• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6363 -
  • 1405 چهارشنبه 17 تير

ريچارد شيردل، تاريخ و قصه‌ها

مرتضي ميرحسيني

روايتش كمي تاريخ و بيشتر از تاريخ، افسانه است. گاهي در جنگ‌هاي صليبي در هماوردي با صلاح‌الدين ايوبي از او ياد مي‌شود و گاهي در ماجراهاي رابين‌هود اسمش در پس‌زمينه داستان به ميان مي‌آيد. ريچارد صدايش مي‌زدند و بعدها شيردل لقبش دادند. يكي از پنج پسر هنري دوم و چهارمين‌شان بود. تا سال‌ها صحبتي از جانشيني او - كه دور از دربار لندن، در فرانسه اقامت داشت - حتي به فكر كسي نمي‌رسيد، اما آن سه برادر بزرگ‌تر، پيش از پدر مردند و پادشاهي براي او به ميراث ماند. به انگليس كه آن زمان مرز قطعي و مشخصي با فرانسه نداشت، رفت و جاي پدرش را گرفت و اوايل تابستان 1189 فرمانروايي‌اش را آغاز كرد. متهور و پرطاقت بود و چنانكه نوشته‌اند قدش به دو متر مي‌رسيد. نزديك به يك دهه حكومت كرد و تقريبا هميشه، از انگليس تا بيت‌المقدس، هرجا كه رفت يا در جنگ بود يا از جنگي مي‌گذشت يا براي جنگي ديگر آماده مي‌شد. صفات مردانه و ستودني كم نداشت، اما مثل بيشتر اروپايي‌هاي نيمه‌بدوي آن دوران، سنگدلي و تندخويي از مهم‌ترين خصايصش بود. روزي از روزهاي جنگ سوم صليبي، بعد از آزردگي از صلاح‌الدين و خشمگين از وعده‌هايي كه به نظرش محقق نشده بودند، دو هزار و چندصد اسير مسلمان را كه بيشترشان زن و كودك بودند، گردن زد. خبرش را هم براي صلاح‌الدين فرستاد و او را به واكنشي مشابه تحريك كرد. به قول ويل دورانت در «عصر ايمان» ريچارد و صلاح‌الدين گاهي «پاره‌اي از عالي‌ترين صفات كيش و تمدن‌هاي خويش را به نمايش مي‌گذاشتند، اما هيچ‌كدام از آن دو مرد بزرگ در حلقه قديسان مقام نداشتند.» در جست‌وجوي افتخار راهي شرق شد و دوشادوش فيليپ، شاه فرانسه به جنگي تازه با مسلمانان رفت. هجده ماه در سواحل مديترانه ماند. چند بار با صلاح‌الدين جنگيد. گاهي پيروز شد و گاهي شكست خورد. دوره‌اي هم به راهزني افتاد. راه‌هاي بازرگاني را از رونق انداخت. كاروان‌هاي تجاري را غارت كرد. دستش به بيت‌المقدس نرسيد. هرچه كرد درنهايت ناكام ماند. تصميم به ماندن داشت. مصمم بود بماند و بجنگد. هر نتيجه‌اي جز فتح اورشليم برايش شكست تلقي مي‌شد. اما نماند. خبر شورشي بزرگ در انگليس را كه شنيد، نامه‌اي به صلاح‌الدين نوشت. حكومت مسلمانان بر بيت‌المقدس را پذيرفت. براي مسيحيان نيز مجوز تجارت و رفت‌وآمد به آن شهر را گرفت. به همين موفقيت رضايت داد. نيز نامه‌اي به صلاح‌الدين نوشت. نوشت كه ماجراي من و تو هنوز تمام نشده و جنگي ديگر، نه فردا يا سال آينده، اما قطعا در پيش است؛ «ريچارد هنگام سوار شدن بر كشتي به عزم انگليس آخرين نامه گستاخانه خود را خطاب به صلاح‌الدين فرستاد و در طي آن وعده داد كه سه سال ديگر برگردد و اورشليم را بازستاند. صلاح‌الدين در جواب نوشت كه اگر ناگزير شود سرزمين خود را از دست دهد، باختن به ريچارد را بر هر آدم زنده ديگري مرجح مي‌شمرد.» به اروپا برگشت. در مسير، اتريشي‌ها به تلافي كينه‌اي قديمي دستگيرش كردند. يك‌سال‌ونيم در زندان ماند. احتمالا آنقدر او را نگه مي‌داشتند كه همانجا بپوسد. غرور و شرفش را زيرپا گذاشت. باج هنگفتي داد و آزادي‌اش را خريد. به انگليس برگشت. بسياري به او پشت كرده بودند. اربابان محلي هم از او اطاعت نمي‌كردند. ماه‌هاي باقيمانده از عمرش به سركوب شورشيان گذاشت. جمعي از آنان را مطيع كرد. اما زورش به همه آنان نرسيد. بهار 1199 در يكي از همين درگيري‌ها زخمي شد. تيري - كه پسري نوجوان به سوي او پرتاب كرده بود - به شانه‌اش نشست. زخم عميقي نبود. اما در سراسر قلمرو او و احتمالا در تمام اروپاي قرون وسطا پزشكي پيدا نمي‌شد كه واقعا درمانگري بداند. البته تير را با جراحي بيرون كشيدند. اما خونريزي بند نيامد. زخم عفونت كرد. عفونت به خونش رسيد. نزديك به دو هفته براي زندگي جنگيد. فايده‌اي نداشت. در آغوش مادرش تمام كرد. زمان مرگ چهل سال داشت.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون