• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6363 -
  • 1405 چهارشنبه 17 تير

زندگي روزمره با مهمان هميشگي

محمد خيرآبادي

اولين نشانه، درد نيست. نور است.
آن صبح، وقتي درِ آپارتمان را باز كردم، آفتاب روي سنگ پاگرد افتاده بود. چشمم را كه بستم، لكه‌اي دندانه‌دار، مثل شيشه‌اي شكسته، گوشه ميدان ديدم شناور ماند. همان چند ثانيه كافي بود. فهميدم تا كمتر از يك ساعت ديگر، هيچ چيز در اندازه واقعي خودش نخواهد بود.
موبايلم زنگ خورد. خواهرم بود، گفت: «اتوبوس مامان نيم ساعت زودتر رسيده. مي‌توني بري ترمينال؟ من گير افتادم.»
گفتم: «آره.» هيچ ‌وقت نمي‌تواني براي سردرد قراري را به هم بزني يا كار‌ي را به تعويق بيندازي، چون سردرد هميشه سراغت مي‌آيد و نمي‌شود زندگي را بر اساس بودن يك مهمان هميشگي تنظيم كرد.
آسانسور خراب بود. از پله‌ها پايين رفتم. طبقه سوم، پنجره راه‌پله باز مانده بود. نور از شيشه مي‌پاشيد روي ديوار سفيد. چند لحظه ايستادم. دستم را روي چشمم گذاشتم و دوباره راه افتادم.
راننده اسنپ گفت: «صندلي جلو بشين.»
گفتم: «اگه مي‌شه عقب.»
گفت: «جلو كولر بهتره.»
حوصله توضيح نداشتم. نشستم عقب.
بوي خوشبوكننده ليمويي ماشين، همان اول كار، ته گلويم نشست. راننده راديو را بلند كرده بود. مجري با هيجان از ترافيك حرف مي‌زد. بعد موسيقي شروع شد. بعد تبليغ. بعد دوباره صداي مجري. شايد هيچ‌ كدام بلند نبودند. فقط انگار مستقيم از گوش وارد سرم مي‌شدند.
چراغ قرمز شد. پسركي كنار خيابان، بادكنك‌هاي رنگي مي‌فروخت. بادكنك زردش، زير آفتاب، آنقدر مي‌درخشيد كه ناچار شدم نگاهم را برگردانم. راننده از آينه نگاهم كرد.
ـ حالتون خوبه؟
ـ آره.
ـ رنگتون پريده.
ـ ديشب كم خوابيدم.
سرش را تكان داد؛ از آن تكان‌هايي كه يعني همه ‌چيز را فهميده است، در حالي كه هيچ چيز را نفهميده.
به ترمينال كه رسيدم، لكه دندانه‌دار ديگر تمام ميدان ديدم را گرفته بود. آدم‌ها را تكه‌تكه مي‌ديدم؛ شانه يك نفر، دست ديگري، چرخ يك چمدان. انگار دنيا از شيشه شكسته ساخته شده بود. خواهرم نوشته بود: «مامان جلوي در شماره سه.»
در شماره سه را پيدا نكردم يا شايد چند بار از كنارش رد شدم و متوجهش نشدم. دور خودم چرخيدم. صداي بلندگوي ترمينال چيزي گفت كه فقط كلمه «...تهران...» را از ميانش فهميدم. بچه‌اي گريه مي‌كرد. مردي بلند مي‌خنديد. چرخ فلزي چمداني روي سنگفرش كشيده مي‌شد. براي لحظه‌اي فكر كردم اگر همين حالا بنشينم روي زمين، هيچ اتفاق بدي نمي‌افتد. مردم رد مي‌شوند. يكي آب تعارف مي‌كند. يكي مي‌گويد اورژانس را خبر كنيد. چند ساعت بعد، درد آرام مي‌شود.
اما مادرم، آن‌ طرف همين شلوغي ايستاده بود و دنبال من مي‌گشت.
شماره‌اش را گرفتم. بوق خورد.
صداي زني از پشت سرم گفت: «ببخشيد آقا...»
برگشتم. مادرم نبود. زن ديگري بود كه آدرس مي‌خواست. جوابش را كه دادم، فهميدم چند كلمه را دوبار گفته‌ام. دوباره شماره گرفتم. اين‌بار صداي زنگ را از چند متر آن‌طرف‌تر شنيدم. مادرم روي نيمكتي نشسته بود. گوشي داخل كيفش زنگ مي‌خورد و خودش سرگرم نگاه كردن به رفت‌وآمد‌ها بود. من را ديد كه به سمتش مي‌رفتم. بلند نشد. فقط چند ثانيه نگاهم كرد.
بعد گفت: «شروع شده؟»
گفتم: «از توي راه.»
چمدانش را برنداشت. از من هم نپرسيد چرا دير كردم. فقط آرام از روي نيمكت بلند شد، دستم را گرفت و گفت: «بيا از اين طرف بريم. اين‌ور آفتاب كمتره.» در تمام مسير تا تاكسي، براي اولين‌بار از صبح، هيچ‌ چيز لازم نبود توضيح داده شود، حتي در ذهنم و براي خودم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون