پريشان ما. ماشين را راندم. با خودم گفتم...‌اي كاش مرگ ما حداقل معنايي مي‌داشت و پيش پا افتاده نبود. جنگ مرگ را مبتذل مي‌كند و هنر اينجا بايد به كمك ما بيايد. عشق و هنر بايد اين ميان كاري مي‌كردند. به خانه برگشتم. پدر با عمر ۹۰ ساله‌اش دراز كشيده. مي‌گويم‌‌اش... بنزين زدم. اينجا همه‌چيز هست بر عكس ايام جنگ ۸ ساله ايران و عراق. ايامي كه بمب‌ها پرت و پلا بر سر ما فرود مي‌آمدند. راستي...آن وقت‌ها مرگ چه وحشيانه دست به كار مي‌شد. 
 (4)  هنوز دزفولم. جايي خوانده بودم سازمان ملل ارمنستان به ايرانيان جنگ‌زده جا و مكان و پناهندگي مي‌دهد و شام و ناهار و پول و بعد آنها را مي‌فرستد اروپا و كانادا و جاهاي خوب خوب. چشم بستم. از دزفول تا ايروان.... به بابا گفتم مي‌روم. مي‌روم تا اگر شكست خوردم خوب شكست بخورم. اگر رفتم شايد برنگردم. آن وقت دراز كشيدم در ميان رخوت‌هاي بيكران سپيد روز و بابا گفت...اگر مي‌داني حال و روزت بهتر مي‌شود برو. از دزفول تا ايروان....اول خواستم با ماشين بروم. بعد پشيمان شدم. راه دراز بود. ماشين را پيش پدر گذاشتم. با اتوبوس برگشتم تهران. خبرها را رد مي‌كنم. باز هم بمباران كرده‌اند. خانه كه رسيدم استراحت نكردم. تمام چيزهاي خانه را ۲ ساك و يك كوله كردم. در ميان شلوغي رفتم ترمينال غرب. ساعت ۱۱ صبح است. بليت براي تبريز. ساعت ۵ عصر. حركت به سمت تبريز. شب رسيدم. تركي حرف مي‌زنند. راننده ناشناسي مي‌گويد به سمت مرز مي‌برمت. ۲ ميليون و نيم. مي‌روم. دستانم سرد مي‌شوند. نكند مرا ببرد جايي سر ببرد. پول و وسايلم را كش برود. لهجه تركي‌اش. حرف‌هاي الكي‌اش. تخمه مي‌شكند. كجا دارم مي‌روم. در جاده‌هاي خلوت كوهستاني رود ارس. نزديك ۴ صبح است. چرا در اين راه آمدم؟ مي‌رسيم جايي كه بايد پاسپورت نشان داد. اول چند نفر مي‌آيند سراغم. دلار. درام ارمنستان. مي‌خري؟ براي ارمنستان بايد پولت را عوض كني. صبح شده. بابا چرا اين راه دور را آمدم. تن دادم. رفتم. پول عوض كردم. راه دوري را با بارهاي سنگينم طي كردم. چند بار پاسپورتم را نشان دادم. بالاخره وارد خاك ارمنستان شده بودم. سوار يك ماشين ون شديم. راننده‌اش سر طاس است. دندان طلا. زمخت. ارمني روسي. همراه من چند زن و مرد. دو جوان هم هستند. نزديكشان مي‌شوم. سر حرف را باز مي‌كنيم. ۸ ساعت تا ايروان. وارد كوه‌هاي بلند مي‌شويم. راه‌هايي خطرناك. پر پيچ و خم. بابا چرا تن به اين كار دادم؟راه دراز خود را رها كردم در تندبادي محو. جانم رقصان شد ميان موسيقي‌هاي درد و حرمان...ماشين آرام مي‌راند. همسفرهاي من اندك. درباره خارج‌نشيني حرف مي‌زنند. يكي‌شان سگ كوچكي دارد. سگ نازي هست. بيچاره او هم گرفتار ماست. به دره‌ها و كوه‌هاي اطراف نگاه مي‌كنم و مي‌ترسم. هنوز نه خواب رفته‌ام و نه چيزي خورده‌ام.
 (5)  ايروان. عصرگاه. ماشين براي استراحت در يك رستوران بين راهي ايستاد. يكدفعه اينترنت آزاد را ديدم‌. با سرعت بالا. بي‌هيچ فيلتري. گيج هستم. انگار وارد دنياي ديگري شده‌ام. از پيچ و گذرهاي سخت و هراسناك عبور كرده‌ايم. انگار جهان برايم سوررئال شده. اينجا خبري از جنگ نيست. دلم مي‌خواهد داد و هوار سر بدهم. ديونيزوس درون فوران كرده. زنده شده. ناگهان آن راننده چغر سر طاس روسي ارمني اشاره مي‌دهد دوباره سوار ون شويم. مي‌شويم. ساكتيم. زني با مرد جلويي درباره مهاجرت به كانادا بحث مي‌كند. كم‌كم نزديك ايروان مي‌شويم. ساختمان‌هاي بزرگ مخروبه. شهر ساكت. كم سكنه. حومه‌اش درب و داغان است. خانه‌هاي سنگي. گاهي آدم‌هايي پيدا مي‌شوند. مثل فيلم‌هاي قديمي چرنوبيل است كه آن وقت‌ها از تلويزيون تماشا مي‌كردم. مركز شهر رسيديم. ميدان جمهوري. پياده مي‌شويم. ما حالا سه نفريم. هر سه مي‌خواهيم ببينيم آيا راهي به اروپا از سازمان ملل هست يا نه. ته دلم حس مي‌كنم خبر دروغ است. يكدفعه وارد شهر غريبي شده‌ايم. به آن دو مي‌گويم فكر مي‌كنم خبر دروغ است. فردا به ما ثابت مي‌شود. حالا بايد دنبال جايي بگرديم كه شب را سر كنيم. هتل‌ها. متل‌ها. شب شده. خسته. گاهي گران. گاهي كثيف. مي‌گويم در پارك بخوابيم. ولي نمي‌شود. خستگي. بي‌خوابي. بي‌غذايي. بالاخره يك متل كوچك پيدا مي‌شود. زن نامش گايانه هست. كمي ايراني بلد است. اتاق با چند تخت روي هم. حمام هم دارد. قيمت خوب. بالاخره نجات پيدا كرديم. در پارك نمي‌خوابيم.‌ بي‌خانمان نمي‌شويم. دوش مي‌گيرم. پيش گايانه مي‌روم. موسيقي آرام پيانو هست. عكس پسرش را نشانم مي‌دهد. مي‌گويد اين پسرم هست. در جنگ كشته شد. اگر زنده بود هم سن تو بود حالا. اشك مي‌ريزد. من هم اشك مي‌ريزم. دلم مي‌خواهد بغلش كنم. ولي خجالت مي‌كشم. چاي تعارف مي‌كند. با هم مي‌نوشيم. بعد مي‌روم روي تختم مي‌خوابم. فردا ما سه نفر مي‌رويم جلوي در دفتر سازمان ملل. هيچ ايراني آن دور و بر نيست. همه‌اش دروغ است. هيچ پول و پناه و رفتن اروپايي هم در كار نيست. همه‌اش چاخان و الكي بود. همه‌اش مزخرف بود. همه‌اش توهم بود. ديونيزوس درونم غمگين شده. مي‌رويم در شهر مي‌چرخيم. چطور برگردم ايران؟ به آن دو مي‌گويم من بر مي‌گردم ايران. جنگ هم انگار تمام شده. آن دو مي‌خواهند يك روز ديگر در ايروان بمانند. ولي من با شدت تمام مي‌خواهم برگردم. تاكسي تلفني گايانه برايم مي‌گيرد. از متل. ناگهان همه‌چيز جور مي‌شود. تاكسي درست كنار دفتر اتوبوس ايراني مي‌ايستد. تا پياده مي‌شوم از ماشين زني مي‌گويد تهران مي‌روي؟ مي‌گويم بله. كار تمام است. نيم ساعت ديگر سوار اتوبوس هستم. به سمت ايران. در عمرم آنقدر ايران را دوست نداشتم كه آن لحظه دوست داشتم. ديونيزوس درونم دوباره اوج گرفت. 
 (6)  تمام شده. ديگر صدايي نيست. شب‌هاي تهران آرام شده. همه‌چيز روند برگشت پيدا كرده. اضطراب جايش را كم‌كم به روزمرّگي‌ها مي‌دهد. حالا كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم چيزي تغيير كرده. نمي‌دانم چه. فقط چيزي پنهان عوض شده. نگاه من؟ آن آدم‌هاي بيرون؟ چيزهاي سخت فرو ريختند؟ اضطراب‌ها آن وقت‌ها زياد شده بودند. همه تحت فشار غلبه مرگ بوديم. حالا سايه مرگ جايش را به چيزي داده كه من آن را درخشش ارزش‌ها مي‌نامم. اين ۱۲ روز كه تمام شد فهميدم چيزهاي با ارزش با تصادم مرگ و معناي زندگي خودشان را جلوي چشم ما قرار داده بودند. در كوتاهي اين ۱۲ روز مثل يك هايكو دريچه‌هاي ذهن من باز شدند. در اندك مجال زيستن. ميان تشنج نيستي و آوارگي. آنچه مهم بود وقوع يك ماجرا بود. در ماجرا هم درونم را محك زدم و كشف كردم و هم ناپايداري جهاني كه مدام جا عوض مي‌كند. حالا اين آرامش شايد باز به خطر بيفتد. هيچ چيزي پايدار نيست و انسان در عمل خودش را بهتر كشف و شهود مي‌كند. 
 (7)  حالا ترس مانده. ترسيدن بازمانده آن ايام كور و زجرآور است. ترس از شكنندگي اين آرامش. انگار در حصارهاي شيشه‌اي گرفتار شده‌ايم. امنيتي كه به پاره سنگي شكسته مي‌شود. صداها آزارم مي‌دهند. صداهاي شديد و كوبنده. مدام خودم را فريب مي‌دهم كه ديگر خبري نيست. همه‌چيز خوب است‌. ولي ته دل انگار حس مي‌كنم باز هم الم‌شنگه‌اي به پا مي‌شود. دلم مي‌خواهد به اين اسباب وحشت عادت كنم اگر باز سر و كله‌اش پيدا بشود. بدترين خصلت آدمي عادت است. حتي فجيع‌ترين وقايع هم كم‌كم عادي مي‌شوند. اين عادي شدن هولناك است. آدمي مجبور است با محيط اطرافش سازگار شود. عادت به مرگ و جنگ چيزي هست كه ما تجربه‌اش كرده‌ايم. ايام ۸ سال جنگ عراق. ساكنان خوزستان. در فصول مختلف. عادت به مرگ و موشك را به سختي مي‌شود تحمل كرد ولي كردند. حتي مرگ عزيزانشان. مرگ ديگري دردناك‌تر از مرگ خود است. تفكر در باب مرگ خويش بيشتر به ايام آرامش تعلق دارد و تفكر در باب مرگ عزيزان و ديگران بيشتر به ايام درد و رنج و بيماري و جنگ. مرگ ديگري را عصب‌هاي ما دركشان مي‌كند. اين است كه سوگ ديگري خيلي دلهره‌آور‌تر از مرگ خودمان است. مرگ ما اما اگر آميخته با درد و آهسته باشد باز هم مصيبت ديگريست. ايام جنگ ايام گلاويز شدن با مرگ است.
 (8)  حالا ديگر خبري نيست. امروز همه‌چيز به طرز كسالت‌آوري رقيق و دل بهم زن بود. پنجشنبه ابري و كمي دم كرده تهران. احوالات جنگ حالا به شكل دلهره و كابوس گاه نمايان مي‌شوند. براي تنهايي بابا نگرانم. در اين مدت ايام جنگ ديدم چقدر شكننده شده. در ايام جنگ بايد واژه مراقبت را هم به قاموس كلمات مقدسم اضافه كنم. تعهدي براي سالم ماندن ديگري. مي‌ترسم دوباره همه‌چيز تكرار بشود. تكرار همه اين مصيبت‌ها. انگار ميان دو عمل جراحي خونبار وقت را مي‌گذرانيم با كابوس ديروز و دلهره فردا. امروز مزخرف بود. حوالي ساعت ۱۱ صبح كه رسيدم خانه ديدم برق‌ها رفته‌اند. عصبي شدم. مي‌خواستم مشتي به جايي حواله كنم.
٭ اين يادداشت‌ها بعد از جنگ 12 روزه نوشته شده است.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون