• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 63620 -
  • 1405 دوشنبه 15 تير

ما اين‌گونه ايستاده‌ايم، تا ابد، چون كوه

ما اين‌گونه «ما» شده‌ايم: با سيدعلي خامنه‌اي

حجت‌الله ايوبي 

رییس‌سابق سازمان سینمایی

همه نگاه‌ها به بيرون دوخته بود، به آن سوي مرزها، آنجا كه آوازه رفاه و امنيت و آسايش، فلك را كر كرده بود.

فرنگ، نه يك سرزمين كه يك رويا بود؛ نمادِ فرهنگ، مظهرِ تجدد، معبدِ دموكراسي و حقوق بشر.
برج‌هاي آسمان‌خراشش، خيابان‌هاي بي‌غبارش، كراوات و عطر و ادكلنش، هوش از سرِ شيفتگان ربوده بود. نگاه‌ها اوج گرفته بود، آن‌ سوي آب‌ها، آن سوي افق. آنجا نمادِ ترقي بود و اينجا نمادِ تحجر؛ آنجا تمدن بود و اينجا سقوط؛ آنجا رنگ و بو و نور، اينجا خاموشي و غبار.
آنجا فرهنگ و اينجا بي‌فرهنگي؛ آنجا شهر و اينجا روستا. روستا، به گفتِ لرنرِ پيامبرِ تجدد، نمادِ بدبختي بود، نمادِ سنتِ كهنه‌اي كه دشمنِ ترقي ا‌ست. انديشه‌هاي پرزرق‌وبرقِ توسعه، عروسك‌هاي كوك ‌شده نظريه‌پردازانِ بهشتِ غرب، همه انگشتِ اشاره‌شان را به همان سو مي‌گرفتند، همان نقطه‌اي كه آتاتورك سال‌ها پيش نشانه رفته بود.
همه نظريه‌ها، قله‌هاي بلندِ سياست، واقعيتِ تلخِ اقتصاد و علم، همگي اين را فرياد مي‌زدند: 
ما در پايين‌ترين پله نردبانِ ترقي‌ايم.
با هر گامِ صعود، از خود دور مي‌شويم، از ايران، از فرهنگ، از ريشه‌ها.با هر پله، به كوهِ قافِ تمدن نزديك‌تر و به خويشتنِ خويش بيگانه‌تر.
پله‌هاي ترقي را براي ديگري چيده بودند و ما در اوجِ بحرانِ هويت، چون مرغانِ عطار در پي سيمرغي گشتيم، نه از جنسِ خودمان كه از سرشتي ديگر.
آن سيمرغِ خيالي را در شانزِليزه و ونيز جُستيم، در هاروارد و سوربن، در غبارِ غربت.
اما ناگهان... دستي از اعماقِ فرهنگِ ايران و اسلام برون آمد. مردي از جنسِ خاك اين سرزمين، از دلِ عاشورا و خونِ تاسوعا. هُدهدِ دانايي كه راه را مي‌شناخت، چاه را مي‌ديد، فرقِ آب و سراب را مي‌دانست. در شگفت بود كه فرزندانِ ابن‌سينا، دواي دردِ خويش را در ديارِ ديگر مي‌جويند و بانيانِ جندي‌شاپور، پس از هفده قرن، در كوچه‌هاي سوربن و هاروارد سرگشته‌اند.
آمد، اما با بياني ديگر، با زباني تازه. واژگانِ ما را از هجومِ واژه‌هاي بيگانه پيراست، دل‌ها را به حكمتِ اشراق و نور آراست. با شعر آمد، با وزن و نغمه و نوا، يادآورِ ديوان‌هايي كه جانِ اين مرز و بومند. با اعتماد آمد، با نفي بيگانه، با شكوهِ پارسه، با يادِ داريوش و كوروش و آريوبرزن. انگشت‌هاي اشاره را از غرب برگرداند و نشاند بر سينه ايران، بر قلبِ ما.
ما را از نو تعريف كرد: ما فرزندانِ كساني‌ايم كه شكافنده علوم بودند، ما ميراث‌دارِ شمس و مولانا و حافظ و ابن‌سينا.
يادآورِ آن گفتارِ شمس شد كه: 
«محمد به معراج رفت، تو هم برو در پي او».
محمدي بايد نگاهش به قله‌ها باشد، به آسمان، به افق‌هاي دور. او فرياد زد كه ما از تبارِ علي‌ايم، حيدري‌ايم، از نسلِ آريوبرزن و رستم و آرش.
سيدعلي خامنه‌اي آمد و غبار از آينه‌ها زدود. آينه‌اي كه به سوي ديگران داشتيم، به سوي خودمان چرخاند تا خود را بازبينيم تا خويش را بشناسيم.آنان كه فهميدند و باور كردند، در اين آينه، خود را ديدند؛ خود را شناختند، خود را باور كردند.راه افتادند، با اميد و با يقين، دل به او سپردند، به قله‌ها چشم دوختند.سختي‌ها در مسيرشان، ناچيز شد، علوم را شكافتند، ذهن‌ها را روشن كردند، دشمن در چشمشان لرزان و كوچك شد.
همان مرغاني كه هُدهد را فهميدند و باور كردند: طهراني‌ها، طهران‌چي‌ها، سليماني‌ها، لاريجاني‌ها و ميليون‌ها جوان، هنرمند، دانشجو، پزشك، مهندس، معلم، همه آنان كه آغاز كردند رفتن را، همه آنان كه ايستادگي را برگزيدند.سيدعلي خامنه‌اي آينه‌اي شد به بلنداي ايران و اسلام، آينه‌اي كه هر كه در آن نگريست، خويشتنِ گمشده‌اش را يافت، ترس را از دل زدود، راه را در تاريكي يافت و چون كوه در توفان‌ها استوار ماند.بسياري اما در وادي حيرت و ترديد ماندند، به وادي معرفت و فنا نرسيدند، همان‌ها كه صدايشان از همه بلندتر بود، اما چشم‌شان دشمن را بزرگ مي‌ديد و خود را حقير.همان‌ها كه گفتند تنها راه، راهِ ديگران است و ما بازماندگانِ كاروانِ ترقي‌ايم.همان‌ها كه مقاومت را توهم خواندند، موشك‌هاي ما را آب‌گرم‌كن، دشمن را در اوجِ قدرت و ما را هيچ‌اندرهيچ، نه غزه را ديدند، نه لبنان را، نه خونِ جبهه‌ها را.همان‌ها كه با شعارِ «جان فدايي براي ايران»، اما از ايران بي‌خبر ماندند.باور نكردند، نفهميدند، نديدند.امام خامنه‌اي اما ايستاد، چون سروي در خزان، در برابرِ غرب، در برابرِ ظلم، در برابرِ تمامِ زورگويانِ تاريخ.او به مردمِ ايران باور داشت، به قدرتِ اين خاك، به اراده اين نسل، به هوشي كه تمدن‌ها را ساخته بود.
او جبهه مقاومت را يك قدرتِ شگرف مي‌دانست، نه يك توهم، نه يك شعار.او در پي زنده‌ كردنِ شكوهِ ديرينِ ايران و اسلام بود و بارها گفت كه اجدادِ ما قرن‌ها بر خليج‌فارس سوار بودند و ما نيز مي‌توانيم، اگر بخواهيم، اگر باور كنيم.
او به اندازه همه رهبرانِ جهان، كتاب خوانده بود و بيشتر از همه، تاريخِ اين سرزمين را، علمِ اين ديار را، شاعرانش را، عارفانش را. او شرق را محلِ طلوع مي‌دانست و مغرب را جاي غروب، او داستانِ علمِ ايراني را، از جندي‌شاپور تا ابن‌سينا تا خواجه‌نصير خوانده بود و هوشِ ايراني را باور داشت.از سرزنش‌ها نهراسيد، از تحريم‌ها، از تهديدها، در برابرِ بزرگ‌ترين ارتشِ جهان ايستاد، نه خم شد، نه شكست، نه عقب ‌نشست.
ناوهاي جنگي را تحقير كرد، آتشِ بمب‌ها را به بازي گرفت و در دوازده روزِ شكوهمند، گوشه‌اي از قدرتِ معجزه‌آساي ايران را به جهان نشان داد.موشك‌هاي ايراني، ابهتِ دروغينِ غرب را بر سرشان كوبيد، اميد را به دلِ آزادگان بازگرداند، آرزوهاي بلند را دوباره زنده كرد.
و در پايان، با يك عمر ايستادگي، با شهادتي كه خود برگزيد، كار را تمام كرد، پرده‌ها را دريد، حقيقت را چون خورشيد بر فرازِ افق نشاند.آينه‌هاي غبار گرفته، يك‌يك پاك شدند، پاك، پاك، چون چشمه‌سارِ زمزم.سيدعلي خامنه‌اي اينك آينه‌اي است به بلنداي ايران و اسلام و گروه‌گروه، كاروان‌كاروان، دل‌هاي پاك از شرق و غربِ عالم، از هر كوي و برزن، از هر نژاد و زبان، 
مي‌آيند و در برابرِ اين آينه مي‌ايستند
تا خود را ببينند، تا ما را ببينند، 
تا معناي «ما» را درك كنند: 
ما يعني جبهه مقاومت، ما يعني آزادگانِ جهان، ما با او «ما» شده‌ايم، با زندگي ساده‌اش، با خانه محقرش، با نشستن بر خاك و نرفتن به پناهگاه، با كتاب‌هايي كه هرگز از دست ننهاد، 
با اشك عشق بر مزارِ اباعبدالله‌الحسين. 
ما اين‌گونه «ما» شده‌ايم، با سيدعلي خامنه‌اي...
ما اين‌گونه ايستاده‌ايم، تا ابد، چون كوه، 
چون سيد علي خامنه‌اي.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها