ازاينرو، نه ميتوان يك پژوهش را تمام حقيقت جامعه دانست و نه ميتوان صرفا بهدليل مطلوبنبودن برخي نتايج، اصل آن را بياعتبار كرد. جامعه پيچيدهتر از آن است كه در يك عدد يا يك پيمايش خلاصه شود؛ اما سياستگذاري مسوولانه نيز نميتواند نسبت به دادههاي اجتماعي بياعتنا باشد.
گزارش منتشرشده، يك فرا تحليل مبتني بر دادهها و دانش نويسنده است نه تفسير
متن منتشرشده، حاصل مرور، مقايسه و تحليل مجموعهاي از پيمايشها، مطالعات و دادههاي اجتماعي در يك بازه زماني نزديك به نيمقرن بود؛ بازهاي كه ميتوان ريشههاي آن را از مطالعات مرحوم مجيد تهرانيان و پژوهشگران همدوره او تا تحقيقات دورهاي ارزشهاي ايرانيان و پيمايشهاي سالهاي اخير دنبال كرد. هركدام از اين تحقيقات، در زمان و زمينه خاص خود، بخشي از تحولات نگرشي، ارزشي و اجتماعي ايرانيان را ثبت كردهاند. گزارش مورد بحث كوششي براي قرار دادن اين يافتههاي پراكنده در امتداد يكديگر، مقايسه آنها و فهم برخي روندهاي بلندمدت جامعه ايران بود. بنابراين، نتايج هريك از نظرسنجيها تنها يكي از منابع متعدد اين مطالعه محسوب ميشد. همچنين بايد ميان سه سطح تمايز قائل شد: نخست، نتايج خام نظرسنجيها؛ دوم، تفسير پژوهشگر از همان نتايج؛ و سوم، تحليل ثانويهاي كه چندين پيمايش، مطالعه، مشاهده و گفتوگوي پژوهشي را در يك چارچوب اجتماعي و سياسي كنار يكديگر قرار ميدهد. متن منتشرشده در سطح سوم قرار داشت. اين گزارش يك كار ثانويه و سياستمحور است. در تهيه آن، علاوه بر دادههاي پيمايشي، از مشاهدات مشاركتي، گفتوگوهاي پژوهشي، مطالعات اجتماعي موجود، تجربههاي نهادي و تحليل زمينه سياسي و تاريخي كشور استفاده شده است.
ادعاي متن نيز اين نيست كه با يك پيمايش مستقل يا پژوهشي مبتني بر توليد داده اوليه مواجهيم؛ هدف، تبديل مجموعهاي از يافتههاي اجتماعي به تصويري قابل استفاده براي سياستگذار است.
فايده تحليلهاي اجتماعي براي سياستگذار، جامعه و پژوهشگر
اينگونه مطالعات دستكم سه فايده اساسي دارند:
نخست، به سياستگذار كمك ميكنند ميان برداشت شخصي خود از جامعه و واقعيتهاي متكثر اجتماعي فاصله بگذارد. آگاهي از تغيير نگرشها، افزايش يا كاهش اعتماد، وضعيت اميد اجتماعي، برداشت مردم از آينده و نحوه مواجهه آنان با موضوعاتي مانند جنگ، صلح، ثبات، اصلاح و هويت ملي و... شرط لازم تصميمگيري مسوولانه است.
حتي يافتههاي تلخ، انتقادي يا هشداردهنده بايد شنيده شوند؛ زيرا نشنيدن واقعيت، آن را از ميان نميبرد. وظيفه مطالعه اجتماعي، توليد دادههاي خوشايند براي مديران نيست؛ بلكه نزديككردن تصميمگيران به واقعيت جامعه است.
دوم؛ شناخت اجتماعي به خود جامعه نيز كمك ميكند. جامعهاي كه همزمان با ارزشهاي سنتي، ديني، ملي، مدرن، فردگرايانه، جمعگرايانه و جهاني مواجه است، براي فهم خود به مفهوم، زبان و داده نياز دارد. شناخت تنوعهاي دروني جامعه ميتواند از كليشهسازي، دوقطبيسازي و تعميم ديدگاه يا رفتار يك گروه به همه مردم جلوگيري كند .
جامعهاي كه بتواند ارزشها، نگرانيها، تعارضها و ظرفيتهاي خود را بهتر بشناسد، امكان بيشتري براي گفتوگو، اصلاح و حل مسالمتآميز اختلافها خواهد داشت.
سوم؛ اين مطالعات ميان دانشگاه، پژوهشكدهها و مراكز سنجش افكار با سياستگذاري پيوند ايجاد ميكنند. يكي از مشكلات ديرينه ما، باقيماندن انبوه تحقيقات اجتماعي در كتابخانهها و كماثر بودن آنها بر تصميمهاي اجرايي است. تحليل ثانويه ميتواند يافتههاي مطالعات مختلف را در كنار يكديگر قرار دهد و آنها را به زبان قابل استفاده براي مديران و سياستگذاران تبديل كند.
نمونههاي جهاني اين رويكرد فراواناند. در چند دهه قبل «گرت هافستد » با مطالعه تطبيقي فرهنگها از جمله ايران، ابعادي مانند فاصله قدرت، فردگرايي و جمعگرايي، جنسيت، مواجهه با عدمقطعيت، جهتگيري بلندمدت و برداشتهاي فرهنگي از نقشهاي اجتماعي را بررسي كرد. هدف چنين مطالعاتي صدور حكم قطعي درباره همه افراد يك كشور نيست؛ بلكه شناخت گرايشهاي عمومي و تفاوتهاي فرهنگي ميان جوامع است.
«رونالد اينگلهارت » و همكارانش نيز در پيمايش جهاني ارزشها، دگرگوني جوامع از غلبه ارزشهاي بقا به سوي ارزشهاي ابراز وجود و ارزشهاي فرامادي را بررسي كردهاند. ايران نيز در دورههاي مختلف در اين مطالعات حضور داشته و تحولات ارزشي جامعه ايراني در چارچوب اين پيمايشها تحليل شده است.
طبيعي است كه درباره روش، طبقهبنديها و نتايج هافستد، اينگلهارت يا هر پژوهشگر ديگري نقدهاي علمي وجود داشته باشد. اما وجود نقد علمي، ضرورت شناخت جامعه از طريق دادههاي منظم، مطالعات تطبيقي و تحليل روندهاي بلندمدت را نفي نميكند. علم اجتماعي با نقد رشد ميكند، نه با انكار داده و تخريب پژوهش.
دستبرد به امانت علمي
اين متن براي انتشار عمومي تنظيم نشده بود. كساني به شيوهاي نامعلوم، غيرمجاز و غيراخلاقي، يك گزارش كارشناسي را از مسير حرفهاي و اداري خود خارج كرده و در نهايت رسانههاي فارسيزبان جاعل و ايرانستيز، تفسير خود را بر آن سوار كردند. اين اقدام را نميتوان گردش طبيعي اطلاعات يا شفافسازي ناميد. با نوعي دستبرد به امانت علمي و سرقت اخلاقي و حرفهاي يك اثر پژوهشي مواجهيم. كساني كه به چنين اقدامي دست زدهاند، تنها يك فايل را منتقل نكردهاند؛ آنان اعتماد ميان پژوهشگر، نهاد علمي و سياستگذار را هدف قرار دادهاند.
اين افراد حقوق معنوي صاحبان دادهها و پژوهشگران مشاركتكننده را ناديده گرفته و متني كارشناسي را به ماده خام عمليات رواني رسانههايي تبديل كردهاند كه سابقه آنها در تحريف واقعيتهاي ايران روشن است.
هنگامي كه پژوهشگر و نهاد علمي اطمينان نداشته باشند كه داده و تحليل آنان در چارچوب حرفهاي باقي ميماند، يكي از مهمترين مسيرهاي ارتباط ميان جامعه و سياستگذار آسيب خواهد ديد.
رسانههاي ايرانستيز و مصادره يك متن علمي
رسانههايي كه اين گزارش را منتشر كردند، رسانههايي بيطرف، مستقل و دغدغهمند نسبت به علم و جامعه ايران نيستند. بخش مهمي از آنان رسانههايي ضدايراني، ايرانستيز و علمستيزند كه دادههاي اجتماعي را نه براي فهم جامعه، بلكه براي تخريب اعتماد عمومي، تضعيف انسجام ملي و القاي فروپاشي ايران به كار ميگيرند.
اين رسانهها در جريان جنگ چهلروزه نيز، بهجاي ايستادن در كنار مردم ايران و دفاع از جان، امنيت و تماميت سرزميني كشور، در موارد متعدد روايتهاي مطلوب دشمنان و متجاوزان را بازتاب دادند. آنان مرز ميان فعاليت رسانهاي و همراهي تبليغاتي با دشمنان ايران را مخدوش كردند و به همين دليل، سرمايه اعتماد خود را در ميان جامعه ايران از دست دادهاند. برخي از اين رسانهها با تامين مالي از سمت رژيم اسراييل، در روزهاي جنگ، رنج مردم ايران را ناديده گرفته، تجاوز به كشور را عاديسازي ميكنند يا روايت متجاوز را بر تجربه زيسته ايرانيان ترجيح ميدهند.
اين رسانهها، صرفا جملههايي از متن را گزينش و در چارچوب يك هدف سياسي از پيش تعيينشده بازتفسير كردند. اين شيوه، روزنامهنگاري حرفهاي نيست؛ مصادره يك متن علمي براي عمليات رواني است. علمستيزي فقط به معناي انكار دانشگاه يا پژوهش نيست. خارجكردن داده از زمينه، تبديل احتمالات به گزارههاي قطعي، حذف محدوديتهاي روششناختي و استفاده گزينشي از يافتهها براي اثبات يك نتيجه سياسي از پيش تعيينشده نيز صورتهايي از علمستيزي است.
مسووليت اخلاقي و عذرخواهي از صاحبان دادهها
با وجود آنكه انتشار گزينشي بخشهايي از گزارش بدون اطلاع، رضايت و اراده من صورت گرفته است، لازم ميدانم از مراكز پژوهشي، صاحبان مالكيت معنوي پيمايشها و اعضاي علمي و اجرايياي كه در طراحي، گردآوري و تحليل برخي دادههاي مورد استفاده مشاركت داشتهاند، با علم به اينكه انتشار ناخواسته متن، ممكن است براي برخي پژوهشگران و نهادهاي علمي سوءتفاهم ايجاد كرده باشد عذرخواهي كرده و آن را وظيفه اخلاقي خود ميدانم.
بهكارگيري نتايج تحقيقات، حتي در يك گزارش سياستي ثانويه، مسووليت رعايت دقيق حقوق معنوي، محدوديتهاي انتشار و ملاحظات حرفهاي صاحبان داده را به همراه دارد.
تحريف رسانهاي، نتيجه اصلي تحليل را تغيير نميدهد
رسانههاي فارسيزبان ايرانستيز كوشيدند با گزينش جملهها، حذف زمينه تحليل و تحميل برداشتهاي دلخواه، گزارش را سندي درباره نااميدي، گسست اجتماعي يا فروپاشي جامعه ايران معرفي كنند. اين بازنمايي نه با روش گزارش سازگار بود و نه با نتيجه اصلي آن.
اين رسانهها معمولا هر داده انتقادي درباره ايران را نشانه فروپاشي معرفي ميكنند و هر نشانهاي از اميد، همبستگي، ميهندوستي و تابآوري را ناديده ميگيرند. مساله آنان فهم علمي جامعه ايران نيست؛ ساختن تصويري از ايران است كه با نيازهاي سياسي و تبليغاتي حاميانشان سازگار باشد. تصويري كه از مجموعه دادهها، مطالعات و مشاهدات به دست آمده بود، جامعه ايران را جامعهاي پويا، بهبودخواه، صلحطلب اما تسليمناپذير، اميدوار، ثباتخواه، ايراندوست و مخالف سلطه خارجي نشان ميداد. ايرانيان ممكن است نسبت به عملكردها، نهادها و سياستها انتقاد داشته باشند، اما همواره نسبت به بيگانهطلبان فاصله داشته و با هيچ دشمني كه ايران را تهديد كند همراهي ندارد.
جامعه ايران در بزنگاههاي تاريخي و بهويژه در جريان دفاع ميهني چهل روزه نشان داد كه ميان مطالبه اصلاح در داخل و دفاع از كشور در برابر تجاوز خارجي تمايز قائل است. ايرانيان ميتوانند همزمان منتقد، اصلاحخواه و عميقا ميهندوست باشند. اين همان واقعيتي است كه رسانههاي ايرانستيز يا قادر به درك آن نيستند يا عامدانه از بازتاب آن خودداري ميكنند. به روايتي ما توانستيم در كنار هم وحدت زير سايه پرچم را تجربه كنيم و اين مهمترين يافته ماست كه از دل دفاع ملي- ميهني به دست آمده است.
گزارش نه جامعهاي بيمساله و يكدست ترسيم ميكرد و نه خشمها، نگرانيها و مطالبات انباشته را انكار ميكرد. سخنگفتن از خشم اجتماعي به معناي اعلام زوال يا فروپاشي جامعه نيست. خشم ميتواند نشانه حساسيت اخلاقي، اعتراض به نارساييها، مطالبه شنيدهشدن، ميل به اصلاح و زندهبودن جامعه باشد. جامعهاي كه نسبت به سرنوشت خود كاملا بيتفاوت شده باشد، حتي خشمگين نيز نميشود. ازاينرو، تحليل خشمها و نگرانيها نه القاي نااميدي، بلكه تلاشي براي شناخت ظرفيتهاي اصلاح، مشاركت و بازسازي كشور است. نتيجه اصلي اين مطالعه آن بود كه جامعه ايران، با وجود همه فشارها، رنجها و نارضايتيها، همچنان از ظرفيت بالاي همبستگي، بازسازي، بهبودخواهي و حركت به سوي آينده برخوردار است. اين تحليل پيش از آنكه مايه نااميدي القايي باشد، حامل اميد و دعوت به تصميمگيري واقعگرايانهتر بود. انتشار مغرضانه و تحريف ايرانستيزانه آن گزارش، اين نتيجه را تغيير نميدهد. آنچه تغيير ميكند، ميزان اعتماد عمومي به رسانههايي است كه بار ديگر نشان دادند نه به اصول علم پايبندند، نه به اخلاق حرفهاي و نه به منافع مردم ايران.
فرصتي براي گفتوگو درباره سنجش اجتماعي
من معتقدم هر فرصتي براي گفتوگويي جدي درباره جايگاه نظرسنجي و پژوهش اجتماعي در ايران بايد جدي گرفته شود. ما به مراكز افكارسنجي حرفهاي، معتبر و پاسخگو، انتشار روشن روششناسي، رعايت حقوق مالكيت دادهها، امكان نقد علمي يافتهها و سازوكاري براي انتقال منظم نتايج پژوهشها به مديران كشور نياز داريم.
سياستگذار نبايد با «سوگيري تاييدي »، تنها گزارشهايي را بپسندد كه باورهاي پيشين او را تأييد ميكنند. ارزش پژوهش اجتماعي دقيقا در آنجاست كه گاه ما را با واقعيتهايي متفاوت از تصوراتمان روبهرو ميسازد. مدير مسوول كسي است كه نه از واقعيتهاي تلخ ميگريزد و نه اجازه ميدهد دشمنان ايران از همان واقعيتها براي القاي فروپاشي و نااميدي سوءاستفاده كنند. داده و پژوهش اجتماعي نه ابزار تبليغات است، نه سلاح منازعه سياسي و نه مجوزي براي تحقير يك ملت. داده، امكاني براي فهم بهتر جامعه است. ايران امروز بيش از هر زمان ديگري به ديدن جامعه بهجاي انكار آن، شنيدن صداهاي متكثر و تبديل شناخت اجتماعي به تصميمهاي اميدآفرين، اعتمادساز و انسجامبخش نياز دارد. جامعه ايران، با همه رنجها، نگرانيها و مطالباتش، جامعهاي زنده، مقاوم، تسليمناپذير، بهبودخواه، ميهندوست و خواهان زندگي بهتر است.