موزههاي ما چرا تنها ماندهاند؟
بابك نبي
يك پنجشنبه بود وسط روز، رفتم موزه. يكي از همان موزههايي كه اسمش را همه ميدانند، تابلويش روي اتوبانهاست و در كتابهاي درسي بهش اشاره شده. موزهاي كه بايد ببينيش، موزهاي كه بايد افتخارش را داشته باشي.نگهبان دم در داشت چرت ميزد.سالن اول خالي بود، سالن دوم هم، يك زوج ميانسال در سالن سوم بودند كه نگاهشان بيشتر به هم بود تا به ويترينها، يك دانشآموز تنها با دفترچهاي در دست كه معلوم بود تكليف دارد و آمده تكليفش را انجام دهد، همين.آثاري كه جلويم بودند، هزاران سال قدمت داشتند، از دل خاك درآمده بودند از تمدنهايي كه رفته بودند و اين تكههاي سفالين و برنزين و طلايي، تنها چيزي بودند كه از آنها مانده، اما هيچ كس نگاهشان نميكرد.ايستادم وسط سالن و به اين سكوت فكر كردم، سكوتي كه خودش يك نوع پيام بود.
موزه در فرهنگ ما بيگانه است
بگذاريد صادق باشيم، موزه يك اختراع غربي است، نه به اين معنا كه تمدنهاي ديگر گنجينه نداشتند كه داشتند و چه گنجينههايي. اما اين ايده كه آثار را جمع كني، در يك ساختمان بگذاري، برچسب بزني و مردم بيايند نگاه كنند، اين ايده از جاي ديگري آمده.
ما با آثار تاريخيمان رابطه متفاوتي داشتيم، تخت جمشيد را نسلها از كنارش رد شدند بدون اينكه لازم باشد كسي توضيح بدهد اين چيست، شعر حافظ را حفظ بودند بدون اينكه لازم باشد در موزهاش نگه دارند، فرهنگ ما بيشتر زيسته شد تا نمايش داده شد. موزه اما نمايش است، يك چيدمان است، يك روايت است كه كسي از پشت ويترين برايت تعريف ميكند و ما هيچ وقت درست ياد نگرفتيم اين روايت را دنبال كنيم، مدرسه يادمان نداد، خانواده نبرد، شهر دعوت نكرد.
از مدرسه تا موزه؛ يك رابطه شكستخورده
هر ايراني كه الان بين سي تا پنجاه سال دارد، احتمالا يكبار به موزه رفته با مدرسه با اتوبوس زردرنگ، با معلمي كه خودش هم حوصله نداشت، با بچههايي كه دنبال بهانه ميگشتند تا از صف در بروند.اين اولين تجربه موزه بود؛ سرد، اجباري، بيروح.كودكي كه با اجبار وارد موزه شده، بزرگ كه ميشود دلش نميخواهد برگردد، چون موزه در ذهنش با خستگي گره خورده با صف با توضيحاتي كه كسي نميفهميد با ويترينهايي كه دست نزن رويشان نوشته بود.
موزههاي دنيا سالهاست اين مشكل را فهميدهاند، موزه كودك ساختند، موزه تعاملي ساختند، گذاشتند بچهها لمس كنند، بازي كنند، سوال بپرسند و فهميدند كه موزه بايد اول دوست باشد، بعد معلم. ما هنوز داريم با همان ويترينهاي قديمي و تابلوهاي دست نزنيد كار ميكنيم.
آنچه پشت ويترين گم شده
يكبار در موزهاي در اروپا بودم، كنارم يك پدر ايستاده بود با پسر هفت، هشت سالهاش جلوي يك شمشير قرون وسطايي، پدر داشت براي پسرش داستان ميگفت. از جنگ، از شواليهها، از آن روزگار، پسر با چشمهاي گرد گوش ميداد بعد پرسيد: «اين شمشير آدم كشته؟» پدر گفت: «احتمالا.» پسر يك لحظه ماند و گفت: «پس چرا اينجاست؟»اين سوال، بهترين چيزي بود كه آن روز شنيدم، موزه وقتي كار ميكند كه اين سوالها را بيرون بكشد.موزههاي ما اين سوالها را بيرون نميكشند، برچسبها خشكند، توضيحات فنياند، تاريخ و مكان كشف و جنس ماده اما داستان كجاست؟ آدمي كه اين كوزه را ساخت، كي بود؟ كجا زندگي ميكرد؟ چه چيزي در آن ميريخت؟ چطور شد كه پس از سه هزار سال اينجاست و ما داريم نگاهش ميكنيم؟داستان آدم را نگه ميدارد، تاريخ تولد و مختصات جغرافيايي، آدم را ميفرستد بيرون.
موزه ميتواند زنده شود
جواب سوال اصلي را بدهم آيا موزه ميتواند در فرهنگ ما جا بيفتد؟ ميتواند، اما نه با همين شكل. موزههايي در ايران هستند كه نشان دادهاند ميشود. موزههايي كه داستان ميگويند كه فضا دارند كه نور دارند كه بازديدكننده در آنها احساس ميكند به جايي دعوت شده، نه اينكه موظف است بيايد. اين موزهها شلوغترند، اين موزهها را بچهها دوست دارند. اما اكثريت موزههاي ما هنوز در همان دهههاي قبل ماندهاند با همان نورهاي سرد، همان برچسبهاي خشك، همان نگهبانهايي كه چرت ميزنند. برگشتم از موزه، توي خيابان، يك نوجوان با گوشي ريلز ميديد. ريلزي از يك موزه در ژاپن. موزهاي كه كف زمينش آينه بود و بازديدكنندهها روي بازتاب ستارهها راه ميرفتند.
زير ويديو نوشته بود: «آرزو دارم يه روز برم.»
موزه ايران، سيصد متر آنطرفتر بود، در بازش بود، كسي نميرفت.