درباره فيلم «بكرومز» به كارگرداني كين پارسونز
وحشت از معماري بياعتنا
محمد يراقي
«بكرومز» از همانجايي آسيبپذير است كه براي سينما جذاب به نظر ميآيد. با تصويري سروكار دارد كه پيش از فيلم در وب چرخيده، صاحب قطعياش را از دست داده، روي روايتهاي پراكنده كاربران نشسته و به خاطرهاي عمومي از يك جاي غلط تبديل شده است. چنين مادهاي به محض ورود به قالب بلند، زير فشار شخصيت، پيشينه، قوس عاطفي و زمينه ادامه قرار ميگيرد. تصوير اوليه با ناتمامي زنده بود. فيلم بلند ناچار است بماند، توضيح بدهد، آدم وارد كند، زمان بسازد و براي بازار آينده هم چيزي كنار بگذارد. همين اجبار، هسته بحران اثر را شكل داده است. نسخه سينمايي در لحظههايي كه خامي و بيمالكي آن عكس مشهور را نگه ميدارد، آزارنده و دقيق است؛ در لحظههايي كه كابوس را به پرونده و مسير قابل توسعه نزديك ميكند، از تيزي خود ميكاهد.
كار فيلم اختراع اين جهان از صفر نيست. همين نكته بايد تكليف نقد را روشن كند. با اثري طرفيم كه روي ميراثي آماده كار ميكند، نه با فيلمي كه خودش همه نشانهها را براي نخستينبار چيده باشد. فروشگاه محل كار كلارك نيز از همين مسير اهميت پيدا ميكند؛ نه به عنوان استعارهاي تازه و تميز، به عنوان ادامه طبيعي يك سابقه تصويري آلوده به محيطهاي تجاري، بازسازيشده و بيروح. خانه در اينجا پيش از سكونت به نمايش گذاشته شده. اتاق نمونه بوي زندگي نميدهد. وسايل به شكلي مرتب اداي آسايش درميآورند و بدن انسان ميانشان زيادي به نظر ميرسد. مبل هست، اتاق هست، نور هست، مسير هست، ولي خانه غايب است. فيلم وقتي به همين غيبت فشار وارد ميكند، دقيقتر از زماني است كه دنبال منشا و سازوكار پنهان ميگردد.
كلارك با همين منطق وارد متن ميشود. مالكيت براي او اقتدار نياورده و محل كارش بيشتر صحنه تحقير است تا قلمرو. پيش از ورود به محدوده ناشناخته، شكست در بدنش نشسته؛ خشم، الكل، غرور ضربهخورده و ميل عصبي به كنترل، از او مردي ساخته كه هنوز فرمان ميدهد، اما ديگر توان تسلط ندارد. بازيگر نقش كلارك اين شكاف را بهتر از فيلمنامه نگه ميدارد. متن گاهي براي او جملههاي مستقيم و خام مينويسد، ولي اجرا با خستگي و خشمي فشرده، شخصيت را از سطح قرباني معمول ژانر بيرون ميكشد. صورتش هنوز ميل به سلطه دارد، بدنش مدتهاست تسليم فرسايش شده است.
مكان اصلي فيلم، از آدمها منسجمتر ساخته شده. گذرگاههاي تكراري، اتاقهايي كه شباهتشان اعتماد چشم را خراب ميكند، موكت نمكشيده و روشنايي سرد، ترسي ميسازند كه به تاريكي احتياج ندارد. تصوير همه چيز را آشكار ميكند و با همين وضوح، پناه را از تماشاگر ميگيرد. چشم دنبال نشانهاي انساني ميگردد و هر بار با سطحي خنثي روبهرو ميشود. اين خنثي بودن، بيخطر نيست.
در اين جهان، نظم اداري و تجاري خشونت خودش را با صداي بلند اعلام نميكند. بياعتنايياش كافي است. آدم در برابر هيولايي چهرهدار نايستاده؛ در محيطي گير كرده كه حضورش را ثبت نميكند. دوربين نيز همين بياعتنايي را تشديد ميكند. قاب به تماشاگر امكان مالكيت بر تصوير نميدهد. مسير كمي بيش از حد ادامه دارد، اتاق بعدي كمي بيش از حد شبيه قبلي است، گوشهاي بيحادثه نگاه را نگه ميدارد و سكون تصوير، از آشوب ترسناكتر عمل ميكند. فيلم در اين لحظهها درست ميفهمد كه شلوغي، كابوس را ساده ميكند.
ترس در ميزانسنِ منظم و معيوب پخش شده، در فاصلههايي كه عقلاني به نظر ميآيند و بعد آرامآرام چشم را بياعتبار ميكنند. دكور فيزيكي هم اين آزار را از صفحه جدا و به بدن نزديك كرده است. ديوارهاي واقعي، كف استفاده شده و حجم اتاقها اجازه نميدهند با يك تصوير ديجيتال تميز طرف باشيم.
تماشاگر در ذهنش بوي نم را كامل ميكند و از تماس طولاني با رنگ مرده ديوار عصبي ميشود.
اشياي داخل اين محدوده نيز كيفيتي بدخيم دارند. كاربردشان قطع شده، اما حضورشان باقي مانده است. مبل و ميز براي مصرف انساني حاضر نشدهاند؛ شبيه رشد نامعمول چيزي در بدنند، آشنا و مزاحم، قابل تشخيص و بيوظيفه. همين نگاه، فيلم را به وحشت جسماني نزديك ميكند، بدون آنكه مدام به گوشت و خون پناه ببرد. خود معماري حالت بدني دارد. چيزي در آن رشد كرده، اما هدفي پشت رشد ديده نميشود. ترس از همين بيهدفي ميآيد؛ از مكاني كه انگار توليد ميكند، انباشته ميكند، تكرار ميكند، ولي هيچ وقت نميفهمد انسان با اين چيزها چه بايد بكند.
صدا، زندان دوم فيلم است. وزوز چراغها، لرزشهاي بيمنبع و ضربههاي دور، گوش را از آسايش محروم ميكنند. سكوت در اين جهان امتيازي دستنيافتني است. حتي لحظههاي كمحادثه زير لايهاي از خرابي شنيداري ادامه دارند. اين صداها ژست موسيقي ترسناك ندارند؛ بيشتر شبيه نقص مداوم يك ساختمانند، نقصي كه قطع نميشود و كسي هم براي تعميرش نميآيد. ترس از شوك سريع شكل نميگيرد. آزار ميماند، روي اعصاب مينشيند و سالن را به امتداد همان محبس نزديك ميكند.
فيلم در بخشهايي كه به تصوير پيدا شده و دوربين ناپايدار تكيه دارد، ضربان درستتري پيدا ميكند. اين زبان با منشا اثر سازگار است، چون افسانه از ابتدا با حس كشف يك سند مشكوك زندگي ميكرد. لرزش قاب، برگشت ناگهاني نگاه و ترديد كوتاه ميان ديده شده و خيال شده، تنش را فشردهتر ميكند. در صحنههاي اكتشافي معموليتر، همين فشردگي شل ميشود. نسخه بلند ناچار است بيشتر بماند، اما ماندن براي چنين مادهاي هميشه امتياز محسوب نميشود. چند مسير اضافي، به جاي بالا بردن فشار، آن را پخش ميكنند. كندي در چند نقطه به انتظار موثر تبديل نميشود و فقط انرژي را پايين ميآورد.
طنز فيلم يكي از غافلگيريهاي بهتر آن است. چند خنده آگاهانه در دل موقعيتهاي خشك و بيمنطق، نهتنها به جهان اثر آسيب نميزند، پوچي آن را تيزتر ميكند. آدم در برابر كابوسي ايستاده كه هيچ قرارداد انساني را قبول ندارد و گاهي خنده عصبي، واكنشي دقيقتر از فرياد است. مشكل در صحنههاي عاطفي سنگينتر ظاهر ميشود. فيلمنامه در چند لحظه، درد شخصيتها را زودتر از موعد روي ميز ميگذارد. ديالوگ خام، بار احساسي ادعا شده را سبك ميكند و سالن را به خندهاي ناخواسته ميكشاند. بعد همان صحنهها ناگهان به سمت شوك عمدي خم ميشوند و لحن، بيش از ظرفيت نوشتار خشونت ميگيرد. اينجا متن بيش از توان خود بار برداشته است. مري كلاين بيشترين آسيب را از همين نوسان ميبيند. حضور او براي فيلم لازم است، اما ساختار روايت دير به او وزن ميدهد. چند نشانه گذشته و چند بازگشت كوتاه، براي جابهجايي مركز عاطفي در بخش پاياني كافي نيست. بازيگر نقش مري با خويشتنداري بخشي از اين كمبود را جبران ميكند.
ترس را در فرياد خرج نميكند؛ نگاه خشك، مكث كوتاه و تلاش براي نگه داشتن لحن حرفهاي، او را از ابزار توضيحي صرف دور نگه ميدارد. با اين حال، چرخش ناگهاني از كلارك به مري وصلهاي حس ميشود. تصوير او روي پوستر، مركزيت دراماتيك نميآورد.
پرده آخر، بيشترين بوي صنعت را دارد. ورود نهاد پژوهشي، پرونده، پيشينه و امكان ادامه، كابوس بيصاحب را مرتبتر و قابل مديريتتر ميكند. نيمه نخست از بيمركزي نيرو ميگيرد، بخش پاياني به زبان توسعه جهان داستاني نزديك ميشود. براي افسانهاي كه از بيمالكي و ناتمامي آمده، اين گرايش خطرناك است. طبقهبندي، منشاسازي و نقشه روشن، بخشي از خشونت خام اثر را ميگيرند. فيلم هنوز كامل تسليم منطق دنبالهسازي نشده، اما نشانههايش پيداست. چند اشاره آماده به آينده، آزار مكان را كمتيغتر كردهاند. رابطه فيلم با وب، در بهترين بخشها به سطح ارجاع محدود نميماند. اين جهان شبيه پرسه آنلاين است؛ حركت مداوم، مقصدِ گمشده، صفحههايي كه تفاوتشان به تدريج بياهميت ميشود، تصويري كه منبعش از دست رفته و با اين حال در ذهن ميماند. اثر درباره وب سخنراني نميكند. گيجي آن را به چشم و گوش تحميل ميكند. هراس از تصويرهاي مصنوعي نيز در همين بافت حاضر است. اتاقها ابتدا درست به نظر ميآيند و بعد نسبتها اعتماد چشم را خراب ميكنند. تماشاگر با نسخهاي كپي شده از حافظه خود روبهرو است؛ جايي كه شايد واقعي بوده، شايد از چند تصوير بيمنبع تركيب شده، شايد فقط شبيه خاطرهاي است كه هيچ وقت وجود نداشته. جهان با دروغ آشكار حمله نميكند؛ با نزديكي آزارنده به حقيقت، ذهن را از كار مياندازد.
بار اجتماعي فيلم از معماري آن جدا نيست. محل كار، دفتر و اتاق انتظار، شكلهاي آشناي روزمرهاند؛ محيطهايي براي خريد، كار، انتظار و عبور. انسان را تحمل ميكنند، اما به رسميت نميشناسند. كابوس فيلم نقاب معمولي همين نظم را كنار ميزند. كلارك در دل آن خرد ميشود و مري با ورود به همان محدوده، زبان حرفهاي و فاصله درمانگرانهاش را از دست ميدهد. آدمها اينجا شكست نميخورند، چون ضعيفند. شكست ميخورند، چون محيط هيچ قراردادي با حضور انسان نبسته است.
وحشت فيلم براي مخاطب آشنا با افسانه اصلي احتمالا عمق بيشتري دارد. كسي كه تصوير اوليه و ويديوهاي پراكنده را از قبل در ذهن دارد، لايه ديگري از اضطراب را با خود به سالن ميآورد. براي تماشاگر ناآشنا، اثر هنوز تصوير، صدا و اتمسفر دارد، اما همه اشارهها به يك اندازه عمل نميكنند. همين مساله، نسبت فيلم با مخاطب عمومي را كمي نابرابر ميكند. «بكرومز» از فرهنگ مجازي تغذيه ميكند و بخشي از نيروي خود را به كساني ميدهد كه پيشتر راه ورود را پيدا كردهاند.
با همه لغزشها، اين يكي از تلاشهاي جدي براي تبديل وحشت اينترنتي به تجربه سينمايي است. فيلم طولاني است، چند صحنه اكتشافياش شل ميشود، ديالوگهاي عاطفي گاهي به بازيگران خيانت ميكنند و پايانش بوي تصميم صنعتي ميدهد. در عوض، مكان را ميفهمد، صدا را براي آزار واقعي به كار ميگيرد، در بخشهاي تصوير پيدا شده ضربان دارد و گاهي كمدي تيره را كنار ترس نگه ميدارد. اين مجموعه ناهموار، نشانه بياستعدادي نيست. نشانه مواجههاي دشوار با مادهاي است كه ذاتا در قالب كوتاه گزندهتر عمل ميكرد، اما در نسخه بلند هم هنوز توان آسيب زدن به ادراك را دارد.
فيلم در نهايت ترسناك به معناي رايج و فوري كلمه نيست. ذهن را در وضعيت سوءظن نگه ميدارد؛ سوءظني كه بعد از پايان سالن هم ادامه دارد. يك گذرگاه ساده، ويترين خلوت، روشنايي سرد گوشه يك ساختمان يا اتاقي كه بيدليل زيادي آشنا به نظر ميرسد، ميتواند تماشاگر را براي لحظهاي به همان تصوير اوليه برگرداند. قدرت فيلم در همين لحظه است. در آن حس كوتاه و ناخوشايند كه جاي عادي، ناگهان بدخيم به نظر ميرسد.