تأملي بر مجموعه «پيغام ماهيها» نمايشگاه آثار عدنان مصلايي
بازگرداندن توان پرسش به مخاطب نقاشي
بازنمايي و عينيگرايي ملموس در آثار اين مجموعه فراتر از ثبت گزارش طبيعت
به سوي نوعي فراواقعگرايي و استعارهپردازي مفهومي رفته است
نفيسه ضرغامي
عدنان مصلايي در گستره هنرهاي تجسمي معاصر حضوري پيوسته و چندوجهي دارد. او افزون بر آفرينش اثر، در عرصه نمايشگاهگرداني در داخل و خارج از ايران نيز فعال بوده و از اينرو به خوبي با سازوكارهاي مواجهه مخاطب با اثر، مناسبات نهادي هنر و اهميت «بافتارِ نمايش» آشناست. در ميان مجموعههاي او، «پيغام ماهيها» خوانشي متفاوت طلب ميكند؛ نه صرفا از آن رو كه به لحاظ بصري جذاب و چشمنواز است، بلكه به اين دليل كه پيوسته پرسشي بنيادين را پيش مينهد؛ پرسشي كه ميتواند گرايشِ آشنا و طبيعتگرايانه نقاشي امروز را دستخوش جابهجايي كرده و جايگاه آن را در ذهنِ مخاطب به چالشي تازه فراخواند. دقيقا در همين نقطه است كه ميتوان موضوع را با رجوع به كارنامه هنرمند و از منظر نقد تكويني مورد بررسي قرار داد.
اين هنرمند در مجموعههاي پيشين خود، بيشتر به بازنمايي عيني گرايش داشته و موضوعات نيز عمدتا در همان ساحتِ بازتوليدِ «آنچه هست را دوباره ببينيم» تعريف شدهاند. اما در مواجهه با مجموعه «پيغام ماهيها»، با يك چرخشِ مفهومي روبهرو ميشويم. اين چرخش، اهميتِ يك پرسشِ بزرگ را پيش ميكشد: در اين برهه زماني، با انبوهِ سرسامآورِ تكنولوژيهاي تصويري، رسانههاي ديجيتال و اشباعِ ديداري، «چرا بايد هنوز نقاشي كشيد؟» اگر قرار است طبيعتگرايي از موضوعات بسيار ديده شده و آشنا باشد رسانههاي ديگر جايگزينهاي مناسبترياند كه با سرعت بيشتري عمل ميكنند. با اين حال، اگر بنا بر ديدگاه خود هنرمند، هنر موظف باشد به مسائل حاد و اضطراري، همچون آسيبهاي فرهنگي -ازجمله يادگارينويسي بر آثار تاريخي (مانند سيوسه پل)-، بحرانهاي زيستمحيطي، زوال و اضمحلال و آلودگي هوا واكنش نشان دهد، به نظر ميرسد رويكردهاي مفهومي صريحتر بتوانند مسيرهايي كارآمدتر براي تحقق اين هدف فراهم كنند. پاسخ به اين چالش، نه در رد كردن نقاشي، بلكه در لايههاي تكويني همين چرخش نهفته است.
در نگاه اول شايد مجموعه «پيغام ماهيها» براي مخاطب از نظر سبك و ايده، آشنا بيايد و در همين وزن و نگاه كارهاي مشابهي ديده باشد، اما همين آشنايي جزو پرسشهاي اوليه است. براي واكاوي اين مساله، بايد تمايز دو حوزه را روشن كرد. مصلايي در اين مجموعه از دقت در بازنمايي و عينيگرايي ملموس بهره ميجويد، اما آثاري كه او ميآفريند به رويكردي فراواقعگرايي دست مييازند؛ نوعي استعارهپردازي مفهومي كه واقعيت را فراتر از ثبت صرفِ گزارشي ميبيند.
در اين تابلوها، سطحِ ظاهري گزارشگرِ طبيعت -يعني ماهي شناور، بافتِ سيال آب و انعكاس نور- به عنوان نقطه عزيمت و آشناي ذهن رخ مينمايد، اما اثر با گذر از شيوه صرفا توصيفي، به قلمرو پرسشي اگزيستانسيال پرتاب ميشود. اينجاست كه عنوانِ «پيغام ماهيها» اهميت مييابد؛ پيغام، ذاتا ماهيتي نشانهشناختي و ارتباطي دارد. يك گزارشِ وفادار به طبيعت نيازي به ارسال پيغام ندارد، چراكه خودش عينِ واقعيت است؛ اما وقتي عنوانِ «پيغام» بر پيشاني اين عينيتگرايي حك ميشود، تصوير از يك «گزارش ديداري» به يك «مطالبه معنايي» تغيير ماهيت ميدهد. مخاطب متوجه ميشود كه اين دقت در بازنمايي، يك غايت نيست، بلكه يك روش است براي انتقال چيزي دگرگونه كه در لايههاي زيرين اثر در حال تكوين است.
مواجهه متن با اثر مستلزم بازانديشي در نسبتِ «فرم» و «ايده» است. اگر نقاشي تنها گزارشِ عينيات باشد، كاركردش در حدِ مستندسازي محدود ميماند؛ اما هنگامي كه همين گزارشِ عيني به كارزارِ روشهاي استعاري كشانده شود، تبديل به وسيلهاي براي ايجاد سوال ميشود: اين گزارشِ شكيل چه چيز را پنهان ميكند؟ چه امكانهاي دگرگونهاي در پسِ تصوير ميتوانست طرح شود و نشده؟ اينجاست كه تسلطِ مصلايي بر عينيگرايي، به جاي آنكه پايانِ كار و مقصد نهايي اثر باشد، به آغازي براي كندوكاو تبديل ميشود. در واقع، بازنمايي وفادار به طبيعت در اينجا نقش يك مخدوشكننده يا يك «تله بصري» را بازي ميكند؛ تله بصري كه مخاطب را به بهانه همان زيبايي و شباهتِ آشنا در وهله اول جذب ميكند؛ اما بلافاصله او را با خلأ يك پيغام ناگفته مواجه ميسازد.
از منظر نقد تكويني، فرآيند خلق اين آثار و سير تحول درونكاهي و برونكاهي فرمها اهميت ويژهاي دارد. نقد تكويني يادآور ميشود كه اثر هنري را نبايد صرفا بهمثابه يك محصول نهايي نگريست، بلكه بايد آن را نتيجه يك صيرورت و فرآيندِ تكوين دانست. تكرارِ مداومِ نقشمايه «ماهي» در اين مجموعه، از منظر نقد تكويني، پرسشي بنيادين را پيش مينهد: چه نيروي دروني، چه دغدغه ماندگار يا كدام هسته معنايي پايدار در جهانِ ذهني هنرمند او را پيوسته به اين تصوير بازميگرداند؟ اين بازتكرار، نشانهاي از پافشاري بر مفهوم و پديدارشناسي يك نماد است كه در هر ترادف و تكرار، شكلي نو و سوالي تازه به خود ميگيرد.
نگاه تكويني آشكار ميكند كه هر تابلوي اين مجموعه، محصولِ حذفها، اضافات و لايهنشانيهاي متعددي است كه رقابتِ مداوم ميان «تكنيك» و «ايده» را بازتاب ميدهد. لايههاي رنگي زيرين، اتودهاي مكرر براي فيگور ماهيها و تغييرات در همنشيني آب و نور، همگي گواه آنند كه مصلايي به عنوان يك كيوريتور- نقاش، در حال مهندسي يك «موقعيتِ بازنمايي» است.
هنرمند اول دامنه عينيگرايي را لايه به لايه صيقل ميدهد تا صراحت بازنمايي را به نفع پرسشگري مهار كند. در اين آثار، ماهي «گلي» با تنانگي و ظرافت، سياليت و رها شدگي را جلوهگري ميكند. در چرخشي نمادين، اسلحه -اين تجسمِ عريانِ مرگ- رو در روي ساحتِ علم ميايستد و روايتگرِ رنجهايي ميشود كه انسان با دستانِ خويش آفريده است؛ روايتي كه سرانجام به نقطهاي ميرسد كه خودِ اين ابزار نيز گويي به سرنوشتِ اضمحلال و حلشدگي تن در ميدهد، همچون اعترافي خاموش به باري كه جهان بر دوش او نهاده است.
حركتِ بالهها، بافتِ دقيق پولكها و حبابهاي اكسيژن، همگي پسزمينهاي كاملا ملموس و عيني ميسازند؛ اما همين حبابهاي تنفسِ ماهي، در لايهاي عميقتر، استعارهاي از تنگي نفسِ اقليمي و زيست محيطي ما ميشوند. ماهي در اينجا لايههاي معنايي متعددي را به دوش ميكشد؛ او حاملِ تاريخِ زيستي يك اقليم، حافظه آسيبديده يك ميراث يا دالِ بر نسبتِ بحراني و آسيبزاي انسان معاصر با طبيعت و فرهنگ خويش است كه ترجيح ميدهد در مواجهه با اين فجايع تا مرز نابودي خويش پيش برود.
اينجاست كه نقش مخاطب به عنوان ضلع سوم اين تكوين معنايي برجسته ميشود. مصلايي با درك كيورتيوري خود، اثر را در نقطه قطعيت رها نميكند؛ او ميداند كه معنا در فضاي ميان اثر و چشمِ تماشاگر متولد ميشود. طبق نظريههاي پذيرش و زيباييشناسي دريافت، اثر هنري داراي «فضاهاي خالي» يا نقاط تعليقي است كه بايد توسط مخاطب پر شوند.
در مجموعه «پيغام ماهيها»، اين فضاي خالي دقيقا همان شكافِ ميان سبك عينيتگرا و عنوانِ استعاري اثر است. مخاطب با خود ميپرسد: چرا اين ماهيهاي دقيق و عيني، چنين سكوتِ سنگين و رازآلودي را حمل ميكنند؟ اين «زبان پرسشگري» اثر است كه انفعال را از تماشاگر ميگيرد. مخاطب در مواجهه با تلنگرِ فرمي اين ماهيها، از يك ناظرِ منفعل به يك مشاركتكننده در فرآيند تكوينِ معنا بدل ميشود.
او ناگزير به طرح پرسشهايي تازه ميشود؛ پرسشهايي كه چه بسا حتي در افق قصدِ اوليه هنرمند نيز قرار نداشتهاند. تلنگرِ اثر، ذهنِ مخاطب را به مسيري هدايت ميكند كه در آن، خود به كيوريتورِ معناي شخصي خويش در مواجهه با اثر تبديل ميشود. آنچه در مجموعه «پيغام ماهيها» اهميت مييابد، توازنِ ديالكتيكي ميان تكنيك و ايده است. اگر دقت در بازنمايي عدنان مصلايي صرفا مهارتي نمايشي باقي ميماند، اثر در بهترين حالتش به گزارش تصويري بسنده ميكرد و تهي از جانِ پرسشگر ميشد. اما مصلايي از تكنيك به عنوان ابزاري براي برانگيختن و گشودنِ افقِ پرسش استفاده ميكند. چرخش او به سمتِ اين عينيتگرايي كنايي، يك عقبنشيني زيباشناختي نيست، بلكه تمهيدي هوشمندانه است؛ استفاده از زباني آشنا براي بيان پيغامي ناآشنا در عصر تكامل تكنولوژيهاي تصويري. بدينترتيب، رويكرد مصلايي نه انكارِ واقعيت عيني، بلكه بازخواني و واسازي آن به منظورِ بازتوليدِ پرسشهايي است كه ميتوانند تصوير را از سطحِ يك گزارشِ صرف، به مرتبه يك تجربه عميق فلسفي و زيباشناختي ارتقا دهند؛ تجربهاي كه پيغام اصلياش، نه خودِ ماهي، بلكه بازگرداندنِ «توانِ پرسيدن» به مخاطب است.
*پژوهشگر هنر