• 1405 شنبه 18 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6349 -
  • 1405 پنج‌شنبه 28 خرداد

كي ميدونه شور چيه و ابوعطا كدومه؟

محمد خيرآبادي

درست وقتي كه آفتاب عصرگاهي داشت از پشت پنجره‌هاي بلند گالري موسيقي مي‌تابيد و ذرات گرد و غبار را لابه‌لاي رديف سازهاي چوبي به رقص در مي‌آورد، در جعبه ويولن روي پيشخوان را بستم و رفتم روي راحتي چرمي كنار استاد نشستم و گفتم: «استاد! حقيقت اينه كه گوش اين نسل يه جور ديگه تربيت شده، اينا دنبال...» استاد پريد وسط حرفم: «تربيت كدومه آقا؟ آدم كه نبايد هر سر و صداي ناهنجاري رو موسيقي بدونه! مگه ما وقتي هم‌سن اينا بوديم حق داشتيم روي حرف بزرگ‌تر حرف بزنيم؟ تا اجازه نمي‌گرفتيم دست به مضراب نمي‌زديم. يه روز پدرم دستم رو گرفت و برد پيش خليفه نشوند و گفت: «گوشت و پوستش مال تو، هنر از تو.» ما هم نشستيم، زانو زديم، سال‌ها خون دل خورديم تا يه زخمه درست بزنيم. حالا يه وجب بچه كه هنوز نميدونه «شور» چيه و «دشتي» چيه، براي من زبون‌درازي مي‌كنه.  كمي مكث كردم و بعد به ديوار پر از ساز خيره شدم: «نمي‌شه بهش ديكته كرد استاد. دنيا همينه. وقتي اون چيزي كه تو ذهنش هست رو بين گزينه‌هاي شما نبينه كلا...» « من كه بهش حق انتخاب دادم، ندادم؟ گفتم بيا برو سنتور يا تار يا حتي تنبك، اصلا خودم مي‌برمت پيش بهترين اساتيد، بهترين ساز دست‌ساز رو هم برات مي‌خرم. اما اين از لج من دست گذاشته روي گيتار برقي بي‌هويتي كه فقط سردرد مياره... اصلا به درك كه نخواست! تا وقتي نون‌خور اين سفره است و من هزينه كلاسش رو ميدم، حق نداره از اين صداهاي وحشي توي خونه‌ من راه بندازه.»
سعي كردم لبخند نرمي بزنم شايد بتوانم از تندي استاد كم كنم: «استاد! سخت نگيريد. دنيا ديگه اون دنياي تك‌صدايي نيست. زمان ما گزينه‌ها محدود بود، اما الان اين بچه‌ها با يه دكمه به تموم موسيقي دنيا وصلن. منِ فروشنده هم اگه بخوام فقط همون چيزي رو بيارم كه خودم مي‌پسندم، بايد در اين مغازه رو تخته كنم. من مجبورم از ساز كوبه‌اي آفريقايي تا گيتار متال داشته باشم تا جواب اين تنوع رو بدم. سليقه است ديگه، مثل رودخونه راهشو باز مي‌كنه.»
استاد نگاهي به من و گيتارهاي روي ديوار انداخت و رو به همسرش كه تمام اين مدت ساكت و متفكر كنارش نشسته بود، گفت:«بريم خانم.»  خداحافظي كردند و رفتند. زن ساكت بود و استاد را كه با گام‌هاي بلند و غصبناك از  پله‌هاي گالري پايين مي‌رفت، همراهي كرد. شك ندارم كه استاد در راه به همسرش گفت: «توي اين مملكت همه فقط به فكر فروش خودشونن. همين‌ها اگه اين بساط جاز و راك رو جمع كنن، بچه‌ها هم ياد مي‌گيرن دنبال اصالت برن... بعد مي‌گن دنيا عوض شده....» يك ساعت بعد، وقتي سايه‌ها بلندتر شده بودند و آرامش عصر داشت جايش را به تلاطم غروب مي‌داد، در شيشه‌اي دوباره باز شد. همسر استاد، با همان آرامش قبل، وارد شد. يكراست به سمتم آمد، كارت بانكي‌اش را روي پيشخوان گذاشت و به گيتار برقي مشكي ‌رنگي كه پسرش ماه‌ها برايش نقشه كشيده بود، اشاره كرد. نمي‌دانم همسر استاد مي‌داند شور چيست و ابوعطا كدام است؟

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون