درآمدي بر ترجمه كتاب «ديالكتيك هستي و انديشه در منطق هگل» نوشته چارلز تيلور
از «حقيقت، كل است» تا منطق هگل
مهدي آزموده
ترجمه بخش منطق از كتاب تيلور داراي زمينههايي تاريخي و فلسفي است كه بدون توجه به آنها لزوم ورود به متن را روشن نميسازد. در مواجهه با فلسفه هگل دو ويژگي عمده بيش از هر چيز خود را آشكار ميكنند. هگل فيلسوف نظام است و نظام يعني كل. در فلسفه هگل چيزي از نظام بيرون نميماند
تا جايي كه برخي به طعن گفتهاند همين خودكار در دست من هم از نظام هگل استنتاج خواهد شد. اينكه ميگوييم نظام، كل است معناي آن اين است كه خود فلسفه هگل را هم نميتوان بدون توجه به همه مفردات آن خواند.
تز و آنتي و سنتز، ديالكتيك، فلسفه نظرورزانه يا دانش متعاليه (spekulative)، ارتفاع يا حل و رفع
(Aufhebung)، فلسفه تاريخ و تاريخ فلسفه و هر آنچه از هگل گفته ميشود، به طور مجزا نميتواند هگل باشد. هگل ميگويد: «حقيقت، كل است و كل چيزي نيست مگر ذاتي كه از رهگذر تكامل خويش به كمال ميرسد.»
از اينرو كل، صرف شناخت اجزا شناخته نميشود. چيزي شبيه دور هرمنوتيكي كه تا زماني كه اجزا را در تماميتشان مدنظر قرار ندهيم معناي محصلي را به دست نميدهند. اگر حقيقت كل است، منطق نيز نه يكي از اجزاي نظام، بلكه بيان حركت دروني همين كل است و از همين رو تيلور، برخلاف بسياري از مفسران كه از پديدارشناسي روح يا فلسفه حق آغاز ميكنند، منطق را شالوده دستگاه هگل ميداند. بدون توجه به دقايق منطق و استدلالات هگل در گذار از هر مرحله، تمامي نظام فرو ميريزد و بيمعنا مينمايد. در نتيجه آموزش هگل براي هر كه بخواهد او را شرح كند و در يك دوره آموزش دهد اگر غيرممكن نباشد، امري صعب و دشوار است. همچنانكه دادن شرحي پيشگفتاري از هگل حتا براي خودِ او غيرممكن مينمايد. در مقدمه كتاب «پديدارشناسي روح» هگل به جاي گزارشي از آنچه ميخواهد در كتاب انجام دهد، به خودِ پيشگفتارنويسي ميپردازد. در وضعيتي كه هيچ چيز از نظام خارج نيست، چطور ميتوان پيشگفتاري نوشت كه از بيرون به اين كل بنگرد و همچنان خارج از نظام باشد؟
اوجِ اين پيشگفتار نيز به آنجا ميرسد كه هگل مينويسد: «از نظر من -كه البته تنها از طريق عرضه خودِ نظام فلسفي ميتواند موجه شود- نكته اساسي آن است كه حقيقت نه فقط به منزله جوهر، بلكه به همان اندازه به منزله سوژه فهميده و بيان شود.» درنتيجه امتناع پيشگفتارنويسي بر فلسفه او براي خودِ هگل در بيان برخي رئوس كارش ناشي از آن ميشود كه اگر بخواهد شرح دهد كه چه ميكند بايد كل نظام را در تماميت آن بازنماياند. از همينجاست كه وارد ويژگي دوم انديشه هگل ميشويم: دشواري متن. هگل فيلسوفي دشوارنويس است. هم در مفردات و مفاهيم و هم در نحوه ارايه و استخدام اين مفاهيم و گرامري كه او بهكار ميگيرد. پس از آنجا كه تمام فلسفه هگل نيز از طريق مفاهيم و گذار آنها به ايده مطلق خود را نمايان ميسازد، ميبايست مفهومِ مفهوم (Begriff) در شرح نظام آشكار شود. از همينجاست كه نياز به شارحاني معتبر براي ورود به فلسفه هگل ضروري مينمايد. هگل دشوار مينوشت چون احتمالا براي ارايه نظام يا بايد مفهوم ميساخت يا مفاهيم را در معنايي كه مدنظر خودش بود به كار ميگرفت. پس اينكه چه مفهومي در چه جايگاهي چه معنايي دارد نياز به اشرافي جامع بر آثار و زمينههاي فكري و زمانه هگل دارد.
ازسوي ديگر همچنان كه هگل تاريخ را به ميدان اصلي فلسفهورزي خود و شناسايي فلسفه از طريق روح تاريخي ملتها تبديل نمود، خوانشهاي خود هگل در هر ملتي نيز از اين ميدان بري نماند و از فرداي چاپ «پديدارشناسي روح» تفسيرهايي بس متعارض و گاه در دو سوي مختلف طيف شروع به بروز نمودند. روزنكرانتس و ميشله تنها دو مفسر همزمان با هگل و از شاگردان بلافصل او بودند كه پس از مرگ او دست به نگارش شرح و تفسيرهايي مستقل بر هگل زدند. البته كه شاگردان ديگر هگل مثل گانس، هوتو، مارهاينكه و هنينگ نقش موثرتري در تدوين آثاري كه امروز مشهور شدهاند، داشتهاند. با اين حال سرنوشت فلسفه هگل پيوندي بس ناگسستني با معروفترين، پرطرفدارانترين و شايد پرمناقشهترين فيلسوف همه ادوار يعني كارل ماركس خورد. در طرف مقابل نيز وجهههاي سياسي فلسفه او طرفداراني راستگرا در تخالف كامل با خوانشهاي ماركسيستي قرار گرفت. اين سرنوشت پرمناقشه و گاه شوم، راهي در پيش نهاد كه ديگر امكان خواندن متون هگل بدون توجه و موضعگيري در قبال اين تفسيرها نبود، از همين رو است كه سرنوشت هگل در آلمان، فرانسه، انگلستان و حتا ايران مورد توجه محققان قرار گرفت (براي مطالعه در مورد ورود جالب هگل به فرانسه از طريق الكساندر كوژو و كلاسهاي او كه بسياري از فيلسوفان بعدي فرانسوي تحتتاثير آن بودند ميتوان به شرح خوب پير بورژوا مراجعه نمود). نگارنده پيشتر در معرفي كتاب «دانش منطق» هگل، از ضرورت بازگشت به هگل در فضاي فرهنگي ايران گفت و توجهي كه محققان و فلسفهورزان جوان در معرفي و ترجمه مستقيم و غيرمستقيم آثار او به فارسي نمودند. انگلستان نيز از اين دايره بري نماند. در انتهاي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ايدئاليسم هگلي توجهات فراواني در دانشگاهيان آنگلوساكسون برانگيخت. ظهور راسل و مور و از پس ايشان ويتگنشتاين خوانشهاي هگل را به محاق برد. درواقع استيلاي فلسفه تحليلي در انگلستان و پراگماتيسم امريكايي جايي براي متون ثقيل و متافيزيكي هگل باقي نميگذاشت. همچنين نقد پوپر در كتاب «جامعه باز و دشمنانش» از هگل و معرفي او به عنوان فيلسوفي كه انديشهاي توتاليتر و ضد آزادي دارد در اين به محاق رفتن موثر بود. در نتيجه مطالعات جديد هگلي براي پنج دهه به تعويق افتاد تا اينكه در سال ۱۹۷۵ چارلز تيلور فيلسوف كانادايي كتاب مفصل خود را در شرح فلسفه هگل نوشت. اين كتاب و در پي آن شرح پيپين از ايدئاليسم هگلي، راه را براي تفسيرها و ترجمههاي متعدد در كشورهاي انگليسيزبان از هگل فراهم ساخت. با وجود نقدهاي فراواني كه به كتاب تيلور وارد ساختهاند ازجمله نگاه بسيار متافيزيكي او به هگل، هنوز متن او به عنوان متني قابل ارجاع براي دانشجويان پيشنهاد ميشود.
تيلور با همان نگاه فلسفه هگل به عنوان يك كل، متون مختلف او را با هم مورد توجه قرار داد. در نگاه او منطق بخشي اصلي و شالوده نظام است كه طي آن تمامي مقولات استنتاج ميشود و چارچوبي براي نظام فراهم ميشود. البته كه اهميت كتاب تيلور نه صرفا در شرح منطق هگل، بلكه در احياي مطالعات هگل در جهان انگليسيزبان است. با كتاب تيلور است كه نقطه عطفي در بازگشت به هگل در زمينه فلسفه تحليلي مطرح شد. البته اين بازگشت به هگل را نميتوان مستقل از احياي تدريجي متافيزيك در فلسفه تحليلي دانست. آثاري چون «درباره آنچه هست» كواين و «individuals» استراوسون مشروعيت دوبارهاي به مباحث هستيشناختي بخشيدند و زمينه را براي ظهور متافيزيك تحليلي فراهم كردند.
اولين آشناييهاي نسبتا منسجم ايرانيان با منطق از طريق ترجمه حميد عنايت از كتاب والتر ترنس استيس در سال ۱۳۴۷ صورت گرفت. در كتابهاي سفيد حزب توده و متون اراني و حتا فروغي، به صورتي جسته و گريخته به ديالكتيك پرداخت ميشد. چنانكه از هر ايراني آشنا به فلسفهاي در مورد هگل پرسيده ميشد اولين چيزي كه به ذهنش ميآمد «تز، آنتيتز و سنتز» بود. اين خود تفسيري فيشتهاي از فلسفه هگل است كه در بين ماركسيستهاي روس از طريق يادداشتهاي لنين رواج داشت. تصويري كه در هيچ يك از متون خودِ هگل يافت نميشود. پس از ترجمه درسگفتارهاي فلسفه هگل توسط عنايت كه بخشي انضماميتر و راحتخوانتر از فلسفه هگل بود، ايرانيان بيشتر هگل را با ترجمههاي مربوط به ترجمه مقدمه پديدارشناسي يا تفسير كوژو و هيپوليت از اين كتاب ميشناختند. تا پيش از دهه نود شمسي همچنان اين بخشهاي انضماميتر هگل مثل فلسفه حق و زيباييشناسي بودند كه مورد توجه قرار ميگرفتند. از دهه نود شمسي اما ميتوان به موجي از ترجمه متون اصلي هگل و شارحان عمدتا انگليسيزبان او همچون امريكس، بيزر، پينكارد، پيپين، استرن، هولگيت، فيندلي و ديگران اشاره نمود. در اين ميان بيشتر توجه همچنان بر خوانشي انضماميتر از هگل در پديدارشناسي و فصل خاص خدايگاني و بندگي بوده و جاي شروحي جديتر از هگل در مورد كتاب دانش منطق خالي است. ترجمه بخش منطق از كتاب تيلور ميتواند ورودي جدي به اين عرصه باشد. زهره نجفي با ترجمه خوانا و قابل قبول از اين كتاب امكاني اوليه را فراهم كرد تا زمينه براي خوانشي متعارف از هگل فراهم شود. مادامي كه براي همزبانان هگل متون او دستنيافتني مينمايد، كار ما ايرانيان با زباني كه قرنها با واژگانش انديشهورزي بنيادين در گسستِ با سنتهاي ديرپاي پيشين نشده بسيار دشوار خواهد بود. فلسفه راهي «شاهانه» ندارد و تا زماني كه دغدغهمان آگاهي است اين مسير دشوار ادامه خواهد داشت.