در روزگاري كه شتاب تحولات جهاني گاه مجال تامل را از انسان امروز ميگيرد، گفتوگو با چهرههايي كه هم در گستره ادبيات خدمت كرده و هم در عرصه فرهنگ و ديپلماسي نقشآفرين بودهاند، فرصتي است براي بازخواني ريشهها و بازانديشي در معناهاي عميق هويت ايراني. علياصغر شعردوست، پژوهشگر، نويسنده و ديپلمات فرهنگي از آن دست شخصيتهايي است كه پيوند ميان فرهنگ، تاريخ و زبان را در زيست حرفهاي و تجربههاي ميداني خود لمس و روايت كرده است. گفتوگوي پيشرو با او تلاشي است براي واكاوي مفهوم «وطن» در پرتو ادبيات و فرهنگ ايران؛ واژهاي كه در طول تاريخ بار معنايي گستردهاي از حافظه جمعي، احساس تعلق، زبان و تجربه زيسته ايراني را با خود حمل كرده است. شعردوست با نگاهي اديبانه و در عين حال واقعبينانه، از نقش ادبيات در ساختن و بازسازي هويت ملي سخن ميگويد؛ از اينكه چگونه زبان فارسي و ميراث ادبي آن، سرچشمه پايداري و پيوند ميان نسلها شده و چگونه سنتهاي فرهنگي، از گذر تاريخ تا اكنون، وطن را نه فقط يك سرزمين كه يك صورتبندي روحي و ذهني ساختهاند.
وقتي واژه وطن را ميشنويد، اولين تصوير يا حسي كه در ذهن شما شكل ميگيرد، چيست؟ و اگر بخواهيد هويت ايراني را در يك تصوير ادبي خلاصه كنيد، آن تصوير چه خواهد بود؟
گرم خون ريخت دشمن، شهريارا
به خون داني چه بندم نقش؟ ايران
استاد شهريار در چكامه دلانگيز خود معتقد است «سيهچشمانِ هندو و ختايي» همچنان و «هنوز از خاك نادر» بر چشمان خود سرمه ميكشند، چراكه «مُسلم باشد ايران را در آفاق، به فرهنگ و تمدن، پيشوايي». هنگامي كه واژه «وطن» در سپهر گفتار طنينانداز ميشود، نخستين تجلي در ذهن، تصويري است از كانوني گرم و آشنا در دلِ فضايي ناشناخته يا خصمانه. اين كانون، نه صرفا خاكي كه بر آن گام مينهيم و زادگاهمان، محل تحصيل و باليدنمان يا محل اِشتغالمان و شهرهايي مثل تهران و تبريز و شيراز و مشهد، بلكه گسترهاي است نامتناهي از خاطرات مشترك، زبانِ مادري و احساساتي كه طي گذران عمر در وجود آدمي مستولي شده است و روح را به سخن درميآورد. تصوير وطن همان ميراثِ نياكان ماست كه چون نخ زرين، گذشته را به حال پيوند ميزند و جغرافيايي است كه نقشِ آن بر جان حك شده است؛ از بلنداي كوهساران سهند و سبلان تا وسعتِ بيابانهاي شهداد و لوت و مرنجاب، از زلالِ رود ارس و اروند تا خروشِ درياي خزر و موجهاي خليجفارس. وطن، تجسمِ «بودن» است؛ جايي كه ريشههاي ما در آن تنيده شده و حس تعلق به آن، جانِ ما را صيقل ميدهد.
اگر قرار باشد هويتِ يك ايراني در يك تصويرِ ادبي چكيده شود، آن تصوير ميتواند يك نگارگري استادانه از كمالالدين بهزاد و رنگ و نقشهاي اصيل و كهنِ آن روي بومي قديمي باشد. ميتواند درختي كهنسال و استوار در دل يك پهندشتِ سبز باشد. درختي كه تنهاش، ستونِ استوارِ تاريخِ كهنِ اين ديار است، ريشههايش در اعماقي دوردست در خاك افسانهها و حماسهها فرو رفته و گستره اين درخت، نمادي است از تداومِ فرهنگ و تمدنِ ديرپاي اين سرزمين. شاخههاي اين درخت، پرطراوت و رو به آسمانِ آينده، نشان از پويايي، اميد و تلاشِ بيپايانِ ايرانيان براي تعالي و پيشرفت دارند. اين درخت در طولِ اعصار، فراز و نشيبهاي بسياري ديده و شايد در ميانه جنگها زخم برداشته باشد يا ساقههايي از آن فرو ريخته باشد، اما همواره با صلابت ايستاده و جوانه زده است؛ نشانهاي از تابآوري، عشق و تلاشي براي حفظِ اصالت در گذرِ زمان. اين درخت، نمادِ روحِ جمعي ايرانيان است كه در زيرِ سايهاش، نسلها زيستهاند و خواهند زيست.
مفهوم وطن در ادبيات فارسي همواره جايگاهي پررنگ داشته و در دورههاي مختلف با مضامين هويت، زبان و حافظه جمعي گره خورده است. به نظر شما امروز «ايران» و «وطن» در ذهن و زبان ايرانيان چه معنايي پيدا كرده است؟
در معناي امروزين، «ايران» و «وطن» براي ايرانيان، هم نامي بر نقشه است و هم نامي در جان؛ بهويژه پس از آغاز جنگ تحميلي سوم كه قلبهاي ايرانيان بيش از پيش به هم نزديكتر شده است. همسايه بيش از گذشته يار و ياور همسايهاش شده است. مردم با عقايد گوناگون و ظاهري متفاوت با هم، در ميادين شهر گرد هم ميآيند تا معناي وطن را نه در ذهن كه در عيان و آشكار، نمايش دهند. امروز وطن واژهاي است كه ميان خيابانهاي بارانزده و بهاري و البته زخمي شهرها، پشت ذهن نوجوانان حاضر در كلاسهاي آنلاين، در كافههاي كوچك شهري موشكخورده، اما مغرور و پيروز و در جايجاي اين خاك پاك اهورايي، زخمي ولي آرام و سربلند و اميدوار نفس ميكشد. نسلي كه با سرعتِ نور زندگي ميكند، وطن را نهتنها در كوه و دريا، بلكه در لحظههاي مشترك، در زبان و موسيقي حماسي و در خاطرات ديجيتال مييابد؛ در آغوش خانواده، در لهجههايي كه هنوز گرمند و در دوستيهايي كه بر مرز استانها نميايستند. براي بسياري از جوانان، ايران همان جايي است كه معنا ميآفريند؛ گاهي در تلاش براي مقاومت و ساختن فردايي بهتر، گاهي در روياي سفر، گاهي در بازگشتِ انديشناك به ريشهها. وطن امروز، مفهومي سيال است در باور و اعتقادي مشترك براي مقابله با دشمني مشترك و سفاك. گاهي ايران تصوير مادري است كه چراغ خانه را روشن نگه ميدارد و گاهي پدري كه قصه ديرسالِ پايداري را از ياد نميبرد و گاهي دوستي بيكلامي است كه تنها بودن را كمرنگتر ميكند. ايرانِ امروز، در ذهن نسل جديد، تركيبي از زمين و ذهن است؛ سرزميني كه در مدار تاريخ ميچرخد و همزمان در قلبها ادامه مييابد. وطن در اين روزگار، شايد بيش از هر زمان، به معناي «جايي كه دل از آن شكل ميگيرد» است؛ جايي كه حتي اگر فاصلهاي ميان انسان و خاكش افتاده باشد، هنوز در صدا و نگاه و نامها جريان دارد. براي ايراني امروز، «وطن» همان جرقه كوچك هويت است كه در ازدحام جهان مدرن، خاموش نميشود.
شما هم در حوزه ادبيات فعال بودهايد و هم تجربه حضور در عرصه ديپلماسي فرهنگي را داشتهايد. از اين منظر، فرهنگ و ادبيات ايران چه نقشي در تقويت حس تعلق ملي و بازتعريف مفهوم وطن ايفا ميكنند؟
از شعراي متأخر تا شعراي معاصر، كمتر شاعر و فرهنگدوست و اديبي را ميتوان نام برد كه در مورد وطن و ايران اثري نداشته باشد. از فردوسي پاكزاد تا شهريارِ ملك سخن، همه، ستونهاي فرهنگ و شعر و ادبيات اين سرزمينند كه حس تعلق ملي را در ميان مردمانِ زمانه خويش ترويج دادهاند و مفهوم وطن را بازتعريف كردهاند. زبان، شعر، ادبيات و فرهنگ ما ركن اصلي هويت ملي و پيونددهنده ايراندوستي مردماني است كه از مقابله با تهاجم مغول تا همين امروز، مقاومت در مقابل موشك و محاصره و تحريم، آثاري ماندگار براي مفهوم وطن و ايران خلق كردهاند. آن روزي كه همزمان با پايان حكومت خوارزمشاهيان، مغول به ايران تاخت و كتابها سوخت و كتابخانهها ويران كرد، سيف فرغاني در برخورد با فرمانروايان مغول، گماشتگان و مزدوران آنها و نيز در برابر سيهكرداريها و ستمگريهاي آنان، اين چكامه مشهور را ميسرايد:
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن، تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزانِ نكبت ايام، ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آبِ اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز
اين تيزي سنانِ شما نيز بگذرد
چون دادِ عادلان به جهان در بقا نكرد
بيدادِ ظالمانِ شما نيز بگذرد
در مملكت، چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوي سگان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گردِ سُمِ خرانِ شما نيز بگذرد
بادي كه در زمانه بسي شمعها بكشت
هم بر چراغدانِ شما نيز بگذرد
زين كاروانسراي، بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اي مفتخر به طالع مسعودِ خويشتن
تأثيرِ اخترانِ شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناكسانِ شما نيز بگذرد
بيش از دو روز بود از آنِ دگركسان
بعد از دو روز از آنِ شما نيز بگذرد
... تا آخر.
حالا اين روزها هم شاعران و نويسندگان از هر تفكري با محور ايران و وطن هر يك به ذوق خود، گلهايي عطرآگين به گلستان ادبيات مقاومت ميافزايند و در برابر دژخيماني كه ايران را پارهپاره و چندتكه و تجزيه شده ميخواهند، با سلاح فرهنگ و شعر مقابله ميكنند. همكار سابق و دوست قديمم، سهيل محمودي، در ميانه جنگ تحميلي سوم اينگونه نوشته است:
اين خاك به جز مدفن بيگانه مباد
چشم طمعي به سوي اين خانه مباد
«عالم تن و ايران، دل» آن است امروز
اين خانه عاشقانه ويرانه مباد
يارب وطنم شبانههايش روشن
روزم به تبِ ترانههايش روشن
روز و شبش آفتابي و مهتابي
تا باد چراغِ خانههايش روشن
همانطور كه در پاسخ پرسش قبلي عرض شد، اصولا فرهنگ و ادبيات ايران نقش مهمي در تقويت حس تعلق ملي و بازتعريف مفهوم وطن دارد و همواره پاسدار هويت اين سرزمين اهورايي در مقابل كژانديشيهاي دشمنانش بوده و آنان را نكوهيده و بر شعار وحدت و اتحاد پاي فشرده است.
در جهاني كه روندهاي جهانيسازي گاه به همسانسازي فرهنگي منجر ميشود، چه مولفههايي از فرهنگ ايراني ميتواند به حفظ هويت ملي و پيوند نسلهاي جديد با ايران كمك كند؟
بيگمان، در تندباد جهانيسازي، فرهنگ ايراني چونان درختي كهنريشه ميتواند پناهگاه هويت و پيوند نسلها باشد. زبان فارسي به مثابه خانه انديشه و خاطره، مهمترين ستون اين پيوند است. ادبيات كلاسيك، از فردوسي و سعدي تا حافظ و مولوي، گنجينهاي است كه اخلاق، زيبايي و خرد را به جان مينشاند و به حفظ هويت ملي و پيوند نسلهاي جديد با ايران كمك ميكند. حماسه دوستي و روحيه ايرانخواهي در شاهنامه، حس تعلق و افتخار ملي را زنده نگه ميدارد. آيينهاي كهني چون نوروز، سده و مهرگان، استمرار تاريخي و شادماني جمعي را يادآورند. خانوادهمحوري و حرمت نسل قديم و موي سپيد، از سرمايههاي پايدار جامعه ايراني است كه امروز نيز بخشي از پاسداري هويت فرهنگي ماست. مهماننوازي و مداراي اجتماعي، چهرهاي انساني و گرم از ايران عرضه ميكند و هنرهاي سنتي مانند خوشنويسي، فرش، موسيقي رديف و معماري، زبان خاموش هويت ايرانيان و مقوم پيوند نسلهاي جديد با ايرانِ ديرسال ولي جواندلند.
اخلاقِ جوانمردي، فتوت و نوعدوستي از ژرفاي فرهنگ ايراني برميخيزد و تاريخ و اسطورههاي ملي، اگر درست و جذاب آموزش داده شوند، ريشهها را استوار ميكنند. همچنين بازآفريني سنت در قالبهاي نو، راهي است براي زنده ماندن فرهنگ در زمانه جديد؛ چنانكه مثلا شاعران نوپرداز با تكيه بر قلههاي رفيع ادبيات متاخر، مفاهيم امروزين را با زباني نو به جامعه جوان ايران ارايه ميدهند. معتقدم شعر، هويت تاريخي ماست و جا دارد اين شعرِ همكلاسِ سابقم در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و همكار خوش قريحهام در انتشارات سروش، مرحوم قيصر امينپور را كه بيمناسبت با ايام جنگ تحميلي سوم نيست و در رثاي شهر زخمياش دزفول سروده است، بياورم:
ميخواستم / شعري براي جنگ بگويم / ديدم نميشود / ديگر قلم، زبان دلم نيست / گفتم بايد زمين گذاشت قلمها را / ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست / بايد سلاحِ تيزتري برداشت / بايد براي جنگ / از لوله تفنگ بخوانم / - با واژه فشنگ - ميخواستم / شعري براي جنگ بگويم / شعري براي شهر خودم - دزفول - / ديدم كه لفظِ ناخوشِ موشك را / بايد به كار برد / اما / موشك / زيبايي كلام مرا ميكاست / گفتم كه بيت ناقص شعرم / از خانههاي شهر كه بهتر نيست / بگذار شعر من هم / چون خانههاي خاكي مردم / خُرد و خراب باشد و خونآلود / ... اينجا / گاهي سرِ بريده مردي را / تنها / بايد ز بام دور، بياريم / تا در ميان گور بخوابانيم / يا سنگ و خاك و آهنِ خونين را / وقتي به چنگ و ناخنِ خود ميكنيم / در زير خاك ِ گل شده ميبينيم: زن روي چرخ كوچك خياطي / خاموش مانده است / اينجا سُپور هر صبح / خاكستر عزيزِ كسي را / همراه ميبرد / اينجا براي ماندن / حتي هوا كم است / اينجا خبر، هميشه فراوان است / اخبار بارهاي گل و سنگ / بر قلبهاي كوچك / در گورهاي تنگ / اما / من از درون سينه خبر دارم / از خانههاي خونين / از قصه عروسك خونآلود ... اين شانههاي گردگرفته / چه ساده و صبور / وقتِ وقوع فاجعه ميلرزند / اينان / هر چند / بشكسته زانوان و كمرهاشان / استادهاند فاتح و نستوه / - بيهيچ خان و مان -/ در گوششان كلام امام است / - فتواي استقامت و ايثار - / بر دوششان درفش قيام است / باري / اين حرفهاي داغ دلم را / ديوار هم توان شنيدن نداشته است / آيا تو را توان شنيدن هست؟ / ديوار ! / ديوار سرد سنگي سيار! / آيا رواست مُرده بماني / در بندِ آنكه زنده بماني؟ / نه! / بايد گلوي مادر خود را / از بانگ رود رود بسوزانيم / تا بانگ رود رود نخشكيده است / بايد سلاح تيزتري برداشت / ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست ...
زبان فارسي براي ايرانيان فقط ابزار ارتباط نيست؛ بخشي از حافظه تاريخي و فرهنگي ما محسوب ميشود. به نظر شما نسبت زبان فارسي با مفهوم وطن چگونه تعريف ميشود؟
زبان فارسي براي ايرانيان، تنها وسيله سخن گفتن نيست؛ صورتِ زنده وطن است. اگر وطن را صرفا يك پهنه جغرافيايي بدانيم، زبان مرزهاي ناپيداي آن را ميسازد؛ مرزهايي از خاطره، معنا و تعلق. فارسي، خانهاي است كه ايرانيان در آن خودشان را ميشناسند؛ از خلال واژهها، استعارهها، ضربالمثلها و نغمههايش، گذشته جمعيشان را به ياد ميآورند. نهتنها زبان فارسي رسمي، بلكه تمام زبانها و گويشها لهجههاي اقوام ايراني، در ستايش ايران و وطنپرستي به كار گرفته شدهاند و مفهوم وطن را با همه تفاوتها در گويش و لهجه، طي اعصار مختلف، حفاظت و صيانت كردهاند. استاد محمدحسين شهريار در منظومه «حيدربابايه سلام» كه به چندين زبان زنده دنيا ترجمه شده است و شاعران زيادي از تركيه و جمهوري آذربايجان تا تركان كركوك عراق براي اين شعر نظيرهها گفتهاند، به زيبايي هر چه تمام، بسياري از فولكلور و آداب و رسوم روستاي كودكياش را به نظم درآورده است. رابطه زبان و وطن را ميتوان چنين فهميد: وطن، خاك زيسته است و زبان، روحِ زيستِ آن خاك.
ايرانيان خارج از كشور معمولا تجربهاي متفاوت از مفهوم وطن دارند؛ وطني كه گاه از فاصله، معنايي عميقتر پيدا ميكند. اين تجربه را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
همسايگان ما از وطندوستي ايرانيان از ابتداي جنگ تحميلي سوم (جنگ رمضان) تا امروز كه خدمتتان هستم، در تعجب بوده و هستند. پس از حمله دشمن سفاك در صبح روز نهم اسفند ماه 1404، نهتنها مرزهاي خروج از كشور شلوغ نشد و مهاجرتي روي نداد - كه بهزعمِ همسايگان بايد روي ميداد - و نهتنها اردوگاهي براي مهاجرت ايرانيان به خارج از كشور، مملو از ايراني نشد، بلكه بسياري از ايرانيان براي همراهي با مردمان سرزمين خود، پس از سالها از راه كشورهاي همسايه و از طريق مرزهاي زميني، به كشور بازگشتند تا همراه و همصداي عزيزان خود در داخل كشور شوند. بنده معتقدم در باب اين رفتار اجتماعي ايرانيان بايد تاريخنگاران كتابها بنويسند و دانشجويان رشتههاي جامعهشناسي و ارتباطات مقالهها و رسالهها تاليف و پژوهش كنند. موضوع مهم در پرسش شما اين است كه وطن گاهي از فاصله جغرافيايي دورتر، معنايي عميقتر پيدا ميكند. جا دارد به اين شعر زيبا از ليلا حسيننيا، شاعر خوش قريحه تبريزي اشاره كنم:
وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟
خدا كند كه بميرم وطنفروش نباشم!
خدا كند كه بيفتد سرم به دامن ميهن
ولي به روز خطر، بارِ روي دوش نباشم
مگر نه ريشه ما ميرسد به شوكتِ دريا
چرا بمانم و چون موج در خروش نباشم؟
چو مرگ ميبرد آخر به هر طريق تنم را
چرا شبيه شهيدان لالهپوش نباشم؟
«منيم جانيم سنه قورباندياي گوزل وطن ايران»!
به غير از اين چه بگويم اگر خموش نباشم؟
در دورهاي كه دبير شوراي عالي ايرانيان خارج از كشور بودم و از نزديك مشكلات ايرانيان خارج از كشور را ميديدم، در كارگروههايي تخصصي اعم از حقوقي و آموزشي و اقتصادي، بسياري از مكتوبات و نامهها و خواستههاي آنها را بررسي ميكردم. به جرات ميتوان گفت جامعه مهاجر ايراني در تمام جوامعي كه مطالعه ميداني داشتم، چه در اروپا و چه در امريكا و چه در شرق آسيا، ميانگين دانش و بضاعتِ مالي بالاتري داشتند نسبت به معدل جامعه كشوري كه در آن ساكن بودند. اين موضوع درباره اغلب مليتهاي ديگر نسبت معكوس دارد و شايد يكي از ريشههاي رفتار ايرانيان خارج از كشور در همدردي با مظلوم و حمايت از ايران و وطن، در همين آگاهي بالا و دانش غني و مناعت طبع آنها باشد.
اگر بخواهيد ايران امروز را از منظر فرهنگي و تمدني براي نسل جوان توصيف كنيد، بر كدام ويژگيها يا ظرفيتها تاكيد خواهيد كرد؟
ريشههاي عميق تمدني و تاريخي و سنت وطنپرستي و مقاومت در مقابل هجوم بدخواهان و كينهتوزان، اولين موضوع است. بايد به نسل زِد و آلفا يادآور شد كه ايران فقط يك كشور نيست، بلكه گنجينهاي از تمدنهاي باستاني است. از تمدن ايلام و جيرفت گرفته تا امپراتوريهاي هخامنشي، اشكاني و ساساني، هر كدام ميراثي غني در هنر، معماري، فلسفه و حكومتداري به جاي گذاشتهاند. اين تاريخ، منبع الهام و غرور ملي براي آنان است، چراكه دو يا سه كشور فعلي در دنياي امروز چنين گنجينه ارزشمندي دارند. همچنين به اين نسل بايد يادآور شد زبان فارسي به مثابه ستون هويت ملي ماست و اين زبان فراتر از يك ابزار ارتباطي، بستري براي انديشه، شعر، ادبيات و دانش است. شاهكارهاي ادبي فارسي، گنجينهاي نامتناهي از حكمت، زيباييشناسي و درك عميق انساني را در خود دارند كه هويت فرهنگي را در طول تاريخ حفظ و تقويت كردهاند. همچنين هنر و معماري اصيل و خلاق از مولفههاي مهم فرهنگي و تمدني ايران امروز است. ايران از ديرگاه تاريخ تا به امروز همواره مهد هنر بوده است؛ از شاهكارهاي معماري اسلامي مانند مساجد اصفهان و تبريز گرفته تا ظرافتهاي فرش، مينياتور، خوشنويسي و سفالگري، اين هنرها نهتنها ميراث گذشته، بلكه بستري براي خلاقيت معاصر هستند. جوانان اين سنتها را بازآفريني ميكنند و به زبان امروز ميتوانند بيان كنند. بنده معتقدم در كنار ميراث كهن، ايران امروز نسل جوان و تحصيلكردهاي دارد كه در عرصههاي علمي، پزشكي، فناوري و حتي هنر معاصر، استعدادهاي درخشاني از خود نشان ميدهند. اين پتانسيل نوآوري، موتور محركه پيشرفت براي امروز و آينده است. معتقدم بايد به نسل جديد يادآور شد بسياري از كشورها در توفان جهاني شدن گرفتار شدهاند و خردهفرهنگها در معرض نابودي قرار گرفتهاند، اما تنوع فرهنگي و قومي ايران، نقطه سرآمدي آن بر تمدنهاي ديگر جهان است و هر چند هيچ تمدني به عقب برنميگردد، اما تمدنِ ايران تمايزهايي دارد كه ذات آن در بودن است و نابودي، چه با بمب و موشك و چه با هر ابزار ديگري به آن راه ندارد. ايران سرزميني رنگارنگ از اقوام، زبانها و گويشهاي مختلف است و اين تنوع، يك ثروت عظيم فرهنگي محسوب ميشود. از موسيقي كردي و آذري گرفته تا هنر بلوچ و گيلكي، هر قوم بخشي از غناي تمدن ايران را شكل ميدهد. اين رنگارنگي و چشمنوازي را من به فرش ديرپاي ايران تشبيه ميكنم. هر گوشه اين فرش، به خودي خود رنگارنگ و منظم و چشمنواز است، ولي وقتي از بالا يا از دور به آن نگاه ميكني، يك كلِ متحد و هماهنگ ميبيني. با اين حال، نسل جوان ايران، خود چنان بالغ و مسووليتپذير در موضوعات ملي، اظهار عقيده و تحليل ميكند و در ميدان و اجتماع نيز چنان رفتار ميكند كه تفسير «مبعوث شدن يك ملت» را متجلي كرده است. فرهنگ ايران در طول تاريخ، توانايي شگرفي در حفظ هويت خود در برابر چالشها نشان داده و اين پويايي، به جوانان، تابآوري ميآموزد. جوان ما خود نيك ميداند چگونه ضمن حفظ ريشهها، با اقتباس از فرهنگهاي ديگر و استفاده از ابزار روزآمد، هويت خود را غنيتر سازد و با افتخار به گذشته پربار خود بنگرد. ظرفيتهاي دانشي و هنري فرهنگ غني ايران نيز خود گوياي اين نويد و اميد است كه پير و جوان اين مرز و بوم با تكيه بر اين فرهنگ، آينده خلاق و هويتمند ايران را به روشني و با شكوه فراوان خواهند ساخت.