متروکههایی که سخن میگویند
مهدی دهقان منشادی
خانهها زیستگاههای انسانی هستند که از تولد تا مرگشان خاطراتی را در تار و پود خود ذخیره میسازند و خشت و آجرهای به جای مانده از آنها به جعبههای سیاهی میماند که اگر زبان باز کنند حکایتهایی سیاه و سفید، از غم و شادی را باز خواهند گفت. جریان زندگی به مرور زمان در اجزای خانهها رسوب میکند تا بعد از متروک و ویران شدنشان با زبان بیزبانی زندگی را فریاد بدارند و منتظر چشمی بینا و گوشی شنوا هستند تا اندکی زمان بگذارد و زندگیهای از دست رفته را درک کند. داستان خانههای متروک و ویران بسان داستان کوزهای است که خیام در آینه آن زندگان و زندگیها را مشاهده میکرد: این کوزه چو من عاشقِ زاری بودهست/ در بندِ سرِ زلفِ نگاری بودهست/ این دسته که بر گردنِ او میبینی/ دستیست که بر گردنِ یاری بودهست.
خانههای قدیمیِ سرزنده و حتی متروکه و ویران شدهی محلات تاریخی چون پیران پر حافظه داستان زندگی را روایت میکنند پس اندکی زمان لازم است تا به کنار آنها رفت و قدری تامل باید تا آن روایتها را از تار و پود آنها بیرون کشید و فهمید. هر خانهای زنده است به وجود آدمهایش و خانه بدون ساکن، قبرستانی میشود متروکه که فقط خاطرات گذشته را در دل خود جای داده است. پیاده روی در محلات قدیمی هر شهر و روستایی شاید شما را ناخودآگاه روبهروی نیمه متروکهای متوقف سازد تا آشنا یا ناآشنا با آن کاوشگرانه آن را تفقد نمایید. خانهها آدمها را خوب میشناسند و میدانند چگونه با مشتاقان زندگی به گفتوگو بپردازند. در گشت و گذار خود گاهی خانهای را میبینید غریب افتاده، که روزگاری آدمهای زیادی را به خود میدیده و همدم نفسهای خُرد و پیر زیادی بوده است. سالها بوی غذا از منفذ مطبخ یا پنجره آشپزخانهاش به هوا بوده و تلخ و شیرین روزگار مردمانش در در و دیوارش نفوذ یافته است. نوای گریه و قاهقاه خنده ساکنان هنوز در لای گچ و کاهگِلهای آن گیر کرده است. در این خانهها ساعت شروع و پایانی برای زندگیها ثبت شده است. شاید بعد از ساخت خانه شادی نصیب آن شده و دختری با چادرِ سپیدِ بخت از درگاه آن وارد شده باشد و بعد از عمری ساختن و سوختن و زمانی که رنگ گیسوانش چون دندان فرو ریختهاش سفید شد با کفنی سفید عزادارانه او را از درگاه خانه بیرون برده باشند. این خانه شاید بستر بستن نطفهها، تولدها و تکاملهای چندی بوده است و فراز و نشیبِ تکامل، غم و شادیهای متعددی را بر اجزای خانه پاشانده باشد. سردر خانه مزین به «و ان یکادی» بوده است به آن خیال که چشمزخمِ دشمنان، فقر را به فلاکت مبدل نسازد. طاقچه اتاقها مأمن پاکی برای قرآن مجید بود بدان امید که امنیت زندگی را تامین نماید و چهارقلهای شبانگاهی زنِ خانه هنگام خواب برای شوهر و فرزندانش سازنده توکل بود تا به موجب آن بقای خانواده باقی بماند. پدر و مادر و فرزندان با ابتلا به روزمرّگیها و دیدن روزها و هفتهها و ماههای تکراری و از سرگذراندن نوروزهای شاد، تابستانهای داغ، پاییزهای چند هوا و زمستانهای سرد استخوان شکن، سالهای چندی را به امید آمدن روزهای بهتر پشت سر گذاشتند که «روزهای بهتر» در برخی خانهها وارد شدند و برخی خانهها و خانوادهها آمدنش را هرگز ندیدند. صدای توپی و پایی، گاهی شکستن شیشهای را به دنبال داشت و شکسته شدن شیشهی عمری نعرهای را. بچهها به تدریج بزرگ و بزرگتر شدند و بنیانگذاران خانواده پیر و فرسودهتر، اما رفت و آمدها و زندگی همیشه در آن خانه جریان داشت. قیدِ ازدواج بچهها را از خانه بیرون برد تا با نفرات بیشتری به خانه برگردند. تکثیر نفرات در خانواده زیر سایه فرسودگی خانه و پا به سن گذاشتن پدر و مادر به وقوع میپیوست. گاهی صدای گپ و خنده سی، چهل نفر کوچک و بزرگ، عروس و داماد و نوه و فرزند از پنجره اتاقها به هوا برمیخاست و زندگی را فریاد میزد. در بازی تلخ روزگار، اول پدر رفت و بعد مادر، و با رفتن این دو، خانه خالیِ خالی شد. چند سالیاست که سکوت محض در اتاقها و حیاطش نغمه نیستی سر میدهد، کف حیاط خانه، نوازش جارو را مشتاق است، حوض تشنه و درختان محزون باغچهاش عطشوار آب را طلب میکنند و اتاقها چشم به راه آدمی هستند تا سکوت مرگوار را بشکند. سکوت محض حاکم بر خانه از بایگانی شدن دههها زیستن خبر میدهد و کلاغها بیخبرند از آن همه آدمهای آشنایی که اگر هم بیایند برای محله و اهل کنونی آن غریبهاند. در غیاب آشناهای گذشته، فصلها همه با پاییز یک صدا شدهاند و بی صدایی بر سر خانه خیمه زده است. تنها گاهی فاختهای کوکویی سر میدهد که جویای احوال آدمیانی است که بی خداحافظی از آنجا رفتهاند.
تار و پود خانه برای تکرار خاطرات دور و دراز خود چشم انتظار آدمهایی است که در پیچ و خم زمان به تاریخ پیوستهاند؛ آدمهایی که در ذهن محله آنچنان محو گردیدهاند که انگار هیچگاه نبودهاند و هیچگاه زندگی را در این خانه تجربه نکردهاند.