شيوه متفاوت مادر بودن
هيلا حبيبيمقدم
يك سال پيش بود كه پسرك براي اولينبار در بخش ما بستري شد. از شهرِ دوري با كليههاي نارِسا و بدن ورم كرده و چشمهاي بيحال براي نجات پيدا كردن به تهران آمده بود. پسري كه ده-دوازده سال از هيچ شيطنتي دريغ نكرده بود، حالا بايد مدت نامشخصي روي تخت بيمارستان دراز ميكشيد و مادري كه بچهداري را فقط در حد معمول بلد بود بايد از فرزند بدحال و بدقلقش مراقبت ميكرد و آن روزها همه استرسهايش را توي ليوانهاي چاي كيسهاي حل ميكرد و قورت ميداد تا مبادا دلبندش متوجه غمش شود. پسرك از سوزن وحشت داشت و زماني كه براي رگگيري يا آزمايشهاي زياد و بدموقع پيشش ميرفتيم با لگد و مشتهاي پُر زور از خودش دفاع ميكرد و ما حريفش نميشديم تا وقتي كه مادر وارد ميدان ميشد. اول سرش داد ميزد. بعد دو-سه تايي نيشگون از بازوهايش ميگرفت، كنارش روي تخت مينشست و دستهايش را مهار ميكرد. بعد از تمام شدن كار ما، قربانصدقه رفتنهاي مادر شروع ميشد و اشكهايش را تندتند و پنهاني با روسري از روي صورتش پاك ميكرد و به كودك يادآوري ميكرد كه «ديدي درد نداشت؟ »
داخل پرانتز بگويم، براي اينكه در بخش كودكان پرستار خوبي باشيم داشتن علم و مهارت و تجربه كافي نيست. بايد بلد باشيم با مادرها كنار بياييم و ارتباط درستي برقرار كنيم. همكاري دارم كه متخصصِ درك كردنِ مادرهاييست كه مدل مادر بودنشان با الگوي ذهني ما فرق دارد. براي همه ما كتك خوردن پسرك مريض از مادرش عجيب و ناپذيرفتني بود. همكارمان اولين كسي بود كه با مادر پسرك دوست شد و فضاي بيمارستان را برايش كمي سبك و قابل تحمل كرد. و بعد هم من بودم كه «مامان بودنِ » او را با همه قلبم حس كردم.
بگذريم. حالا چند وقتي است كه پسرك كليههاي به دردنخورش را دور انداخته و يك كليهتر و تميز توي حفره شكمش جا داده. اما چون ريزهكاريهاي آزمايشهايش نشان ميدهد كه بايد خيلي زياد مراقب بود، پسرك چند روزي است كه باز مهمان ماست. هنوز هم براي انجام هر كاري ميترسد و داد ميزند و مادرش به دفاع از ما، با روشهاي مخصوص خودش او را آرام ميكند.
شب كه ميشود، پسرك كه ميخوابد، مادر توي بخش راه ميرود و درباره آزمايشهاي بچهاش از ما ميپرسد و به لبهايمان خيره ميشود تا ببيند چه عددي براي كراتينين لعنتي از دهانمان بيرون ميآيد و بعد دوباره كلافه و بيقرار راه ميرود. راه ميرود تا صبح. يك شب دستش را گرفتم و تا اتاقشان بردمش. چراغها را خاموش كردم و با آرامش به او گفتم: «مامانِ پسرك بخواب. خدا بزرگه» و از خدا خواستم كه بزرگ باشد و حال پسركمان را خوب خوب كند و كليه پيوندي را برايش حفظ.