وقتي آكادميها قرباني نامهاي بزرگ ميشوند
تراژدي جوانگرايي در ويترين
فوتبال ايران اين روزها در يك پارادوكس عجيب و نااميدكننده دست و پا ميزند؛ پارادوكسي كه در آن واژه جوانگرايي بيش از آنكه يك استراتژي ساختاري براي توسعه باشد به ابزاري براي تسويهحسابهاي مديريتي و پوششي بر ناتواني در استعداديابي تبديل شده است. تازهترين نمونه اين تناقض ماجراي بازگشت احتمالي وحيد اميري ۳۸ ساله به پرسپوليس است، خبري كه اگر صحت داشته باشد تير خلاصي بر پيكر شعارهاي رنگارنگ مديران باشگاه درباره نياز به تغيير نسل است. چگونه ميتوان از يكسو بازيكناني نظير سروش رفيعي و اميد عاليشاه را به بهانه جوانگرايي از ليست خارج كرد و ازسوي ديگر آغوش باشگاه را براي بازيكن ۳۸ سالهاي باز كرد كه دوران اوجش سالهاست به پايان رسيده است؟ اين رفتار بيش از آنكه يك تصميم فني باشد نشاندهنده فقدان نقشه راه است. اگر معيار جوانگرايي است پس چرخش از ستارههاي باسابقه به سمت بازنشستههاي در مسير خروج چه معنايي جز سردرگمي مطلق مديريتي دارد؟ درحاليكه هواداران منتظر بودند تا پرسپوليس با جذب استعدادهاي نابي همچون كسري طاهري پديده فوتبال ايران پروژهاي بلندمدت را آغاز كند، گاف مديريتي و بيتوجهي به ساز و كار جذب استعدادها باعث شد تا اين فرصت طلايي از دست برود. عجيب آنكه پس از،
ازدست دادن چنين مهرههاي آيندهداري باشگاه به جاي تقويت زيرساختهاي آكادمي و اعتماد به بازيكنان مستعد ردههاي پايه به سراغ گزينههايي ميرود كه يا به پايان خط رسيدهاند يا نياز دارند تا در تيمهاي ديگر با تمنا و خواهش صرفا براي حفظ آمادگي بدني تمرين كنند.
اظهارات مهدي تارتار درباره حضور اميري در تمرينات لايه ديگري از اين فاجعه را آشكار ميكند. اينكه بازيكني از سرمربي درخواست ميكند در تمرينات حاضر شود تا شايد شرايط بازي داشته باشد و شايد براي فصل آينده جذب شود، نشان ميدهد كه در فوتبال ما نامها بر ساختار ارجحيت دارند. آكادميها در چنين فضايي عملا به حاشيه رانده ميشوند، چراكه مربي و مدير، امنيتِ خود را در سايه نامهاي بزرگ سابق ميبينند نه در ريسك اعتماد به يك جوان ۱۸ ساله. وقتي باشگاههاي بزرگ ما به جاي سرمايهگذاري روي آكادميها و پرورش ستارههاي نسل بعد به دنبال بازگرداندن بازيكنان ۳۸ ساله هستند عملا پيام واضحي به نسل جوان فوتبال كشور ميفرستند كه اينجا جايي براي رشد نيست! اين روند نه تنها به تيم ملي ضربه ميزند بلكه باعث ميشود سرمايههاي انساني فوتبال ايران يا در حسرت فرصت بسوزند يا راهي ليگهاي خارجي شوند كه ارزش استعدادهاي آنها را ميفهمند. جوانگرايي واقعي نه در كنار گذاشتن دستوري بازيكنان باسابقه بلكه در سيستمسازي است. اگر پرسپوليس به دنبال تحول بود بايد پيش از هر چيز زيرساخت آكادمي خود را به عنوان منبع تامين نيروي انساني ميديد. اما آنچه اكنون شاهدش هستيم ميراثخواري از گذشته است؛ چسبيدن به خاطرات بازيكناني كه سالها براي باشگاه زحمت كشيدهاند اما اكنون در جايگاهي نيستند كه بتوانند براي آينده پرسپوليس گرهگشا باشند. در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه فوتبال ايران تا زماني كه آكادميها را به عنوان ويترين اصلي و موتور محرك باشگاهها نپذيرد و تا زماني كه توجيه مديريتي براي خريدهاي نامدار جايگزينِ برنامه فني براي جذب استعدادهاي جوان باشد در همين دور باطل باقي خواهد ماند.