بعضيها حرف نميزنند
هيلا حبيبي مقدم
بعضيها اگر حرف نميزنند لااقل با نگاهشان يك چيزهايي به آدم حالي ميكنند اما اين دخترك سكوت محض بود، خودِ خودِ سكوت. نه زبان و لبهايش را براي حرف زدن تكان ميداد و نه تلاشي ميكرد تا كمي چشمهايش را اين طرف و آن طرف بچرخاند و چيزي به ما بفهماند. زمان خوردن قرصهاي تلخِ بزرگ كه احتمالا در مسير پايين رفتن گلويش را خراش ميدادند اعتراضي نميكرد. موقع رگگيري فقط ابروهايش به سمت چشمهايش جمع ميشد كه شك ندارم اگر ميتوانست در آن لحظه روي اين قسمت از عضلاتش كنترل داشته باشد حتما جلويشان را ميگرفت تا خم نشوند.
روزهايي كه دياليز داشت اگر لبهايش كمرنگ نميشد و نميلرزيد و ما فشار خونش را چك نميكرديم، نميفهميديم كه دخترك بدحال است. خودش كه حرفي نميزد. خب ما هم مشكلي با اين قضيه نداشتيم. اصلا چي بهتر از اين؟ بيمارِ ساكتِ بيتوقعِ بيدردسر. يك روز مادرش يك جعبه خرما با يك ظرف ارده برايمان آورد. گفت اين سوغاتي شهرمان است. دختركم برايتان آورده. از او تشكر كردم. اما كافي نبود. كسي اگر هديهاي به من ميدهد بايد از خودش تشكر كنم نه از مادرش. پيشش رفتم. بهش لبخند زدم. گفتم كه از سوغاتي خوشمزهاش خوشحالم و عاشق خرما و ارده هستم. لبهايش را جمع كرد تا لبخندش را نبينم. سرش را توي بغل مادرش فرو برد و با يك ذرهاي از چشمش كه بيرون جا مانده بود يواشكي به من نگاه كرد.
دفعههاي بعد كه ميديديمش يكي دو جملهاي با او حرف ميزدم و منتظر جوابش ميماندم و او باز پيش مادرش قايم ميشد و گردنش را خم ميكرد و يواشكي لبخند ميزد. يك روز، بعد از عمل جراحي سبكي كه داشت بالاي سرش ايستادم و حالش را پرسيدم. سعي كردم با حرفهايي كه اصلا براي بچهاي كه تازه از اتاق عمل برگشته بامزه نيست، بخندانمش. لبخند زد و تلاشي نكرد كه قايمش كند. احتمالا دوست داشت كه گردنش را سمت مادرش بچرخاند و چسبيده به مانتوي او خجالت بكشد. اما گردنش درد ميكرد. خب تازه بخيه خورده بود. نميدانست چهكار كند. دستش را به سمت گردنبندش برد و خودش را با پروانه سرخي كه نزديك بخيهاش بود سرگرم كرد. يك بار كه مادرش را توي راهرو ديدم گفت دخترك از او خواسته بيايد و به من بگويد كه خيلي دوستم دارد. گفتم اينطوري قبول نيست. اگر خودش نگويد باور نميكنم. بعد از چند دقيقه آمدند پيشم. دستش را مشت كرده بود و فشار ميداد. مادرش گفت دخترك ميخواهد به من هديهاي بدهد. دو زانو نشستم روبهرويش. مشت كوچك عرقكردهاش را باز كرد و گردنبند طلايي و پروانهاش را به من داد و بعد پايين مانتوي مادرش را گرفت و لبخند زد. من تا به حال چنين دوستتدارم دلچسبي نشنيده بودم...