روح يك زن
اسدالله امرايي
ايزابل آلنده، زني كه در چهل سالگي اولين رمانش را نوشت و منتشر كرد، با نامخانوادگي مشهورش، يكي از نمادهاي زنانهنويسي در ادبيات معاصر جهان است. زني كه رمانهايش همه ذكر هنرمندانه مصائب و مناقب زناني است كه ميشناخته يا خلقشان كرده است. در كتاب روح يك زن كه ماندانا قدياني ترجمه كرده و نشر مهرانديش ناشر آن است، پاي زنان بسياري را وسط كشيده تا ماجراي زن بودن در اين جهان را تشريح كند؛ مادرش، مادربزرگش، خدمتكاران خانهشان، دوستان كودكي و بعدترش و ... تا زنان درجه يك تاريخ هنر و ادبيات، همچون سيلويا پلات و ميوست و ... . جامعيت و شمول بسيار گفتارهاي كوتاه به ظاهر پراكنده ايزابل آلنده در اين كتاب، موجب شده كه تصويري روشن، يكه و يگانه و در عين حال وسيع و قابل تعميم نسبت به شرايط زنان و وضعيت زن بودن در جهان زير سيطره مردسالاري حاصل شود. روح يك زن از كودكي ايزابل و باورهاي فمينيستياش از ابتدا تا امروز را در برگرفته و تا مرزهاي گوناگون تاريخ، سياست و فرهنگ پيش ميرود و خواننده را به غور و بررسي جهان زنانه ميخواند. روح يك زن كاوشي جسورانه در خصوص زنانگي، فرزندپروري، سالخوردگي، عشق و زندگي است، ترجمانِ ماندگارِ دفاع جانانه آلنده از زن، زنانگي، نقش زنان در خانواده و جامعه و بها دادن به حريم شخصي زنان. او در اين كتاب، با صداي بلند ميپرسد كه مگر زنان چه ميخواهند جز اينكه در صلح و آرامش زندگي كنند، از جايگاهِ طبيعي و منصفانه خويش بهره ببرند. ايزابل آلنده اسم مشهور ايسابل آينده است. سال ۱۹۴۲ در پرو در خانوادهاي شيليايي به دنيا آمده و به واسطه شغل پدرش به كشورهاي مختلف سفر كرده. آلنده در سال ۲۰۱۰، جايزه ملي ادبيات شيلي را كسب كرد. «وقتي ميگويم از دوران كودكي مدافع حقوق زنان بودهام، حتي پيش از آنكه خانوادهام با اين مفهوم آشنا شوند، اغراق نميكنم. من در سال ۱۹۴۲ به دنيا آمدم، از اينرو داريم درباره گذشته دور حرف ميزنيم. معتقدم كه وضعيت مادرم، پانچيتا، موجب طغيانم عليه مردسالاري شد. شوهرش او را در پرو، با دو كودك نوپا كه قنداق ميشدند و يك نوزاد كه تازه متولد شده بود، ترك كرد. پانچيتا مجبور شد به خانه والدينش در شيلي برگردد، جايي كه من اولين سالهاي كودكيام را در آنجا سپري كردم. خانه مادربزرگ و پدربزرگم در سانتياگو، در محله پرويدنسيا - كه آن وقتها منطقه مسكوني بود و الان در دخمههاي پرپيچوخمِ ساختمانهاي اداري و مغازههاست - بزرگ و زشت بود: اين خانه يك ساختمان سيماني به شكل هيولا بود كه سقفهاي بلند، چند هواكش، ديوارهايي كه بر اثر دوده بخاري نفتي سياه شده بودند، پردههاي مخمل قرمز و سنگين، مبلمان اسپانيايي كه مال يك قرن پيش بودند، پرترههايي وحشتناك از اقوامِ درگذشته و يك عالم كتاب گردوخاك گرفته داشت. نماي جلوي خانه زيبا و باشكوه بود. شخصي سعي كرده بود به اتاق نشيمن، كتابخانه و اتاق ناهارخوري جلاي زيبايي ببخشد. اما اين فضاها به ندرت موردِ استفاده قرار ميگرفتند. باقي خانه قلمروي پادشاهي آشفته و بههمريخته مادربزرگم، بچهها (من و برادرانم)، خدمتكاران و دو يا سه سگ كه نژاد مشخصي نداشتند، بود. همچنين خانوادهاي از گربههاي نيمهوحشي به چشم ميخورد كه بياختيار در پشت يخچال توليدمثل ميكردند؛ آشپز، بچهگربهها را داخل سطلي از آب در حياطخلوت غرق ميكرد.»