• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6350 -
  • 1405 شنبه 30 خرداد

قائم‌مقام، سلطنت و ترس‌هاي سلطنتي

مرتضي ميرحسيني

از زمان وليعهدي محمدشاه همراهش بود. در تبريز به او چسبيد و سرنوشتن را به او گره زد. ديده بود چندتايي رقيب و مدعي - نه فقط در تهران كه در چند ايالت ديگر نيز - با اين لفظ «وليعهدي» كنار نيامده‌اند و منتظر فرصتي براي تصاحب تاج و تخت نشسته‌اند. نزاع با آنان را پيش‌بيني مي‌كرد. از اين ‌رو از اتفاقات بعد از مرگ فتحعلي‌شاه و از تعداد كساني كه خودشان را شاه ناميدند، غافلگير نشد. وليعهد را بي‌واهمه از دشمنانش به تهران برد و همه مدعيان كوچك و بزرگ را يكي پس از ديگري، هرجا كه لانه كرده بودند، كنار زد. قدرت را هم به نام شاه جديد به دست گرفت و شمار ديگري از قاجارها را كه برتري‌اش را نمي‌پذيرفتند از سر راه برداشت. نه اينكه اصلا اهل زدوبند و بازي‌هاي پشت‌پرده نبود، بود، اما با آن دسته از قاجارهايي كه به حماقت و فساد مشهور بودند، تباني نمي‌كرد. همان روزهاي نخست صدارت دست‌شان را از دولت و دربار بريد و در مسير نوسازي حكومت - حكومتي كه به نظرش بيمار زخمي بود - چند گردن كلفت از كلفت‌ترين گردن‌هاي آن روزگار را شكست. نه در مقابل تهديدها و تهمت‌ها پا پس كشيد و نه با تملق‌ها و چاپلوسي‌ها نرم شد. هر گامي كه برداشت و هر تصميمي كه گرفت، دشمني به صف دشمنانش اضافه شد. هياهوهاي‌شان را ناديده گرفت و به خطري كه در دربار رشد كرد بي‌اعتنا ماند. قطعا در مسير درستي پيش مي‌رفت و وزير بسيار لايقي بود. مي‌توانست بخشي از مشكلات كشور را، به‌ويژه در امور مالي و نظامي تدبير كند. اما بدون عيب و خالي از ايراد هم نبود. در شنيدن مشورت گوش‌هاي سنگيني داشت و نشانه‌هاي تكبر و استبداد در آنچه مي‌گفت و مي‌كرد، مشهود بود. حتي آن شكافي كه او را از شاه جدا مي‌كرد و مدام بزرگ‌ و بزرگ‌تر مي‌شد، جدي نگرفت. گاهي به حرف‌هاي او بي‌اعتنايي مي‌كرد و حتي به قول عبدالله مستوفي به پرسش‌هايش هم «جواب سر بالا مي‌داد.» زرين‌كوب مي‌نويسد: «قائم‌مقام كه عده‌اي از فرزندان و برادران نايب‌السلطنه را در راه تأمين سلطنت محمدشاه قرباني كرد، در دربار قاجار باوجود قدرت و نفوذ فوق‌العاده مورد نفرت و خصومت واقع شد. شاه را هم كه به ‌شدت معتقد و متابع معلم خويش حاجي ميرزا آقاسي درويش نعمت‌اللهي و مكتب‌دار ايرواني مي‌ديد، البته نمي‌توانست در آنچه به حل و فصل امور مملكت تعلق دارد، آزاد بگذارد. خاصه كه ساير اطرافيان او را نيز جمعي متملق و جاهل و مغرض مي‌يافت كه بعضي از آنها از دولت‌هاي اجنبي، مستمري يا هديه و تعارف مي‌گرفتند و با شاهزادگان زنداني يا مخالفان بركنار شده هم ارتباط داشتند. درست است كه با محدود كردن پادشاه و كنار گذاشتن اطرافيان او، خودش نوعي حكومت مستبدانه پيش گرفته بود اما استبداد او شخصي نبود. برخلاف استبداد پادشاه موجب نفي حقوق عامه رعيت نمي‌شد و فقط از حق تجاوزي كه شاه و اطرافيانش نسبت به هرگونه قانون و قرار قائل بودند، مي‌كاست. البته شاهزادگان قاجار و مستوفيان و وزيران منعزل تمام سعي و همت خود را براي متقاعد كردن شاه در لزوم عزل اين صدراعظم مقتدر - و به قول آنها مستبد - به كار بستند.» همين‌ها هم دور شاه را گرفتند و ذهن او را درباره انگيزه‌هاي واقعي صدراعظم تيره كردند. شاه ترسيد. قائم‌مقام هم كه عادت كرده بود بسياري چيزها را ناديده بگيرد، اين ترس شاهانه را نيز نديد. شايد باور نمي‌كرد محمدشاه - كه خودش او را به تخت سلطنتي نشانده بود - توان ايفاي نقشي بيشتر از شاه اسمي را داشته باشد. اشتباه مي‌كرد. اواخر بهار 1214 خورشيدي، شبانه دستگير و بركنار شد. چند روز بعد هم جانش را گرفتند. سرنوشتش شبيه ابراهيم شيرازي شد كه صدراعظم آقامحمدخان بود و دوره‌اي كوتاه از حكومت فتحعلي‌شاه نيز در اين مقام باقي ماند. سرنوشتي كه چند سال بعد، در زمان شاهي ديگر، براي اميركبير رقم خورد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون