ژنها چه ربطي به فلسفه دارند؟ فلسفه درباره ژنتيك چه چيزي به ما ميگويد؟ به تازگي كتاب «ژنتيك و فلسفه» نوشته پل گريفيتس و كارولا اشتوتس با ترجمه جلال سلطاني به همت نشر نو در ايران منتشر شده است. اين كتاب به پيامدهاي پيشرفتهاي ژنتيك در حوزه فلسفه ميپردازد. براي پاسخ به پرسشهاي آغازين و آشنايي با اين كتاب با دكتر جلال سلطاني، مترجم كتاب و دانشيار دانشگاه بوعلي سيناي همدان گفتوگويي صورت داديم كه از نظر ميگذرد. جلال سلطاني دانشآموخته كارشناسي ارشد گياهپزشكي از دانشگاه تربيت مدرس تهران (1379) و دكتراي تخصصي ژنتيك مولكولي از دانشگاه ليدن هلند (1387 Leiden University) بوده، و از سال 1388 تاكنون عضو هيات علمي گروه گياهپزشكي دانشگاه بوعلي سينا و عضو پيوسته انجمن ژنتيك ايران است. سلطاني از سال 1378 در حوزه بيولوژي و ژنتيك ميكروبيوم گياهي، به ويژه ميكروبيوم درون رست گياهان و نقش آنها در افزايش تحمل گياهان به تنشهاي محيطي، پژوهش و فعاليت ميكند.
نخست بفرماييد از كجا به موضوع ژنها و فلسفه علاقهمند شديد؟
بنده از سالهاي خيلي دور همواره درگير پرسشهاي عميق فلسفي از جهان و هستي و زندگي بودهام و از اين جنبه، كشش و گرايش قوياي به فلسفه و علوم طبيعي فلسفي همچون فيزيك و زيستشناسي داشتهام. متاسفانه در آن سالها كتابها و منابع معتبر فلسفي مبتني بر علوم طبيعي در كشور چندان وجود نداشت، اما تحصيلات خارج از كشور در دهه 1380 به بنده امكان دسترسي به منابع علمي - فلسفي مطرح جهان و نيز آشنايي عميقتر با پيامدهاي فلسفي علوم طبيعي بهويژه زيستشناسي را داد. در يكي از بحثهاي درون گروهي با يكي از همكاران آنجا، بنده با كتاب «ژن خودخواه» ريچارد داوكينز آشنا شدم كه پس از بازگشت به ايران به ترجمه آن مبادرت ورزيدم كه استقبال بسيار زيادي از آن صورت گرفت و اين كتاب توسط انتشارات مازيار طي 3 سال (1396-1399) 6 بار تجديد چاپ شد. درگيري با نثر انگليسي سنگين اين كتاب و مباحث فلسفي مبتني بر نگاه ژنمحور داوكينز و نيز همت مدارس ميانرشتهاي شريف با مساعدت معاونت محترم فرهنگي وقت دانشگاه صنعتي شريف در سالهاي پس از نشر كتاب مذكور (1399 - 1397) براي برگزاري سمينارها و همايشهاي متعدد در اين زمينه، باعث عميقتر شدن و مطالعات گستردهتر اينجانب در حوزه فلسفه زيستشناسي براي يادگيري بيشتر و انتقال يافتهها به مخاطبان بسيار مشتاق كتاب شد.
چه شد كه از «ژن خودخواه» به كتاب حاضر رسيديد؟
با توجه به اينكه كتاب مذكور در سال 1355 خورشيدي منتشر شده و حدود 5 دهه از نشر بينالمللي آن ميگذشت و در اين فاصله علم زيستشناسي در حوزه مولكولي و ژنتيك پيشرفتهاي بسيار چشمگيري كرده بود و نيز با توجه به گرايش اخير عموم فلاسفه زيستشناسي به ديدگاههاي پلوراتيك و ارگانيسممحور و خلأ موجود در نشر آثار به روز در كشور، بنده تصميم گرفتم كه كتاب «ژنتيك و فلسفه» گريفيتس و اشتوتس را كه سال 1392 منتشر شده و تمام پيشرفتهاي علمي حوزه ژنتيك مولكولي نوين را پوشش ميدهد ترجمه و منتشر كنم تا مخاطب مشتاق فارسيزبان به منابع بهروزتري براي انديشهورزي در اين حوزه دسترسي داشته باشد. در اين فاصله هم با بورسيه بنياد علم آلمان مدتي را در بهار سال 1402 در گروه فلسفه زيستشناسي دپارتمان فلسفه دانشگاه رور بوخوم (Ruhr-Bochum University) آلمان گذراندم كه امكان پژوهش در زمينههاي تازهتري از فلسفه زيستشناسي را براي اينجانب فراهم آورد. بنده با آنكه فيلسوف نيستم، اما فلسفه را دوست دارم و معتقدم راه بهروزي فرداي ايران از مسير فلسفهورزي مبتني بر دانش علمي - تجربي روز ميگذرد.
به عنوان يك دانشآموخته فلسفه كه تا حدودي نيز با فلسفه علم آشنايي دارد، پيشتر با ديدگاههاي فلسفي در بررسي مباحث علومي چون فيزيك و رياضي برخورد كرده بودم و اين يكي از اولين كتابهاست كه به ارتباط بين فلسفه با علمي غير از علوم تجربي نظري چون فيزيك و رياضي ميپردازد و در حوزه فلسفه زيستشناسي قرار ميگيرد. به نظر شما اهميت و ضرورت توجه فلسفي به مباحث زيستشناختي و به طور خاص ژنتيك چيست؟
پيش از پاسخ به اين پرسش، بايد به نكتهاي مهم اشاره كنم: فيزيك و رياضيات نيز «علوم محض» نيستند، بلكه با تجربه و مشاهده نيز سر و كار دارند. با اين حال، زيستشناسي - و ژنتيك به طور خاص - ويژگيهايي دارد كه توجه فلسفي بدان را ضروري ميسازد: اولا ماهيت تبيين در زيستشناسي: فيزيك حول قوانين كلي و عام (مانند قانون گرانش نيوتن) سازماندهي ميشود، اما زيستشناسي - به ويژه در سطح مولكولي - حول اجزا و فرآيندهاي حفاظتشده در فرگشت (مانند پروتئينها، آنزيمها، و شبكههاي تنظيم بيان ژن) نظم يافته است. اين تفاوت ساختاري، پرسشهاي فلسفي خاصي را درباره تبيين علمي برميانگيزد: تبيين در زيستشناسي اغلب «تبيين مكانيستي» است، نه استنتاج از قوانين عام. به عبارت ديگر زيستشناس مولكولي براي توضيح اينكه چرا يك ژن خاص در سلول كبد فعال است و در سلول عصبي غيرفعال، به قوانين كلي اشاره نميكند، بلكه «نقشه سيمكشي» شبكه تنظيم بيان ژن و برهمكنش آن با عوامل محيطي را ترسيم ميكند. ثانيا چالش مفهوم ژن: همان طور كه در كتاب نشان داده شده، مفهوم ژن همواره يك «مفهوم در نوسان» (concept in flux) بوده است. فلسفه ميتواند به ما كمك كند تا بفهميم آيا ژن يك واقعيت عيني است يا يك ابزار تحليلي؟ (توماس هانت مورگان در سخنراني نوبل خود در سال ۱۹۳۳ گفت: «در بين ژنتيكدانان عقيده مورد وفاقي راجع به اينكه ژنها چيستند - واقعياند يا صرفا تخيلي- وجود ندارد، زيرا در سطحي كه آزمايشهاي ژنتيكي در آن واقعند، اين موضوع كه آيا ژن يك واحد نظري است يا يك ذره مادي كوچكترين تفاوتي ايجاد نميكند [برگرفته از كتاب]). هنوز هم اين پرسشها مطرح هست كه رابطه ميان ژن به عنوان واحد نظري و ژن به عنوان واحد فيزيكي چيست؟ و چرا اين مفهوم با وجود تغييرات بنيادين در محتواي علمي خود همچنان پابرجا مانده است؟ مسائل فلسفي خاص زيستشناسي: مساله «فروكاست يا تقليل»: آيا زيستشناسي مولكولي، فروكاستي از نظريههاي پيشين (مانند ژنتيك كلاسيك مندلي) است با جايگزين آنها شده است؟ استدلال كتاب اين است كه فروكاست نظريه رخ نداده، بلكه ژنتيك مولكولي «هويت» تازهاي به ژنتيك و مفهوم «ژن» افزوده و آن را غنيتر ساخته است. مساله «جبر ژنتيكي» رابطه ژنها، محيط و اختيار سرشت انسان چگونه است؟ كتاب با ارائه شواهد تجربي از سازگاري تكويني و وراثت اپي ژنتيكي استدلال ميكند كه جبر ژنتيكي، درست نيست. مفهوم «اطلاعات» در زيستشناسي: آيا وقتي ميگوييم ژن حاوي «اطلاعات» است، اين سخن صرفا استعاره است يا معنايي عيني دارد؟ كتاب ميان «اطلاعات كريكي» (تعيين علّي ترتيب دقيق توالي دياناي) و «اطلاعات سمانتيك» (اطلاعات معنايي و مقصودمند) تمايز قائل ميشود و استدلال ميكند كه تنها نوع اول در زيستشناسي كاربرد علمي معتبر دارد. ثالثا فلسفه بهمثابه منتقد اجتماعي علم: فلسفه ميتواند مفاهيمي مانند «ژن هوش»، «ژن جرم» را از منظر معرفتشناختي و اخلاقي نقد كند. اين نقدها نشان ميدهند كه چگونه اين مفاهيم اغلب ارزشهاي اجتماعي را در لفافه مفاهيم علمي وارد ميكنند. همان طور كه دايرهالمعارف فلسفه استنفورد اشاره ميكند، «بيش از صد مدخل در اين دايرهالمعارف به جنبهاي از ژنتيك ميپردازند.» اين خود گواه اهميت فلسفي اين حوزه است.
براي مخاطباني مثل من كه آشنايي اندكي با علوم تجربي طبيعي مثل زيستشناسي دارند، به اختصار بفرماييد ژن چيست و علم ژنتيك چه چيزي را بررسي ميكند؟
در سادهترين تعريف امروزي كه برگرفته از ژنتيك مولكولي كلاسيك است، ژن بخشي از مولكول دياناي است كه حاوي «دستورالعمل» ساخت يك پروتئين خاص يا مولكول آراناي كاركرددار است. اما كتاب گريفيتس و اشتوتس نشان ميدهد كه اين تعريف بسيار سادهانگارانه است. در واقع، ژن امروزه دستكم چهار هويت متمايز دارد كه هر كدام در بافتار پژوهشي خاصي كاربرد دارند. براي فهم بهتر، بايد نگاهي به تاريخچه اين مفهوم بيندازيم: دوره مندل (۱۸۶۵) (ژن مندلي): گرگور مندل، راهب اتريشي، از «عوامل» (factors) صحبت ميكرد كه ويژگيهاي ارثي را منتقل ميكنند، بدون اينكه ماهيت فيزيكي آنها را بداند. او در آزمايشهاي مشهور خود روي نخود فرنگي، نسبتهاي ۳: ۱ و ۹: ۳: ۳: ۱ را مشاهده كرد كه بهترين توضيح آنها وجود «جفت عواملي» بود كه از هر والد به فرزند منتقل ميشوند. دوره ژنتيك كلاسيك (1940 -1900) (در جستوجوي ژن مادي مفروض): ويلهلم يوهانسن در سال ۱۹۰۹ واژه «ژن» را ابداع كرد. در اين دوره، ژن به عنوان واحد ابزاري تعريف ميشد: ابزاري براي پيشبيني نتايج آميزشهاي دو رگگيري. توماس هانت مورگان و همكارانش با استفاده از اين واحد در مگس سركه نشان دادند ژنها روي كروموزومها قرار دارند و «نقشههاي پيوستگي- لينكاژ -» از جايگاه ژنها تهيه كردند. دوره ژنتيك مولكولي (۱۹7۰ -۱۹5۰) (ژن مولكولي): با كشف ساختار دياناي توسط واتسون و كريك (۱۹۵۳) و رمزگشايي كد ژنتيكي (۱۹۶۱- ۱۹۶۶) ژن به عنوان «قطعهاي از دياناي كه توالي يك پروتئين را مشخص ميكند» تعريف شد. فرانسيس كريك «فرضيه توالي» و «اصل مركزي» را ارائه كرد كه بر اساس آن، اطلاعات به صورت يك طرفه از دياناي به آراناي و سپس به پروتئين جريان مييابد. دوره پساژنوم (۲۰۰۱ به بعد) (ژن پساژنومي): با تكميل نقشه ژنوم انسان، مشخص شد كه «تنها حدود 5/1 ٪ دياناي به پروتئين رمز ميدهد. بيش از ۸۰٪ ژنوم كاركرد تنظيمگري دارد، يك ژن ميتواند محصولات متعددي توليد كند، مرزهاي ژن مبهم و همپوشان است و محصول نهايي ممكن است، به خاطر پيرايش و پردازش «تصويري تحريف شده» از توالي دياناي باشد.»
علم ژنتيك چه چيزي را بررسي ميكند؟
ژنتيك علم مطالعه «وراثت و تنوع در موجودات زنده» است. اين علم به پرسشهايي از اين دست ميپردازد: ويژگيها (صفات يا خصوصيتها) چگونه از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشوند؟ چه تفاوتهايي در دياناي باعث تفاوتهاي فنوتيپي موجودات ميشود؟ ژنها چگونه در فرگشت نقش دارند (آيا تغيير در بسامد ژنها در جمعيتهاباعث فرگشت ميشود)؟ ژنها چگونه در تعامل با محيط، تكوين موجود زنده را پيش ميبرند؟ و...
در باور عمومي، وقتي از ژنها سخن ميگوييم، گويي از مهمترين عوامل وراثت صحبت ميكنيم كه ويژگيها و خصائل فيزيكي و رواني موجودات زنده را نسل به نسل منتقل ميكنند. آيا اين ارزيابي درست است؟
پاسخ گريفيتس و اشتوتس اين است كه اين ارزيابي دقيق نيست. اين باور عمومي ريشه در «ژن محوري» دارد كه بهويژه با كتاب «ژن خودخواه» ريچارد داوكينز (۱۹۷۶) رواج يافت. داوكينز در اين كتاب نوشته بود: «آنها درون من و شما هستند؛ آنها ما را، بدن و ذهن را آفريدهاند و محافظت از آنها دليل غايي وجود ماست. آنها آن همانندسازها، راه درازي آمدهاند. حالا نامشان ژن است و ما ماشينهاي بقاي آنها هستيم [برگرفته از ترجمه اينجانب، انتشارات مازيار]». داوكينز تحت تأثير كار جورج سي. ويليامز (۱۹۶۶) قرار داشت كه ژن را «واحد اطلاعات» تعريف ميكرد، نه يك مولكول فيزيكي. ويليامز استدلال ميكرد كه مولكول دياناي «ظرف» اطلاعات است و اطلاعات ميتواند در قالبهاي فيزيكي متفاوتي تحقق يابد اما خودش واحد مستقل فرگشت است. بنابر مباحث كتاب «ژنتيك و فلسفه» اين ديدگاه سه مشكل اساسي دارد.
اين مشكلات چيست؟
اولا وراثت فقط به دياناي محدود نيست و دستكم چهار بُعد وراثت وجود دارد: وراثت ژنتيكي (با دقت و پايداري بالا)؛ وراثت اپيژنتيكي (با پايداري كمتر اما گاهي تا چند نسل)؛ وراثت رفتاري (بهويژه در پرندگان و پستانداران)؛ و وراثت سمبوليك (انتقال زبان، فرهنگ و نهادهاي اجتماعي (ويژه انسان)) ثانيا بيان ژن به شدت وابسته به محيط است. مثلا مادران برخي حشرات بسته به نوع گياه ميزبان (محيط) تخمهايي با اندازه متفاوت ميگذارند. اينيك «اثر والديني» است كه سرنوشت رشد و نمو فرزندان را تعيين ميكند. اينجا «اطلاعات» از «محيط» مادر به ژنوم فرزند ميرسد. ثالثا بسياري از صفات پيچيده، نتيجه تعامل شمار زيادي از ژنها و عوامل محيطي است. ميزان هوش، شخصيت، و استعدادها - برخلاف باور عمومي - هرگز تحت كنترل يك ژن واحد نيستند. حتي صفاتي مانند قد كه وراثتپذيري بالايي (حدود ۸۰٪) در جمعيتها دارند، تحت تأثير هزاران ژن با اثرات بسيار كوچك قرار دارند. مطالعات پيوستگي در گستره ژنوم نشان دادهاند كه بيشتر صفات رفتاري پيچيده از الگوي «بسامد پايين، اثر بسيار كوچك» پيروي ميكنند. نتيجه اينكه به زعم نويسندگان كتاب، ژنها مهمند، اما تنها يكي از عوامل وراثت و تكوين بهشمار ميروند. همان طور كه كتاب تأكيد ميكند: نقشهاي اختصاصياي كه ژن در هويتهاي چندگانهاش ايفا ميكند، براي توصيف جايگاه مركزياش در زيستشناسي كفايت ميكند. به چيزي باشكوهتر از اين نيازي نيست.
فلسفه يك دانش عقلي و نظرورزانه است و با مفاهيم انتزاعي سر و كار دارد، در حالي كه ژنتيك و زيستشناسي يك علم تجربي طبيعي است. چه ارتباطي ميان اين دو ميتوان برقرار كرد؟
پرسش شما يكي از عميقترين پرسشهاي فلسفه علم را مطرح ميكند. فلسفه يك «دانش عقلي نظرورزانه» است و ژنتيك يك «علم تجربي.» اما اين دو در سطوح متعددي با هم تلاقي ميكنند: نخست اينكه فلسفه به مثابه «دانش ابزاري» براي علم: فلسفه به زيستشناسان و ژنتيكدانان كمك ميكند تا مفاهيم مورد استفاده خود را شفافسازي كنند (مثل مفهوم «ژن» كه در طول تاريخ علم دستخوش دگرگونيهاي بنيادين شده است) ساختار تبيينهاي خود را بشناسند (مثل تبيين مكانيستي در مقابل تبيين قانون - محور) و پيشفرضهاي متافيزيكي خود را عيان سازند (مثل مفروضات درباره عليت، فروكاست و واقعيت). به عنوان مثال، كشمكش ميان ديدگاه «نقش و متصدي» (role and occupant) و تحليل كتاب «ژنتيك و فلسفه» درباب هويتهاي دوگانه ژن (نظري و تجربي) نشان ميدهد كه انتخاب يك چارچوب فلسفي ميتواند نحوه تفسير دادههاي تجربي را دگرگون كند. فيلسوفاني كه به دنبال «فروكاست» ژنتيك مندلي به ژنتيك مولكولي بودند از مدل ناگل پيروي ميكردند، اما كتاب نشان ميدهد كه اين مدل به دليل «تحققپذيري چندگانه» مفاهيم مندلي شكست خورده است. دوم همگرايي در «فلسفه علم خاص»: از اواخر قرن بيستم، فلسفه علم از تمركز انحصاري بر فيزيك فاصله گرفته و به تحليل «علوم خاص» مانند زيستشناسي، اقتصاد و روانشناسي روي آورده است. دليل اين تغيير آن بود كه مدلهاي فلسفي طراحيشده براي فيزيك (مانند مدل ناگل از فروكاست نظريه) براي زيستشناسي نامناسب از كار درآمد. به تعبير ديگر «وحدت علوم» و الگوي يكسان براي همه علوم جاي خود را به «تكثر روششناختي» داد. سوم زيستشناسي منبع الهام فلسفي: مفاهيم جديد فلسفي اغلب از زيستشناسي برخاستهاند. مثلا: مفهوم «اطلاعات» در فلسفه ذهن (تلئوسمانتيك): جان مينارد اسميت و نيكولاس شي سعي كردهاند معناي «قصدمندي» توالي دياناي را بر اساس كاركرد فرگشتي آن تبيين كنند. مفهوم فراآيي يا ابتنا (supervenience) در متافيزيك: دونالد ديويدسون و ديگران از اين مفهوم براي تحليل رابطه ذهن و بدن استفاده كردند. مفهوم «تبيين مكانيستي» در معرفتشناسي: ويليام بچتل و كارل كريور نشان دادهاند كه تبيين در زيستشناسي شامل دو مرحله تجزيه و يكپارچهسازي است. همان طور كه كتاب نشان ميدهد، رمزگشايي «كد ژنتيكي» در دهه ۱۹۶۰ باعث شد فيلسوفان به اين پرسش اساسي روي آورند كه «اطلاعات» در زيستشناسي به چه معناست؟ آيا رمز ژنتيكي اطلاعات را در معناي شانوني (كاهش عدم قطعيت) حمل ميكند يا معنا را در معناي سمانتيك؟ چهارم فلسفه بهمثابه منتقد اجتماعي علم: قبلا هم گفتم كه فلسفه ميتواند مفاهيمي مانند «ژن عامل فلان و بهمان» را از منظر معرفتشناختي و اخلاقي نقد كند. اين نقدها نشان ميدهند كه چگونه اين مفاهيم اغلب ارزشهاي اجتماعي را در لفافه مفاهيم علمي وارد ميكنند. براي مثال، جستوجوي «ژن هوش» اغلب مبتني بر مفروضات نادرستي درباره وراثتپذيري و «ژن عامل» يك صفت پيچيده است. فيلسوفاني مانند جاناتان كاپلان نشان دادهاند كه مفهوم «ژن عامل» معمولا دچار ابهام ميان «ژن به مثابه آلل مندلي» (كه تفاوت فنوتيپي را در يك جمعيت تبيين ميكند) و «ژن به مثابه عامل تكويني» (كه به مكانيسمهاي علّي در يك فرد اشاره دارد) است.
در بحثهاي روزمره وقتي از ژنها حرف ميزنيم، گويي همه چيز به جبر طبيعي احاله ميشود و مثلا ميگوييم ميزان هوش يا استعدادها يا ويژگيهاي يك فرد، به صورت ژنتيكي به او منتقل شده و تغييرپذير نيست. آيا چنين است و آيا ما در يك جبر ژنتيكي گرفتار شده ايم؟
بر مبناي استدلالهاي كتاب ميتوان اين گونه برداشت كرد كه جبر ژنتيكي با يافتههاي معاصر زيستشناسي مولكولي در تضاد است. نخست: به اين دليل كه هيچ صفتي صرفا به تمام معنا «ژنتيكي» نيست. تمام صفات موجودات زنده برآيند «تعامل ژنها و محيط به اضافه برهمكنش ژن در محيط» هستند. براي ايجاد هر صفت ژنتيكي ژنها «شرط لازم»اند، اما «شرط كافي» نيستند. تفاوت مهم ميان «پيشگيري» و «ايجاد» در اينجا كليدي است: اگر ژني شرط لازم يك بيماري باشد، حذف آن براي پيشگيري از بيماري كافي است، اما اين بدان معنا نيست كه ژن به تنهايي آن بيماري را ايجاد ميكند. دوم: دوقلوهاي تك تخمكي ژنهاي يكساني دارند. اما اگر در محيطهاي متفاوت رشد كنند، از نظر قد، وزن، هوش، شخصيت و حتي استعداد ابتلا به بيماريها تفاوتهايي خواهند يافت. اين يعني ژنها به تنهايي «سرنوشت» فرد را تعيين نميكنند. به عبارت ديگر، فنوتيپ برابر است با ژنوتيپ به اضافه محيط به اضافه برهمكنش ژن در محيط. سوم: وراثتپذيري با جبر تفاوت دارد. حتي اگر يك صفت در يك جمعيت خاص وراثتپذيري بالايي داشته باشد (مثلا ۸۰ درصد) اين بدان معنا نيست كه در هر فرد ۸۰ درصد از آن صفت «از ژنها ميآيد.» وراثتپذيري يك ويژگي جمعيتي است، نه يك ويژگي فردي. رونالد فيشر، بنيانگذار آمار ژنتيك كمي، در مقاله ۱۹۱۸ خود تأكيد كرد كه بايد از عبارات سادهانگارانه درباره «درصد عليت» كه تمايز اساسي ميان فرد و جمعيت را مبهم ميسازد، اجتناب كرد. چهارم: موجودات زنده توانايي شگفتانگيزي براي واكنش انعطافپذير و سازگارانه به محيط دارند. همانطور كه كتاب ميگويد مادر نوعي سوسك بذرخوار بسته به نوع گياه ميزبان، تخمهايي با اندازه متفاوت ميگذارد. تخمهاي بزرگتر روي گياه نامطلوبتر قرار ميگيرند و فرزندان حاصل رشد سريعتري دارند. اينجا «اطلاعات» از محيط مادر به ارگانيسم در حال رشد منتقل ميشود. پس بنا به استدلال نويسندگان كتاب، باور به «ژن عامل فلان و بهمان» به گونهاي كه گويي اين صفات پيشاپيش تعيين شدهاند، سادهانگارانه است و نقش محيط و برهمكنش ژن و محيط را ناديده ميگيرد.
آيا ژنها در طول قرنها تغيير نميكنند؟
خير. ژنها دائما در طول نسلها و قرنها تغيير ميكنند و اين همان چيزي است كه فرگشت را موجب ميشود. تغييرات ژنتيكي از طريق جهش، نوتركيبي، رانش ژنتيكي، انتخاب طبيعي و مهاجرت جمعيتها رخ ميدهند. ژنها در طول تاريخ حيات انسان نيز دائما در حال تغيير بودهاند و ژنوم هر نوزاد حامل تغييراتي ژنتيكي است كه در والدينش وجود نداشته است.
در خلاصه كتاب آمده كه كتاب ژن محوري را رد ميكند. به اختصار بفرماييد ژن محوري يعني چه و چرا و چگونه كتاب آن را رد ميكند؟
ژنمحوري ديدگاهي است كه ژن را واحد اصلي تبيين حيات و فرگشت ميداند. مشهورترين بيان آن در كتاب «ژن خودخواه» داوكينز است. اين ديدگاه سه باور اصلي دارد: ژنها «همانندساز» هستند و موجودات زنده «ماشينهاي بقا»ي آنها هستند. فرگشت را بايد از منظر ژنها فهميد؛ و توضيح علّي نهايي هر پديده زيستي در نهايت به ژنها باز ميگردد. كتاب «ژنتيك و فلسفه» از چهار جنبه به نقد ژنمحوري ميپردازد: اول نقد متافيزيكي: ژن مفهوم «واحدي مجزا با مرزهاي مشخص» ندارد. ريچارد گلدشميت، ژنتيكدان آلماني، در دهه ۱۹۴۰ استدلال كرده بود كه «ژنها وجود ندارند» به اين معنا كه هيچ واحد ساختاري منحصر بهفردي با واحد تابعي ژنتيك مندلي مطابقت ندارد. كتاب نشان ميدهد كه ديدگاه او تا حدي توسط زيستشناسي مولكولي معاصر تأييد شده است. دوم نقد معرفتشناختي: ژن امروزه دستكم چهار هويت متمايز دارد: ژن مندلي (واحد ابزاري براي تحليل ژنتيكي)، ژن اسمي (واحد ساختاري براي نقشهبرداري ژنوم)، ژن پساژنومي (مجموعه عناصر توالي كه تصويري از محصول نهايي ارائه ميدهند) و ژن تكويني انتزاعي (پارامتري در مدلهاي تكويني). سوم نقد علّي: «خاص بودگي اطلاعاتي» يعني توانايي تعيين توالي محصول نهايي، ميان عوامل متعددي پخش شده است كه شامل: توالي رمزگذار دياناي، تواليهاي تنظيمگر، عوامل تنظيمگر و نشانههاي محيطي. در برخي ژنها بيش از چند هزار رونوشت جايگزين توليد ميشود. اين اطلاعات نميتواند تنها در توالي دياناي رمزگذار، رمزگذاري شده باشد. چهارم نقد فرگشتي: موجودات زنده فقط ژنهاي خود را به ارث نميبرند، آنها «زيستبوم تكويني» را هم به ارث ميبرند: محيط اجتماعي، بومشناختي و فرهنگي كه رشد آنها را ممكن ميسازد. به قول مريديت وست و اندرو كينگ «ژنها زيست بومي غني و حمايتگر را به ارث ميبرند.» بنابراين نويسندگان از «كثرتگرايي زيستي» دفاع ميكنند؛ يعني حيات بايد با توجه به برهمكنشهاي ژن، سلول، بدن، محيط و فرهنگ تحليل شود.
در كتاب بارها از تعبير «فروكاست گرايي» سخن به ميان آمده. لطفا به زبان غيرتخصصي براي مخاطب عمومي بفرماييد فروكاست گرايي در حوزه ژنتيك به چه معناست و رويكرد نويسندگان در مقابل آن چيست؟
فروكاستگرايي يعني تقليل پديدههاي پيچيده به اجزاي سادهتر. در ژنتيك، فروكاست گرايي يعني تبيين همه ويژگيها و صفات فرد صرفا با ژنها. نويسندگان با فروكاستگرايي افراطي مخالفند و معتقدند بسياري از ويژگيهاي حيات «نوپديد» (Emergent) هستند، يعني در سطوح بالاتر و با برهمكنش اجزا پديد ميآيند و نميتوان آنها را فقط با مطالعه ژنها توضيح داد. به عنوان مثال، فهم آگاهي يا رفتار پيچيده انساني تنها از طريق ژنها ممكن نيست.
در پايان بفرماييد ديدگاه خودتان در حوزه ژنتيك چيست؟ آيا با فروكاستگرايي و ژنمحوري همراه هستيد يا خير؟
به گفته سقراط «ميدانم كه نميدانم.» بايد توجه داشت كه موضوع ژنمحوري عمدتا فرگشت، در بازههاي زماني طولاني و جمعيتي است. اما موضوع «تكوين» كه كتاب هم از منظر «زيستبوم تكويني» وارد آن شده، عمدتا دربرگيرنده طول عمر يك فرد، از نطقه تا مرگ، است. هنوز علم زيستشناسي موفق به تلفيق كامل اين دو موضوع نشده است. ژنها نقشي بنيادين در زيستشناسي دارند و ژنتيك براي فهم حيات ضروري است، اما به نظر كافي نيست. بايد گفت كه به طور شهودي با ژن محوري و فرگشت جمعيتي در بازههاي زماني طولاني همراهم، اما به گمانم اختيار انتخاب محيط در بازه عمر يك فرد - كه آن هم البته مطلق نيست - از شدت اين جبر ژنتيكي ميكاهد. برخي صفات - بهخصوص صفات مرتبط با بيماريهاي نادر ژنتيكي - واقعا تك ژني هستند و تاثيرشان بر بدن فرد 100% است. اما عموم صفات و بيماريهاي ديگر چندژنياند و شايد دهها، صدها يا هزاران ژن در يك شبكه ژني در تعامل با هم و با محيط آن صفات را پديد ميآورند. اينجا تاثير هر ژن جزیي و كوچك است و همين جاست كه هويت اطلاعاتي ژن پررنگ ميشود كه بيان ميدارد اطلاعات به تمامي در ژنها نهفته نيست، بلكه محيط بيرون از بدن هم سهمي در ارائه اطلاعات دارد. شايد اگر همچون نظريه درهم تنيدگي زمان و مكان در فيزيك، ما هم ژن را تنيده در محيط (شامل مابقي ژنها، اپي ژنوم، سلولها، بدن، محيط بيرون، فرهنگ و فرگشت) بنگريم و صحبت از «ژن - محيط» بكنيم نگاهمان كاملتر باشد. به زبان فلسفي، اينجا طبيعت و تربيت در هم تنيدهاند و ژنها بخشي از يك نظام پيچيده و پويا هستند كه در آن محيط، تجربه، فرهنگ و تاريخ فرگشتي همگي نقش دارند. به گمانم ما همچنان در دل جوانه زدن و رويش يك دانه از حقيقتيم كه هنوز از پوستهاش كامل بيرون نيامده است.