• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6364 -
  • 1405 پنج‌شنبه 18 تير

واكاوي ساحت نشانه‌اي و ديالكتيك ميل در شاهكار اليا كازان با نگاهي به انديشه‌هاي ژوليا كريستوا

استعاره به مثابه پناهگاه؛ سلاخي «خيال» در مسلخ «واقعيت»

سعيد صالحيان

۱.ديباچه: باستان‌شناسي يك سقوط؛فراتر از ملودرام

فيلم «اتوبوسي به نام هوس» (۱۹۵۱) به كارگرداني اليا كازان، نه صرفا يك درام روانشناختي، بلكه «واقعه‌نگاري تروماتيك» از برخورد خونين دو زيست‌جهان است. كازان دوربين را از سطح بازنمايي يك بحران خانوادگي عبور داده و آن را براي جراحي بي‌رحمانه جامعه‌اي در آستانه دگرديسي به كار مي‌گيرد؛ اثري كه در آن «معنا» در برابر «ماده» و «خيال» در برابر «حقيقت صلب» به زانو درمي‌آيد. نقطه عزيمت اين نقد، فراتر رفتن از دوگانه كليشه‌اي «زن مجنون/مرد خشن» است. فيلم در لايه‌هاي زيرين خود به پرسشي هستي‌شناختي پاسخ مي‌دهد: وقتي واقعيت به قدري كريه و عريان مي‌شود كه تاب‌آوري سوژه را ناممكن مي‌كند، آيا پناه بردن به توهم، بيماري است يا يك كنش راديكال براي حفظ بقا؟ نام فيلم، خود مانيفست اين سقوط است. حركت از ايستگاه «هوس» به سمت «قبرستان» و در نهايت محله «اليزه»، جغرافيايي تقديرگرايانه را ترسيم مي‌كند. اين نه يك مسير شهري، بلكه نمودار فروپاشي سوژه‌اي است كه ميان دو قطب متضاد گرفتار شده: رانه حيات كه در قالب اميال سركوب ‌شده سر برمي‌آورد و رانه مرگ كه در انتظار بلعيدن بقاياي اشرافيت زوال‌يافته است. بلانش دوبوآ با ورود به دنياي بدوي نيواورلئان، به قلمرويي پا مي‌گذارد كه در آن «حقيقت» تنها با متر و معيار كاركردي سنجيده مي‌شود. او يك «ناهماهنگي باستان‌شناختي» و عنصري متعلق به عصري سپري ‌شده است كه در اكنونِ عريان استنلي كووالسكي جايگاهي ندارد. اين تقابل، برخورد دو گونه از امر واقع است: امر واقعي كه بلانش آن را در قالب جادو و استعاره مي‌جويد (Truth) و حقيقتي كه استنلي آن را در قالب فكت‌هاي سخت مي‌بيند (Fact) . پيروزي استنلي، اعلام حاكميت يك ديكتاتوري جديد بر روح انسان است: ديكتاتوري واقعيت عريان.

۲.ديالكتيك حقيقت‌سازي

 نبرد ميان «امر نشانه‌اي» و «استبداد نمادين»

در اين خوانش، بلانش دوبوآ نه يك سوژه گسسته از واقعيت، بلكه تجسم فوران «امر نشانه‌اي» كريستوا در قلب سفت‌وسخت جامعه مدرن است؛ جرياني لغزان، بدني و عاطفي كه پيش از استقرار زبان قانونمند وجود دارد. بلانش با لباس‌هاي توري، عطرهاي غليظ و آيين وسواسي استحمام، در حال بازتوليد واقعيتي سيال است كه نمي‌خواهد در فكت‌هاي خشك زنداني شود. تنش اصلي فيلم، برخورد دو شيوه متفاوت از توليد جهان است: 

ساحت نشانه‌اي (بلانش): او جهان را نه كشف، بلكه «اجرا» مي‌كند. براي او حقيقت در آنچه «حس مي‌شود»، نهفته است. او با موسيقي «وارسوويانا» در ذهنش و استعاره‌هايي كه مي‌بافد، سعي دارد واقعيت را از صلبيت درآورد تا از خفقان نظم موجود بگريزد.

نظم نمادين (استنلي): استنلي نماينده قانون صلب و پدرانه‌اي است كه كريستوا آن را «امر نمادين» مي‌نامد. براي او زبان ابزاري براي تثبيت قدرت است: مرواريد يا اصل است يا بدل؛ زن يا باكره است يا فاحشه. استنلي نمي‌تواند ابهام و لغزندگي بلانش را تحمل كند؛ پس از «شفافيت» به عنوان ابزاري براي سلطه دفاع مي‌كند.

بلانش به مثابه «امر چندش‌آور»كريستوايي: بلانش مرزها را مخدوش مي‌كند؛ او از درون نظم اشرافي آمده، اما بوي زوال مي‌دهد. اين ويژگي «مرزي» بودن، استنلي را به وحشت مي‌اندازد. استنلي با دريدن فانوس كاغذي و فاش كردن گذشته بلانش، سعي دارد اين جريان لغزان را به زور در طبقه‌بندي‌هاي نظم نمادين جاي دهد و او را به يك «اوبژه مشخص» (زن بدنام) تبديل كند تا از ساختار خود دفعش سازد.

فروپاشي نهايي بلانش، شكست يك دروغگو نيست، بلكه پيروزي خونين نظم نمادين است. استنلي با تجاوز، آخرين ضربه را به ساحت نشانه‌اي بلانش مي‌زند، بدن او را به يك واقعيت فيزيكي صرف تقليل مي‌دهد و زبان شاعرانه‌اش را قطع مي‌كند. در پايان، بلانش حذف مي‌شود، چون واقعيت ساخته ‌شده او، جايي در واقعيت زيسته استنلي ندارد.

۳.استنلي كووالسكي

 فاشيسم امر واقع و ديكتاتوري حضور

اگر بلانش تجسم «غياب»، استعاره و لغزش معناست، استنلي تجسم «حضور مطلق» است. او هيچ لايه پنهاني ندارد و نمي‌تواند وجود آن را در ديگري تحمل كند. او نماينده تفكري است كه در آن «امر واقع» با «شفافيت» بازجويي و سلطه يكي انگاشته مي‌شود.

استنلي در نقش يك «تفتيش‌گر عقايد»، لايه‌هاي محافظ سوژه را مي‌درد. از منظر سياسي، او نماد جرياني است كه مي‌گويد: «هر چه هست، همان است كه ديده مي‌شود.» اين همان فاشيسم امر واقع است. راز بلانش براي استنلي يك گناه نيست، بلكه يك «اختلال در نظم وضوح» است كه بايد با خشونت برطرف شود.

استنلي جهان را از طريق غريزه و ماده تجربه مي‌كند. فريادها، عرق تن و شيوه غذا خوردنش، بر صلبيت «اكنون» تاكيد دارند. براي او زبان بلانش تنها يك «سروصداي مزاحم» است كه مانع شنيده شدن صداي واقعيت (صداي قمار و غريزه) مي‌شود. او «نمادين» است، چون قانون جنگل مدرن را نمايندگي مي‌كند: «تنها چيزي كه لمس مي‌كني، واقعي است.»

اوج اين ديكتاتوري در صحنه تجاوز رخ مي‌دهد؛ يك كنش معرفت‌شناختي كه مي‌خواهد ثابت كند: «تو چيزي جز اين بدن لرزان و واقعيت فيزيكي نيستي.» او روايت بلانش را به قتل مي‌رساند تا تنها روايت قدرت عريان خودش باقي بماند.

۴.جغرافياي خفقان

 خانه كووالسكي به مثابه «تئاتر شكنجه»

در اين فيلم، آپارتمان محله «اليزه» يك فضاي مسكوني نيست، بلكه «ميدان مغناطيسي سركوب» است. كازان با تكنيك‌هاي بصري و كم كردن عمق ميدان، ديوارهاي خانه را به هم نزديك مي‌كند تا حس «تنگناي هستي‌شناختي» را برانگيزد. اين خانه، تجسم جغرافيايي پيروزي ماده بر روح است.

معماري اين آپارتمان فاقد حريم خصوصي است. هيچ دري وجود ندارد و تنها پرده‌هايي نازك قلمروها را جدا مي‌كنند. اين ساختار، خانه را به يك «پان‌اپتيكون» (سراسربين) فوكويي بدل مي‌كند كه در آن استنلي همواره بر كنش‌هاي بلانش نظارت دارد. بلانش در حمام پناه مي‌گيرد، تنها فضايي كه دري صلب دارد تا ساحت نشانه‌اي خود را از نگاه خيره استنلي محافظت كند، اما كوبيدن‌هاي مداوم استنلي به در، يادآور اين است كه هيچ فضاي دروني مجاز نيست. اصرار بلانش بر پوشاندن لامپ برهنه با فانوس كاغذي، تلاشي براي تغيير «رژيم بصري» خانه از نور بازجويي به «نور تئاتري» است. استنلي با دريدن آن كاغذ، امكان تفسير جهان را از بلانش مي‌گيرد و او را مجبور مي‌كند زير تابش خيره‌كننده «امر واقع» ذوب شود. در اين ساختار، خانه به «اتاق اعتراف» بدل شده و بلانش توسط خود فضا محاكمه مي‌شود.

۵.ديالكتيك «تور» و «عرق»

مادي‌گرايي در برابر نشانه‌شناسي

اشيا در اين اثر حاملان ايدئولوژي هستند. چمدان بلانش كه استنلي آن را شخم مي‌زند، «آرشيو هويت» او است. لباس‌هاي اطلسي و مرواريدهاي بدلي، ابزارهاي بلانش براي ساختن يك واقعيت برساخته هستند كه براي او «ارزش نمايشي» دارند تا خلأ هستي‌شناختي‌اش را بپوشانند. اما براي استنلي، اين اشيا مرز ميان دارايي واقعي و تظاهر را مخدوش مي‌كنند. او با لمس خشن اين لباس‌ها مي‌خواهد ثابت كند كه زير اين لايه‌ها چيزي جز فقر وجود ندارد. در مقابل، ما با ركابي‌هاي عرق‌ كرده استنلي روبه‌رو هستيم. عرق نماد «واقعيت بيولوژيك» است كه به هيچ استعاره‌اي تن نمي‌دهد. بلانش سعي مي‌كند با عطر پاشيدن، بوي واقعيت را مهار كند، اما بوي عرق استنلي (واقعيت مادي) همواره بر عطر فرانسوي بلانش (توهم فرهنگي) غلبه مي‌كند. حتي رفتارهاي غريزي آنها نيز در تضاد است: استحمام بلانش آييني براي شستن سنگيني و زمختي واقعيت و «محو حضور» است، در حالي كه نوشيدن استنلي كنشي براي آزاد كردن غرايز و «تثبيت حضور» است.

۶.ترور روايت و سكوت تاريخ

استنلي، بلانش را به همان چيزي تبديل مي‌كند كه از آن وحشت داشت: موجودي آلوده و فاقد مرز. اين يك فاشيسم جنسيتي است كه پيچيدگي رواني را به نياز مكانيكي تقليل مي‌دهد. نكته تكان‌دهنده‌تر، واكنش جامعه (در قالب استلا) است. نپذيرفتن روايت بلانش نشان مي‌دهد كه در نظم نمادين استنلي، صداي قرباني اساسا «ناشنيدني» است. بلانش ديگر نمي‌تواند حرف بزند، زيرا زبانش توسط واقعيت سختي كه بر او اعمال شده، فلج شده است.

۷.استلا و «فيزيولوژي سازش»؛ بدن عليه آگاهي

اگر بلانش نماد «زوال رويا» و استنلي نماد «تجاوز واقعيت» باشد، استلا تجسم «فيزيولوژي سازش» است. او ميانجي مسخ ‌شده‌اي است كه نشان مي‌دهد چگونه قدرت از طريق تسخير نيازهاي بيولوژيك و ميل غريزي، توده‌ها را به سكوت وامي‌دارد.

او براي به خطر نيفتادن آرامش كوچك خود، ترجيح مي‌دهد حقيقت را به مسلخ ببرد و با انكار نمادين تجاوز، جسد روح خواهرش را به بيرون از خانه هدايت مي‌كند. حتي بارداري استلا در طول فيلم، استعاره‌اي از بازتوليد همين نظم خشن و تضمين‌كننده تداوم نسل استنلي‌هاست.

۸.تيمارستان يا تنها اتوپياي ممكن؟

خروج بلانش دوبوآ از خانه، اعلام رسمي «مرگ سوژه حساس» در عصر مدرن و مراسم تدفين تمام جادوهايي است كه او براي قابل ‌تحمل كردن جهان ساخته بود. اما پارادوكس نهايي اينجاست: آيا تيمارستان براي بلانش، تنها اتوپياي ممكن نيست؟

جمله پاياني او، «من هميشه به مهرباني غريبه‌ها متكي بوده‌ام»، تلخ‌ترين بيانيه فيلم است. در دنياي استنلي، خويشاوندان منبع خشونت و سركوب هستند. براي بلانش، «غريبه» كسي است كه هنوز او را طبقه‌بندي نكرده و مي‌تواند توهمش را محترم بشمارد. تيمارستان، آخرين پناهگاه امر نشانه‌اي او است؛ جايي كه ديگر مجبور نيست با نور خشن واقعيت روبه‌رو شود. «اتوبوسي به نام هوس» نشان مي‌دهد كه فاشيسم واقعيت، در لايه‌هاي زيرين زندگي روزمره و در سركوب هر آنچه خيال‌پردازانه است، جريان دارد. استنلي پيروز مي‌شود، چون جهان را به كاركرد و ماده تقليل مي‌دهد، اما پيروزي او، پيروزي بلاهت بر معناست. اين فيلم آينه‌اي است در برابر تمدني كه در آن استنلي‌ها خانه‌ها را اداره مي‌كنند و استلاها به بهاي بقا، سكوت را برمي‌گزينند. بلانش به يادمان مي‌آورد كه انسان، فراي نيازهاي بيولوژيكش، به «جادو» نياز دارد تا غرق نشود. ما همگي مسافران همان اتوبوسي هستيم كه از ايستگاه هوس مي‌گذرد؛ اما آيا در ايستگاه نهايي، كسي مهرباني يك غريبه را به ما وام خواهد داد؟

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون