• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 63620 -
  • 1405 دوشنبه 15 تير

تعبیر خواب اشتباه و اشتباه امريكايي‌ها !

شربت شهادت

عظيم  محمودآبادي

روزنامه‌نگار

در خاطرات آقاي خامنه‌اي از قول ايشان آمده است كه در سال 1354 در مشهد زنداني بودند و روحاني جواني نيز هم‌بندشان بود كه به حكومت شاه گرايش داشت! اين هم از وسيع‌المشربي آقاي خامنه‌اي حكايت دارد كه با وجود اختلاف سياسي تا اين حد از روحاني‌اي كه به پهلوي گرايش داشته با عنوان «رفيقم» ياد مي‌كند! حال اينكه رفيقِ شاه‌دوستِ ايشان به چه جرمي در زندان به سر مي‌برده در اين خاطره ذكر نشده است.

باري روحاني هم‌بند آقاي خامنه‌اي يك روز از خواب بر مي‌خيزد و به رفيقش مي‌گويد ديشب خوابت را ديدم. آقاي خامنه‌اي مي‌پرسد چه خوابي؟ تعريف كن! مي‌گويد «در خواب ديدم به همراه شما به حرم حضرت عبدالعظيم حسني در ري رفتيم. شما در حالي كه به گلدسته بلند حرم نگاه مي‌كردي، به من گفتي من مي‌خواهم به بالاي اين گلدسته بروم. 
من گفتم اين كار غير ممكن است گفتي خير ممكن است. ناگهان ديدم شما از زمين بلند شدي و به بالاترين نقطه گلدسته رفتي. وقتي به بالاي گلدسته رسيدي، درحالي كه به عنوان خداحافظي دست تكان مي‌دادي، از دور مرا صدا زدي و گفتي: ديدي من مي‌توانم اين كار را بكنم؟ من هاج و واج مانده بودم و با شگفتي و حيرت به شما نگاه مي‌كردم، كه ناگهان شما از بالاي گلدسته اوج گرفتي؛ چنان كه گويي پرواز مي‌كني. سپس با من با اشاره دست خداحافظي كردي و به سوي آسمان، بالا رفتي». (خون دلي كه لعل شد، خاطرات حضرت آيت‌الله العظمي سيدعلي خامنه‌اي از زندان‌ها و تبعيد دوران مبارزات انقلاب اسلامي، گردآوري دكتر محمدعلي آذرشب، ترجمه محمد حسين باتمان غليچ، دفتر حفظ و نشر آثار آيت‌الله سيدعلي حسيني خامنه‌اي، چاپ پنجاه و هشتم، زمستان 1404، ص261)  آقاي خامنه‌اي تعريف مي‌كند كه همان زمان كه در زندان اين خواب را رفيقش تعريف كرد آن را براي خود به «شهادت» تعبير مي‌كند: «وقتي خوابش را برايم تعريف كرد، گفتم حتما تعبير آن شهادت است! البته چنين نبود، بلكه تعبيرش آزادي بود؛ چون چند روزي نگذشت كه از زندان آزاد شدم». (همان)  اما امروز كه نه! همان روز نهم اسفند براي ما روشن شد كه ايشان خواب خود را به اشتباه تعبير كرده بودند. در واقع همان تعبير نخستي كه به ذهن‌شان رسيده بود درست بود و نه تعبيري كه بعد از آزادي از زندان استنتاج كردند.
آري خوابي كه رفيق آقاي خامنه‌اي در اوايل سال 1354 در زندان مشهد ديده بود، پنجاه سال بعد در اواخر سال 1404 تعبير شد. رفيق هم‌بند آقاي خامنه‌اي ديده بود كه ايشان از گلدسته حرم حضرت عبدالعظيم در جنوب تهران پرواز مي‌كنند و بالا و بالاتر مي‌روند. عجب خوابي، عجب تعبيري! عجب حسن عاقبتي! اما خوابي كه هم‌بندي آقاي خامنه‌اي در سي‌وشش سالگي وي ديده بود، در واقعيت نيز ريشه داشت. ريشه‌هاي آن به زماني بسيار عقب‌تر و روزي بر مي‌گردد كه ايشان براي اولين‌بار نواب صفوي و فداييان اسلام را در مشهد ملاقات كردند.  آقاي خامنه‌اي هرچند كه در خانه‌اي انقلابي متولد نشده بود و پدرش در زمره روحانيون انقلابي قرار نداشت اما از همان عنفوان نوجواني شيفته نهضت‌هاي ديني انقلابي مي‌شود. شايد او در سياست بيشتر تحت تاثير مادرش قرار داشته است. زني كه همسر يكي از علماي سنتي مشهد بود اما منشي روشن‌بينانه داشت و حركت دكتر شريعتي را مي‌پسنديد: «ما سال‌ها با مردم راجع به اينكه اختلاف شيعه و سني نبايد علني باشد ... [تا] ... وسيله در دست دشمن باشد بحث داشتيم و از اين قِبل مورد تهاجم بسياري از افراد قرار مي‌گرفتيم كه [مي‌گفتند]... بايستي علنا با سنّي‌ها مخالفت كنيم ... هميشه مادرم در اين موارد مثل يك روشنفكري كه مسائل اجتماعي را مي‌فهمد برخورد مي‌كرد». (شرح اسم، زندگي‌نامه آيت‌الله سيدعلي حسيني خامنه‌اي، موسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي، چاپ چهارم، 1403، ص27)  آري ظاهرا او تحت تاثير تعليمات مادر به نهضت فداييان اسلام گرايش پيدا مي‌كند و وقتي سيدمجتبي نواب صفوي در خرداد 1332 به مشهد سفر مي‌كند، به مدرسه «سليمان‌خان» - محل تحصيل آقاي خامنه‌اي – هم مي‌رود و ايشان اولين‌بار او را از نزديك مي‌بينند؛ ديداري كه برايش آنقدر جذاب بود كه بعد از دهه‌ها آن خاطره را با جزييات به ياد مي‌آورد: «شروع كرديم مدرسه را آب و جارو كردن و آماده شدن ... آن روز جزو روزهاي فراموش نشدني من است .... وقتي آمد، ديديم كه يك آدمي است قدِ كوتاه و ريزنقش با يك عمامه مخصوص، به همراه عده‌اي از فداييان اسلام كه او را همراهي مي‌كردند با كلاه‌هاي پوستي مخصوص‌شان. آنها نواب را به شكل نيم‌دايره احاطه كرده بودند ... سخنراني نواب مثل سخنراني‌هاي معمولي نبود؛ او بلند مي‌شد، مي‌ايستاد و با شعار شروع به حرف زدن مي‌كرد و همينطور پر كوب و شعاري صحبت مي‌كرد.» (همان، ص57) 
اين اولين مراسمي بود كه آقاي خامنه‌اي در آن شركت كرده بود كه اين همه بي‌پروا و علني در مخالفت با حكومت شاه و سروران انگليسي او و ضرورت مبارزه با آن صحبت مي‌شد: «بنا كرده بود به شاه و دستگاه‌هاي انگليس بدگويي كردن. حرفش اين بود ... اين بود كه اسلام بايد زنده شود؛ اسلام بايد حكومت كند و اين كساني كه در راس كار هستند ... دروغ مي‌گويند. اينان مسلمان نيستند.» (همان) 
فرداي آن روز دوباره نواب در مدرسه علميه به منبر مي‌رود. آقاي خامنه‌اي تمام حركات و سكنات و حتي شيوه نشست و برخاست نواب را به ياد مي‌آورد: «نواب در حال راه رفتن هم شعار مي‌داد ... يك منبر در راه شروع كرده بود. [مي‌گفت] ما بايد اسلام را حاكم كنيم. برادر مسلمان، برادر غيرتمند، اسلام بايد حكومت كند... مي‌رسيد به افرادي كه كراوات گردن‌شان بود مي‌گفت اين بند را اجانب به گردن ما انداخته‌اند، برادر باز كن. مي‌رسيد به كساني كه كلاه‌شاپو سرشان بود، مي‌گفت اين كلاه را اجانب بر سر ما گذاشته‌اند، بردار برادر!» (همان، صص57و58) 
آن روز خردادي، اولين جرقه انقلاب اسلامي را در آقاي خامنه‌اي ايجاد كرد: «همان وقت جرقه‌هاي انگيزش انقلاب اسلامي به وسيله نواب صفوي در من به وجود آمده و هيچ شكي ندارم كه اولين آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن كرد.» (همان، ص58) دو ماه بعد از همين جرقه بود كه كودتاي امريكايي – انگليسي موجب سقوط دولت ملي شد و دكتر مصدق را از نخست‌وزيري راهي احمدآباد كرد!
اما بركات ديدار آقاي خامنه‌اي با نواب، تنها به انقلابي شدن او محدود نماند. هواداران نواب، در آن روز بهاري، شربتي نيز به كامش ريختند و به وي وعده دادند كه اين شربت را هركس بنوشد، شهادت روزي‌اش خواهد شد! لابد او همه اين هفتادوسه سال را در انتظار تحقق وعده‌اي به سر برده بود كه آن را حق مي‌دانست! در اين جلسه، يكي از طرفداران نواب، ليواني پر از شربت آب‌ليمو به دست گرفت و با اين تعبير كه اين شربت شهادت است، به حاضران چشاند. شور و هيجاني درگرفت. وقتي نوبت به سيدعلي رسيد، باقيمانده شربت با قاشق به دهان مشتاقان حاضر ريخته مي‌شد: «وقتي به من شربت داد گفت بخور، ان‌شاءالله هركسي اين شربت را بخورد شهيد مي‌شود.» (همان، ص57) 
شايد آقاي خامنه‌اي 28 سال بعد وقتي در مسجد اباذر تهران توسط فرقه‌اي انحرافي ترور شد، در اثنايي كه از هوش مي‌رفت و بر مي‌گشت نيز ياد خوابي افتاده باشد كه رفيق روحاني هم‌بندش در مشهد ديده بود و وعده‌اي كه در چهارده‌سالگي‌اش با خوراندن چند قطره از آن شربت آبليمو به وي داده بودند. شايد او ششم تير‌ماه سال 1360 ياد گلدسته بلند حرم حضرت عبدالعظيم افتاده باشد كه از آنجا به آسمان پرواز كرده بود. اما سرنوشت او بايد طور ديگري رقم مي‌خورد! مقدر بود او 44 سال ديگر را در اين جهان با جانبازي سپري كند و رهبري حكومتي كه نواب صفوي جانش را در راهش داد بر عهده بگيرد و نهايتا نه به دست مزدور داخلي و منافق بلكه مستقيما به دست و دستور اشقي‌الاشقياي دوران و پليدترين دشمن ايران در ماه مبارك رمضان به شهادت برسد. 
شهادتي كه او را جاودانه خواهد كرد. جاودانگي او نيز در ميراثي است كه از خود به جاي گذاشت. ميراثي كه حتي با فقدان او خدشه‌اي بر آن نيفتاد!! اين ميراث امروز زنده‌تر از ديروز است و فردا از امروز زنده‌تر خواهد بود؛ خواهيم ديد!  تسليم نشدن ايران به زورگويان – خاصه باند تبه‌كاري كه امروز متولي سياه‌ترين كاخ جهان است – با انفجار نهم اسفند در پاستور تضمين شد. دود سياهي كه آن روز بر فراز تهران جولان مي‌داد نشانه آن تضمين است. چنان‌كه خون نواب، ظهور جمهوري اسلامي را تضمين كرد. جدا جاي تعجب دارد كه دولتمردان غربي، با اين همه آكادمي‌ها و انديشكده‌هاي اسلام‌شناسي، چقدر اسلام‌نشناس‌اند! آنها هنوز به اين درك نرسيده‌اند كه هر ايدئولوِژي و مكتبي را شايد بتوان با ترور و قتل‌عام نابود كرد مگر اسلام! آنها نيز مانند اعقاب و اسلاف‌شان در سوداي آنند كه با جنايت و ترور، مقاومت اسلامي – تنها سدّ سديدي كه در مواجهه با آنان تاب آورده و خسته و درمانده‌شان كرده – در هم بشكنند اما هنوز نفهميده‌اند كه اين درخت تنومند با اين خون‌ها تنومندتر و محكم‌تر مي‌شود كه «أصلُها ثابِت وفرعُها فِي ٱلسّماءِ». (ابراهيم/24) 
شاه و انگليسي‌ها نيز با همين اوهام، نواب و يارانش را اعدام كردند. اگر آن آرزوهاي خبيثانه در 27 دي‌ماه سال 1334 با گلوله‌باران ميدان تير لشكر 2 زرهي تهران راه به جايي برد، روياهاي كودكانه پيركودك پهلوي و اربابان غاصب و قصاب صهيونيستي و امريكايي‌اش نيز با بمباران پاستور در روز نهم اسفند سال 1404 نيز محقق خواهد شد. اما واقعيت اين است كه مشكلي كه شاه و انگليسي‌ها فكر مي‌كردند با شليك چند گلوله مي‌توانند حل كنند و براي هميشه از جانبش راحت شوند، آنقدر بزرگ شد كه امريكايي‌ها هفتادويك سال بعد مجبور شدند سنگرشكن‌هاي خود را از آن سر دنيا به اينجا بكشانند و ميلياردها دلار هزينه كنند و تنها دستاوردشان اين باشد كه تنگه‌اي كه تا پيش از آن به روي‌شان باز بود، حالا براي نيمه‌باز شدنش مجبورند منت سربازان و سرداراني را بكشند كه آقاي خامنه‌اي تربيت‌شان كرده است. 
امريكايي‌ها اشتباه كردند! برخي مي‌گويند اسراييلي‌ها آنها را به اين اشتباه كشاندند؛ به نظر من چنين نيست! خطاهاي بزرگي از اين دست در ذات قدرت‌هاي فاسد و اعقاب و اسلاف‌شان وجود دارد؛ از گذشته تا هميشه! اين وعده قرآن است كه فرعونيان و‌دار و دسته‌شان با همه قدرت و شوكت‌شان نهايتا بازنده‌اند: «إِن فِرْعوْن وهامان وجُنُودهُما كانُوا خاطِئِين». (قصص/8) اين وعده خداوند است؛ خواهيم ديد. 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها