تراژدي سكوت در سالنهاي تاريك
اعتماد به آينده نيازِ امروز سينماي ايران
روزبه روحيپور|پس از پايان جنگ چهل روزه ايران و امريكا، آنچه بيش از هر چيز ديگر خودنمايي ميكند، سكوتي است كه بر پردههاي سينما سايه افكنده است. اين افول، تنها يك پديده اقتصادي نيست، بلكه نشانهاي از گسستي عميق در ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعهاي است كه در پي بحراني ويرانگر، به دنبال بازيابي معناي زندگي روزمره است. سينما كه در دوران ثبات، آينهاي از آرزوها و هراسهاي جمعي بود، اكنون در فضاي غبارآلود پس از جنگ، به حاشيه رانده شده و در ميان انبوهي از چالشهاي ساختاري گرفتار آمده است. نخستين ضربه به پيكره سينما، از ويرانيهاي عيني و رواني جنگ نشأت ميگيرد. تخريب زيرساختهاي شهري، بخشي از سالنهاي نمايش را از چرخه بهرهبرداري خارج و فضاي «سوگ عمومي»، ميل به حضور در جمع و تجربههاي لذتجويانه را در جامعه محدود كرده است. در حالي كه افكار عمومي هنوز درگير تركشهاي بحران است، سينما در ترازوي اولويتهاي مردم، به حوزهاي لوكس و غيرضروري تنزل يافته است. اين بيآيندگي ذهني، پيوند ميان مخاطب و هنر هفتم را به نازكترين حد خود رسانده و سينما را از يك ضرورت اجتماعي، به نهادي در حال احتضار بدل كرده است. در سوي ديگر اين معادله، سرمايهگذاران و توليدكنندگان قرار دارند كه در گرداب بيثباتيهاي اقتصادي گرفتار شدهاند. توليد فيلم، فعاليتي است كه بر پايه ريسكپذيري و افق ديد بلندمدت بنا ميشود؛ مولفههايي كه در فضاي پساجنگ، عملا ناياب هستند. كمبود نقدينگي و هراس از عدم بازگشت سرمايه، بسياري از تهيهكنندگان را به انفعال كشانده است. وقتي ثبات اقتصادي جاي خود را به تورم و نوسان ميدهد، سرمايه به سمت بازارهاي امنتر ميگريزد و سينما به عنوان صنعتي پرهزينه، قرباني اولِ اين محافظهكاري اجباري ميشود. افزون بر اين، محدوديتهاي توليد در فضاي پس از جنگ، عملا دست فيلمسازان را بسته است. نه تنها فقدان لوكيشنهاي سالم و زيرساختهاي فني، بلكه محدوديتهاي لجستيكي و فضاي حاكم، امكان روايتگري اصيل را از سينما سلب كرده است. در اين ميان، تغيير رفتار مخاطب نيز تير خلاص را بر پيكره سينما شليك كرده است. فشار اقتصادي و كاهش قدرت خريد خانوارها، مردم را به سمتِ ارزانسازي سبد فرهنگي سوق داده و پلتفرمهاي خانگي، به پناهگاهي براي فرار از هزينههاي گرانِ تفريحات عمومي تبديل شدهاند. اين «خانگي شدنِ تجربه تماشا»، گرچه واكنشي منطقي به شرايط سخت معيشتي است اما در بلندمدت، مرگِ سينما به مثابه يك «پديده جمعي» را رقم ميزند. درنهايت، افول سينماي پساجنگ نه يك حادثه، كه برآيندِ منطقي يك بحران چندجانبه است. تا زماني كه سايه سنگينِ اضطرابِ اجتماعي، ناامني اقتصادي و فقدانِ ثباتِ زيرساختي بر سرِ جامعه باقي است، سينما راهي دشوار براي بازگشت به روزهاي اوج پيش رو دارد. هنر هفتم در ايران امروز، بيش از آنكه نيازمندِ وامهاي حمايتي باشد، به «اعتماد به آينده» نيازمند است؛ دارويي كه در فضاي پساجنگ، سختتر از هر داروي ديگري يافت ميشود.