• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6350 -
  • 1405 شنبه 30 خرداد

شيوه متفاوت مادر بودن

هيلا حبيبي‌مقدم

يك سال پيش بود كه پسرك براي اولين‌بار در بخش ما بستري شد. از شهرِ دوري با كليه‌هاي نارِسا و بدن ورم كرده و چشم‌هاي بي‌حال براي نجات پيدا كردن به تهران آمده بود. پسري كه ده-دوازده سال از هيچ شيطنتي دريغ نكرده بود، حالا بايد مدت نامشخصي روي تخت بيمارستان دراز مي‌كشيد و مادري كه بچه‌داري را فقط در حد معمول بلد بود بايد از فرزند بدحال و بدقلقش مراقبت مي‌كرد و آن روز‌ها همه استرس‌هايش را توي ليوان‌هاي چاي كيسه‌اي حل مي‌كرد و قورت مي‌داد تا مبادا دلبندش متوجه غمش شود.  پسرك از سوزن وحشت داشت و زماني كه براي رگ‌گيري يا آزمايش‌هاي زياد و بدموقع پيشش مي‌رفتيم با لگد و مشت‌هاي پُر زور از خودش دفاع مي‌كرد و ما حريفش نمي‌شديم تا وقتي كه مادر وارد ميدان مي‌شد. اول سرش داد مي‌زد. بعد دو-سه تايي نيشگون از بازوهايش مي‌گرفت، كنارش روي تخت مي‌نشست و دست‌هايش را مهار مي‌كرد. بعد از تمام شدن كار ما، قربان‌‌صدقه رفتن‌هاي مادر شروع مي‌شد و اشك‌هايش را تند‌تند و پنهاني با روسري از روي صورتش پاك مي‌كرد و به كودك يادآوري مي‌كرد كه «ديدي درد نداشت؟ »
داخل پرانتز بگويم، براي اينكه در بخش كودكان پرستار خوبي باشيم داشتن علم و مهارت و تجربه كافي نيست. بايد بلد باشيم با مادرها كنار بياييم و ارتباط درستي برقرار كنيم. همكاري دارم كه متخصصِ درك كردنِ مادرهاييست كه مدل مادر بودنشان با الگوي ذهني ما فرق دارد. براي همه ما كتك خوردن پسرك مريض از مادرش عجيب و ناپذيرفتني بود. همكارمان اولين كسي بود كه با مادر پسرك دوست شد و فضاي بيمارستان را برايش كمي سبك و قابل تحمل كرد. و بعد هم من بودم كه «مامان بودنِ » او را با همه قلبم حس كردم.
بگذريم. حالا چند وقتي است كه پسرك كليه‌هاي به دردنخورش را دور انداخته و يك كليه‌تر و تميز توي حفره شكمش جا داده. اما چون ريزه‌كاري‌هاي آزمايش‌هايش نشان مي‌دهد كه بايد خيلي زياد مراقب بود، پسرك چند روزي است كه باز مهمان ماست. هنوز هم براي انجام هر كاري مي‌ترسد و داد مي‌زند و مادرش به دفاع از ما، با روش‌هاي مخصوص خودش او را آرام مي‌كند.
شب كه مي‌شود، پسرك كه مي‌خوابد، مادر توي بخش راه مي‌رود و درباره آزمايش‌هاي بچه‌اش از ما مي‌پرسد و به لب‌هايمان خيره مي‌شود تا ببيند چه عددي براي كراتينين لعنتي از دهانمان بيرون مي‌آيد و بعد دوباره كلافه و بي‌قرار راه مي‌رود. راه مي‌رود تا صبح. يك شب دستش را گرفتم و تا اتاقشان بردمش. چراغ‌ها را خاموش كردم و با آرامش به او گفتم: «مامانِ پسرك بخواب. خدا بزرگه» و از خدا خواستم كه بزرگ باشد و حال پسركمان را خوب خوب كند و كليه پيوندي را برايش حفظ.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون