ديپلماسي و موازنه قدرت در جنگ و صلح
ابراهيم متقي
محور اصلي سياست بينالملل در فضاي جنگ و صلح را موازنه قدرت تشكيل ميدهد. اگرچه ويژگي شخصيتي برخي رهبران سياسي ازجمله ترامپ، نقش تعيينكنندهاي در فرآيند كنش ارتباطي كشورها ايفا مينمايد، اما واقعيت آن است كه تمامي رهبران سياسي تلاش دارند تا از معادله قدرت براي حداكثرسازي منافع و مطلوبيتهاي خود در حوزه راهبردي و عرصههاي ژئوپليتيكي بهرهمند شوند. به همانگونهاي كه قدرت جايگاه موثري در شروع و تداوم جنگ دارد، در روند صلحسازي نيز نقش تعيينكنندهاي براي كشورهاي مختلف خواهد داشت. شكلبندي قدرت ماهيت موسع و چندجانبه دارد. به همانگونهاي كه ايالاتمتحده و اسراييل از مازاد قدرت نظامي و تحرك عملياتي در برابر كشورهاي منطقهاي همانند ايران برخوردارند، جمهوري اسلامي نيز داراي مزيت نسبي خاص خود در حوزه ژئوپليتيكي بوده و در روند جنگ رمضان توانست قابليتهاي تاكتيكي خود را با كشورهاي متخاصم متوازن سازد. تحقق اين امر از طريق ساماندهي جنگ نامتقارن شكل گرفت و زمينه آتشبس اوليه، مذاكرات ديپلماتيك و تفاهمنامهاي را فراهم آورد كه پاكستان در تنظيم و نظارت بر چگونگي اجراي آن نقش تعيينكنندهاي خواهد داشت.
1. ديپلماسي و معادله بازتوليد صلح منطقهاي: صلحسازي در شرايطي حاصل ميشود كه واحدهاي سياسي از انگيزه كنش ارتباطي موثر و سازنده برخوردار باشند. گام دوم صلحسازي ارتباط درهمتنيدهاي با معادله قدرت و اهداف راهبردي بازيگران دارد. ايالاتمتحده به دليل قدرت مازاد خود احساس ميكرد كه قادر خواهد بود تا با ايران مقابله نموده و از اين طريق به مازاد تاكتيكي موثر و مطلوبي نايل شود. اهداف و انگيزشهاي دونالد ترامپ در روزهاي آغازين جنگ تفاوتهاي قابلتوجهي با انگاره سياسي و راهبردي كارگزاران امريكايي در دوران آتشبس، ديپلماسي، ميانجيگري و تلاش براي تنظيم تفاهمنامه داشته است. علت اصلي چنين تغييراتي در انديشه و كنش ديپلماتيك امريكا را ميتوان در ارتباط با واقعيتهاي صحنه ميدان دانست. اگرچه ايران به لحاظ قابليتهاي ابزاري، از تواناييهاي محدودتري نسبت به ايالاتمتحده و اسراييل برخوردار است، اما موقعيت خود را براساس شكلبنديهاي تاكتيكي و ژئوپليتيكي ارتقا داد. بهينهسازي معادله قدرت ايران در فضاي جنگ، صلح و ديپلماسي در زمره عوامل و مواردي محسوب ميشود كه سطح جديدي از موازنه قدرت را در محيط منطقهاي به وجود ميآورد. موازنه قدرت به عنوان نقطه كانوني كنش رفتاري بازيگران در حوزه سياست خارجي و روابط بينالملل محسوب ميشود. معادله جنگ، صلح و ديپلماسي، تابعي از موازنه قدرت بوده و اين امر نقش تعيينكنندهاي در تنظيم الگوي رفتاري و تصميمات هر واحد سياسي ايفا مينمايد. سازوكارهاي كنش رفتاري كشورها در عرصه ديپلماتيك مبتني بر قابليتهاي تاكتيكي و راهبردي آنان ميباشد. ادبيات سياسي دونالد ترامپ در دوره رقابتهاي انتخابات رياستجمهوري مبتني بر «ديپلماسي اجبار» براي غلبه بر اهداف سياسي و قابليتهاي راهبردي ايران بوده است.
2. ايران و عبور از ديپلماسي اجبار: معادله قدرت ايران بر اساس الگوي كنش متقابل كشورها شكل گرفته و بازتوليد ميشود. امريكا درصدد بود تا از طريق راهبرد فرسايش و كنترل مرحلهاي قدرت ايران، به مازاد قابلتوجهي دست يافته و از اين طريق قابليتهاي ايران را محدود نمايد. «گيدن رز» در مطالعه مقايسهاي جنگها به اين نتيجه ميرسد كه الگوي رفتاري و ساختار دفاعي ايران در برابر امريكا، مشابهت زيادي با الگوي مقاومت «سايگون» در جنگ ويتنام دارد. هر دو مجموعه از سازوكارها و ابزار مقاومت بهره گرفتهاند، بنابراين روند ديپلماتيك و الگوي كنش ارتباطي آنان نيز با يكديگر مشابهت خواهد داشت.
در نگرش گيدن رز، بسياري از مفاد تفاهمنامه ايران و امريكا با قالبهاي معنايي و ادراكي «ديپلماسي پاريس» در سال 1975 شباهت ساختاري و كاركردي خواهد داشت. در هر دو دوران تاريخي، جمهوريخواهان محافظهكار كه جنگ و هزينههاي مربوط به آن را براي آينده سياسي كشور پرمخاطره ميدانستند، ترجيح دادند تا الگوي جديدي را در دستور كار قرار داده كه مبتني بر همكاريهاي سازنده، حسن نيت و تغيير در معادله قدرت بازيگران باشد. تفاهمنامه را ميتوان پاياني بر جنگ و ديپلماسي اجبار ازسوي امريكا دانست. زيرساخت ديپلماسي اجبار دونالد ترامپ مربوط به «نقشه راه مايك پمپئو» وزير امور خارجه اسبق امريكا در ارتباط با ايران بوده است. پمپئو نقشه راه فروپاشي ايران از طريق كنش صلحآميز را در دستور كار قرار داده بود. در سال 2019 كه پمپئو درصدد اعمال فشار فزاينده و «تحريم شكننده» عليه ايران بود، تلاش داشت تا ساخت سياسي و اقتدار راهبردي ايران را در قالب ديپلماسي تهديد، كنش امنيتي و سازوكارهاي مقابله پرشدت، مهار و محدود سازد. ترور سردار سليماني گام نخستين رويارويي دونالد ترامپ با ايران محسوب ميشد. ترور سردار سليماني در عراق به اين معنا بود كه امريكا نقش ايران در جبهه مقاومت را مورد پذيرش قرار نميدهد، درحالي كه معادله جنگ و صلح در قرن 21 با نشانههايي از تغيير بنيادين روبهرو شده بود. نظريهپردازاني ازجمله «گيدن رز» و «آلن بوير» در مطالعات خود به اين موضوع اشاره دارند كه در سالهاي دهه 2020، نشانههايي از «تغيير قواعد بازي» در حال شكلگيري است. تكنولوژي و هويت را ميتوان به عنوان اصليترين عامل دگرگوني الگوي رفتاري بازيگران در معادله قدرت و رقابتهاي ژئوپليتيكي دانست. اگرچه تغييرات به عنوان بخشي از واقعيت كنش رفتاري بازيگران در حوزه امنيت منطقهاي و روابط بينالملل محسوب ميشود، اما دونالد ترامپ و بسياري از گروههاي محافظهكار در ساخت سياسي ايالاتمتحده وقوف چنداني نسبت به تغييرات ابزاري، هويتي و تكنولوژيك نداشتهاند. اين گروه احساس ميكردند كه «استراتژي از لوله تفنگ خارج ميشود.» در چنين شرايطي بود كه گروههاي جنگطلب كاخ سفيد براساس انديشه كنش سختافزاري «مثلث ترامپ، هگست و روبيو» عمليات نظامي عليه ايران را طراحي و سازماندهي كردند. عمليات نظامي مشترك ترامپ و نتانياهو را ميتوان در زمره الگوي كنش تهاجمي ايالاتمتحده دانست كه به مطلوبيت راهبردي موثري منجر نگرديد. جنگ با هدف «تسليم فراگير» و «فروپاشي ساختاري» ايران انجام گرفت. مزيت نسبي امريكا و اسراييل در قابليتهاي هوايي و موشكي منجر به كنش تاكتيكي آنان در عمق مرزهاي جغرافيايي جمهوري اسلامي گرديد. به موازات انجام اينگونه اقدامات نظامي، سرويسهاي اطلاعاتي و امنيتي امريكا و اسراييل تسليحات گستردهاي را در حوزههاي مرزي ايران توزيع كردند.
3. سراب براندازي و تغيير در كنش تاكتيكي امريكا: هرگونه رفتار سياسي بازيگران به ويژه قدرتهاي بزرگ را ميتوان براساس معادله قدرت و تجارب تاريخي آنان مورد توجه قرار داد. ايالاتمتحده در دورههاي مختلف تاريخي تلاش داشت تا از طريق تحريم اقتصادي، شرايط لازم براي فرسايش ساختاري در ايران را به وجود آورد. كارگزاران سياسي و راهبردي امريكا در هر دوران تاريخي درصدد برآمدند تا بخشي از قطعات پازل امنيتي ايران را شكل داده به گونهاي كه شرايط براي تغييرات ساختاري و براندازي كم هزينه در ايران به وجود آيد. جنگ رمضان بيانگر اين واقعيت است كه براندازي بدون هزينه صرفا به عنوان سراب امنيتي براي اهداف راهبردي امريكا خواهد بود. كنش تاكتيكي «تخريب تا عمق جغرافيايي» بيانگر آن بود كه امريكا و اسراييل درصدد انهدام ساختاري، فروپاشي سياسي و تجزيه جغرافيايي ميباشند. به موازات اقدامات نظامي ياد شده، نشانههايي از طراحي رسانهاي انجام گرفت. شبكه خبري و تحليلي «ايران اينترنشنال» را ميتوان به عنوان محور اصلي نافرماني مدني، آشوب سياسي و گسترش بحرانهاي امنيتي در ايران دانست. نظريهپردازان و تحليلگران اينگونه از شبكههاي خبري، سياست وابستگي ساختاري رضا پهلوي و تلاش سازمانيافته امريكا و اسراييل براي فروپاشي ساخت قدرت در ايران را تئوريزه و تبيين ميكردند. اگرچه روزهاي نخستين جنگ براي ايران بسيار تراژيك به نظر ميرسيد، اما يگانهاي تاكتيكي جمهوري اسلامي از راهبرد مقاومت بهره گرفته و در نتيجه سازوكارهاي كنش تاكتيكي مبتني بر مقابله به مثل موشكي را در دستور كار قرار دادند. در چنين شرايطي بود كه معادله قدرت تغيير پيدا كرد. قواعد بازي تابعي از معادله قدرت، تكنولوژي و تغييرات ژئوپليتيكي ميباشد. ايالاتمتحده و اسراييل در سالهاي گذشته همواره تلاش داشتهاند تا معادله قدرت در ايران و محيط منطقهاي را تغيير دهند. ايران براي مقابله با الگوي تهاجمي امريكا دو مدل رفتاري را در دستور كار قرار داد. «راهبرد جنگ نامتقارن» و «شكلبندي ساختار دفاعي، موزاييكي و غيرمتمركز» عامل اصلي مقاومت ايران در برابر ضربات سخت و تهاجمي امريكا بوده است. در اين فرآيند «راهبرد تغيير رژيم» ايران توسط امريكا به ميزان قابلتوجهي عقيم ماند. ديپلماسي در شرايطي شكل گرفت كه تحليلگران دفاعي كاخ سفيد به اين واقعيت واقف شدند كه جنگ عليه ايران منجر به فروپاشي ساختاري نميشود. اگرچه گروههاي برانداز تلاش داشتند تا امريكا را متقاعد به كاربرد نيروي نظامي تكاور براي اشغال نهادهاي سياسي نمايند، اما انگارههاي ناسيوناليستي در تفكر سياسي جامعه ايران به گونه تدريجي بازتوليد شده و شرايط براي «مقاومت فراگير» به وجود آمد. در الگوي مقايسهاي گيدن رز، برخي جنگها داراي ساختهاي مشتركي بوده، بنابراين قوانين و قواعد نسبتا مشابهي براي حل و فصل آن وجود خواهد داشت. جنگ امريكا و اسراييل با ايران با الگوي منازعه و جنگ در ويتنام مشابهت و مطابقت دارد؛ جايي كه «تشديد تنشها و استراتژي مرد ديوانه» ميتواند به يك «توافق بيثبات و مصالحهآميز» ختم شود. در اين فرآيند بسياري از چالشها باقي مانده و حل مسائل كليدي به آينده نامعلوم محول ميشود. آنچه در تفاهمنامه اسلامآباد درباره توافق ايران و امريكا مطرح ميشود را ميتوان مبتني بر مشابهتهايي با توافق كمونيستهاي ويتنام و امريكا در مذاكرات پاريس دانست.
4. آينده توافق و دورنماي ديپلماسي صلح : ايران داراي تجارب بسيار تراژيك در ارتباط با سازوكارهاي كنش ديپلماتيك با امريكا بوده است. در سال 1404 و درحالي كه مذاكرات ايران و امريكا در دو مرحله تاريخي شكل ميگرفت، زمينه براي كنش عملياتي عليه ايران به وجود آمد. تجربه تاريخي ايران بيانگر اين واقعيت است كه هيچگاه نميتوان نسبت به بازيگري كه از قابليت كنش تهديدكنندگي برخوردار است، اعتماد نمود. به اين ترتيب، يادداشت تفاهم در شرايطي تنظيم شده كه نشانههايي از بياعتمادي مفرط نسبت به سياست و گذشته كنش تاريخي امريكا در ارتباط با ايران وجود داشته است. اگرچه يادداشت تفاهم هيچگونه ارزش و مطلوبيت حقوقي و راهبردي ندارد، اما بايد به اين نكته اشاره داشت كه تنظيم توافق مربوط به شرايطي است كه ايران دوران مختلف مقاومت را سپري كرده است. ازسوي ديگر، ايالاتمتحده و اسراييل نيز بخش قابلتوجهي از منابع و تاسيسات راهبردي ايران را هدف قرار داده و تخريب كردهاند. در شرايطي كه هنوز نهادهاي سياسي، دفاعي و انتظامي از موقعيت و جايگاه مناسبي براي انجام وظايف سازماني خود برخوردار نيستند، نميتوان انتظار داشت كه تفاهمنامه به گونهاي كامل به مرحله اجرا درميآيد. امريكا نيز در روند كنش تهاجمي عليه ايران به اين واقعيت پي برد كه جمهوري اسلامي محور اصلي كنش رفتاري خود را بر نشانههايي از مقاومت قرار داده است. مقاومت در ايران منجر به بازتوليد انديشهاي گرديد كه در جنگ امريكا عليه ويتنام مشاهده ميشد. گروههاي اجتماعي و ساخت قدرت توانستند موقعيت خود را ارتقا داده و به اين ترتيب انديشه براندازي حكومت انقلابي در ويتنام كاركرد خود را از دست داد. «گيدن رز» به اين موضوع اشاره دارد كه «ساختار جنگها» گزينه پيشروي سياستمداران را تعيين كرده و به ميزان قابلتوجهي مسير پايان درگيري، ديپلماسي، مرزبندي قدرت ژئوپليتيكي و آشتي را امكانپذير ميسازد. نتيجه توافق شكل گرفته 17 ژوئن 2026 را ميتوان حاصل شكل جديدي از موازنه قدرت در محيط منطقهاي دانست. امريكا در زماني كه جنگ عليه ايران را آغاز كرد، به اين موضوع واقف نبود كه جنگ عليه ايران ميتواند آثار خود را بر اقتصاد جهاني و امنيت منطقهاي بهجا گذارد. قابليتهاي راهبردي و عمق ژئوپليتيكي ايران را ميتوان در زمره مولفههايي دانست كه زيربناي قدرت و مقاومت را در ايران فراهم آورده است. چنين نشانههايي از قدرت و مقاومت است كه زمينه يادداشت تفاهم را به وجود آورده است. اگرچه دونالد ترامپ تمايل چنداني به تداوم ساخت سياسي در ايران نداشت، اما در روند جنگ رمضان با اين واقعيت روبهرو شد كه ايران از قابليت لازم براي مقاومت و كنش نامتقارن در برابر سياست جهاني امريكا برخوردار است. در اين روند، واقعيتهاي جديدي شكل گرفته كه الگوي كنش ارتباطي امريكا با ساير بازيگران و اولويتهاي راهبردي جديد را تحتتاثير قرار ميدهد. كنش هوشمندانه ايران ميتواند شرايط لازم براي اجراييسازي توافق را فراهم آورد. اصليترين نشانه شناخت اراده امريكا به همكاري يا بازتوليد تعارض در ارتباط با ايران را ميتوان مربوط به آزادسازي منابع اقتصادي ايران دانست. بيش از 25 ميليارد دلار از منابع حاصل از صادرات نفت ايران به كشورهاي مختلف بلوكه شده است. آزادسازي تدريجي اين منابع، گام نخستين براي راستيآزمايي كنش همكاريجويانه ايالاتمتحده براي صلحسازي خواهد بود. اگر روند آزادسازي منابع پولي و بانكي ايران با چالشهاي بينالمللي روبهرو شود، در آن شرايط ميتوان به اين موضوع توجه و اشاره داشت كه امكان اجراي يادداشت تفاهم بسيار محدود بوده و زمينه اعاده برخي خصومتها فراهم ميشود. استاد دانشگاه تهران