گم شدن در هياهوي شهر
مهدي دهقانمنشادي
روستاها سمبل رويشند و شهر، زاده روستاست. شهر ريشه در مازاد توليدات روستايي دارد، اما از وقتي با فناوري رفاقت كرد و دست در دست آن گذاشت به تدريج با فاصله گرفتن از اصالت روستايي خود به بيراههاي افتاد كه خود هرگز متوجه آن نشد. فناوري با پيشرفت روزافزونش، آسايشي نسبي به شهروندان هديه داد، اما در عوض با توليد صدا و هياهو، سكوت محيطي شهر را زايل گرداند و آرامش آن را محدود ساخت. آدمها در هياهوي شهرهاي بزرگ گم ميشوند و قرار خود را از دست ميدهند. روستاها سمبل آرامش و قرارند، شهرهاي سنتي هم تا حدودي اين ويژگي را دارا هستند. شهرهاي سنتي، بوممحورتر و انسانگراتر از شهرهاي مدرن بودهاند به گونهاي كه انسان باشنده در آن ميتواند در آرامش و خلوتي امن گاهي به مرور و بازخواست خود بپردازد و روح خود را به پالايندگي و بالندگي برساند و آن خلوت هميشه مرهون آرامش محيطي آن بوده است. شوربختانه دلربايي و افسونگري فناوري و گذر زمان سبب ميشود تا شهرهاي سنتي جامه سنت را از تن بيرون كرده و لباس مدرن بپوشند. فناوري با روح آهنين و سنگين خود به رماندن آرامش منجر ميشود و زنجيري از آهنگها و نواهاي ناهنجار را بر جسم شهر و جان شهروندانش بند ميكند تا با هر جنبش و تحركي صداي گوشخراش فن در فضاي شهر طنينانداز شود و روح شهروندي در اسارت بندهاي حاصل از رفاقت شهر و فناوري گرفتار آيد.
شهرهاي سنتي هماهنگ با زندگي بومي خود، داراي صدا و آهنگهايي طبيعي بودهاند. فضاي شهر سنتي گاهگاهي گوش به صداي وزش باد و تندباد و خشخش برگ درختان و رعد و برقهاي فصلي فرا ميداد. خروسخوان صبحگاهي، جيرجيرِ جيرجيركهاي شبانگاهي، قارقار كلاغان، كوكوي فاختهها، عوعوي سگان خياباني و بياباني و نالههاي سرمستگونه گربهها، همه و همه سمفوني شبانهروزي شهر را تشكيل ميدادند. فناوري غريبه بود و كم تجربه و ساده. در ابتدا دست به آهن و برنج برد تا خبردهندهاي را به وجود آورد و با ساخت زنگوله و آويختنش بر گردن شترها به خلق آهنگي از كاروانها مبادرت كرد و اين آهنگ به ذايقه شهروندان خوشايند بود. فناوري خواست صدايش را به گوش همه برساند پس با خلق ناقوس و افراختن و به صدا درآوردن آن بر فراز كليساها آهنگ تازهاي را بر فضاي برخي اضافه كرد. شهرهاي اسلامي نيز در ابتدا براي اطلاعرساني به شهروندان خود از زمان نماز، موذنها را راهي منارهها ميكردند تا با صداي بلند خود صلاي اذان سر دهند و آنها را به نماز بكشانند. بعدها فناوري برق و الكترونيك به مساجد كمك كرد تا با استفاده از بلندگو به اذان كم رمقِ موذنها قوت داده و صداي آهنگين خود را در شهر منعكس سازند. بعدها بلندگو حنجره آهنين ايدئولوژي در فضاي شهر شد و به خود اجازه داد به هر گوشي وارد شود. فناوري در روند تكاملي خود پاي مدرنيته را به شهر باز كرد. نماد مدرنيته صنعت بود و نظم و شتاب خصيصه صنعت به شمار ميرفت. بوق كارخانهها و برج ساعتها با نواختن صداهايي شهروندان را به كار منظم روزانه فراخواندند و خروس از آن زمان بيمحل لقب گرفت كه نتوانست خود را با دقيقه و ساعت عقربهها هماهنگ سازد. چرخ صنعت با صدايي گوشخراش به چرخش خود ادامه داد و هر چه بيشتر چرخدندههاي خود را روغنكاري شده ديد مظاهر ديگري از گوشخراشي و روحخراشي را نمايان ساخت. فناوري دست خودرو را گرفت و به شهر آورد و متعاقب آن صداي بوق و غارغار ماشين و چكش تعميركاران هواي شهر را شكافت. موتورسيكلت و خودرو فرزندان ناخلف صنعت هستند كه از وقتي پا به عرصه شهر گذاشتند آلودگي را چه از نوع صوتي يا هوايي آن با خود آوردند و منشا هياهو و ناآرامي براي جوامع شهري شدند. فناوري به خلق نور نيز مبادرت كرد و اين توانايي را داشت كه شب را چون روز روشن كند؛ پس شهرها به بيخوابي و كمخوابي دچار شدند و خلوت شبانه زير نور چراغها و نورافكنها رنگ باخت. زندگي ماشيني به انسانها شتاب فراواني بخشيد و دويدنهاي مكرر از صبح تا شب آدمها را در كلاف سردرگمي از مشغله و شلوغي فرو برد. ساخت و ساز شهري در كنار حمل و نقل بار و مسافر فضاي شهرها را تبآلود ساخت. ساخت و سازها هميشه منشا سر و صدا بودهاند. آدمها گاهي با بيل و كلنگ و چكش و لودر و انواع وسايل برقي و ديزلي سازهاي را ميسازند و گاهي با همين وسايل آن را خراب ميكنند تا جديدترش را به وجود آورند. در هر صورت صدا پشتِ صدا در فضاي محله و شهر ميپيچد و با تركيب و پيوند با آلودگي نوري و صداي بوق و موتورِ خودروها، گوش و روح شهروندان را به مسلخ ويراني برده و بدين گونه انسان شهري در هياهوي شهر گم ميشود.
در سالهاي اخير با قدرتيابي بيانتهاي فناوري نه تنها آدم در هياهوي مصنوع شهر گم شده است، بلكه خروسخوان صبحگاهي، جيرجيرِ جيرجيركهاي شبانگاهي، قارقار كلاغان، كوكوي فاختهها، عوعوي سگان خياباني و بياباني و نالههاي سرمستگونه گربهها نيز همه و همه زير سمفوني ناهماهنگ فناوري كمرنگ شدهاند و فناوري كه در كودكي خود ناقوسها را ساخته بود به مرور زمان به ناقوس مرگي براي آرامش شهر و شهروندانش تبديل شد تا آدمها كمتر فرصت كنند در خلوتي امن به مرور و بازخواست خود بپردازند و روح خود را به پالايندگي برسانند و بالندگي آن را باعث شوند. شايد روزي از روزهاي تاريخ در جايي از جغرافيا آدمي تصميمي بگيرد با زدن لگامي بر جان فناوري از شدت گامهاي آن بكاهد و با كم كردن هياهوهاي شهر روح خود را آزاد و آرام سازد. اگر فناوري چموشوار به مسير خود ادامه داد و شهر را فرمانروايانه مطيع خود ساخت شايد آدمي به اصل خويش رجعت كند و براي دستيابي به خلوتگاهي براي يافتن خويش جانب روستا را پيش گيرد. روستاها سمبل و مكان رويشند و با قراربخشي خود ميتوانند به رويش مجدد و بالندگي آدمها كمك كنند.