دياسپوراي ايراني؛ مهاجر يا آواره؟
از ديار حبيب تا تعلق غريب
علي خورسند جلالي
آدمها از كشورشان مهاجرت ميكنند، اما آيا تعلقشان نيز همراه آنها مهاجرت ميكند؟ شايد اين، مهمترين پرسشي باشد كه امروز بايد درباره دياسپوراي ايراني از خود بپرسيم. سالهاست درباره «فرار مغزها»، «مهاجرت نخبگان» يا «ايرانيان خارج از كشور» سخن ميگوييم، اما كمتر از اين گفتهايم كه مهاجرت، پيش از آنكه جابهجايي انسانها باشد، جابهجايي احساس تعلق است؛ احساسي كه گاه از هر چيز ديگري ديرتر وطن را ترك ميكند.
غلامحسين ساعدي كه خود در خارج از كشور چشم از جهان فروبست، سالها پيش در يكي از ماندگارترين توصيفهايش ميان مهاجر و آواره تمايز گذاشت. او نوشت: «مهاجر اميدوار است؛ هميشه اميدوار است، هرچند ريش و گيساش به سپيدي نشسته باشد. آواره، اما، از كنار سگهاي جليقهپوش پليس با احترام و لبخند رد ميشود كه مبادا كارت اقامتش را بگيرند.» در روايت ساعدي، مرز ميان مهاجر و آواره، مرز ميان اميد و ترس است.
اما آيا دياسپوراي امروز ايران را هنوز ميتوان با همين دوگانه توضيح داد؟
به گمانم نه.
اگر ساعدي روايتگر آوارگي بود، مهرزاد بروجردي روايتگر وضعيتي ديگر است؛ وضعيتي كه نه ميتوان آن را آوارگي ناميد و نه صرفا مهاجرت. او در مقاله از ديار حبيب تا بلاد غريب از تجربهاي شخصي سخن ميگويد؛ اينكه پس از سه دهه زندگي در امريكا، هنوز هنگام خطاب قرار دادن دانشجويانش، به جاي ما امريكاييها ميگويد شما امريكاييها. اين فقط يك لغزش زباني نيست؛ اعترافي است به دشواري زيستن ميان دو جهان. گويي انسان ميتواند تابعيتش را عوض كند، زبان ديگري بياموزد و در جامعهاي ديگر به موفقيت برسد، اما هنوز نتواند تعلقش را بهطور كامل جابهجا كند.
شايد تفاوت ساعدي و بروجردي، فقط تفاوت دو نويسنده نباشد؛ تفاوت دو نسل از تجربه ايرانيان خارج از كشور باشد. نسل نخست، بيشتر با تبعيد، ناامني و آوارگي شناخته ميشد؛ نسلهاي بعد، با دانشگاه، مهاجرت حرفهاي، كارآفريني، پژوهش و زندگي دوفرهنگي. اما آنچه در هر دو تجربه مشترك مانده، مساله تعلق است.
به همين دليل، دياسپوراي ايراني را نميتوان يك جمعيت يكدست دانست. استادي كه در دانشگاهي معتبر تدريس ميكند، پزشكي كه در بيمارستاني در اروپا مشغول كار است، دانشجويي كه براي ادامه تحصيل مانده، كارآفريني كه در كانادا كسبوكار راه انداخته يا پناهجويي كه راه بازگشتي براي خود نميبيند، همگي ايرانيان خارج از كشور هستند، اما تجربه زيسته يكساني ندارند. همانقدر كه نادرست است همه آنها را مهاجر يا آواره بناميم، نادرست است كه با يك نگاه سياسي درباره همهشان داوري كنيم.
دياسپورا، برخلاف تصور رايج، صرفا مجموعهاي از افرادي نيست كه از يك كشور خارج شدهاند. دياسپورا يعني شبكهاي از انسانها كه اگرچه در جغرافيايي ديگر زندگي ميكنند، اما همچنان رشتههاي فرهنگي، عاطفي، زباني و تاريخي خود را با سرزمين مادري حفظ كردهاند. نوروز، زبان فارسي، موسيقي ايراني، ادبيات، پيروزي تيم ملي يا حتي نگراني براي آينده ايران، هنوز بخشي از زندگي ميليونها ايراني آن سوي مرزهاست. اين تعلق، با مهر خروج از گذرنامه از ميان نميرود.
شايد به همين دليل است كه بايد در تعریف رابطه ميان ايران و حاكميت دقت کرد اما در جنگ حاضر، اين دو مفهوم روي هم افتاده و نابودي هر يك، منجر به نابودي ديگري نيز ميشود. در سالهاي اخير، گاه ديده ميشود كه هر آنچه به ايران تعلق دارد، تنها از دريچه يك حكومت ديده ميشود؛ از تيم ملي فوتبال و ارتش گرفته تا دانشگاهها، زيرساختها و دستاوردهاي علمي. حال آنكه دولتها ميآيند و ميروند، اما ملت و سرزمين، تاريخي طولانيتر از عمر هر دولت دارند. همانگونه كه حافظ، فردوسي، تختجمشيد، نوروز يا خليج فارس را نميتوان به يك حكومت فروكاست، نهادهاي ملي نيز ملك انحصاري هيچ دولت و هيچ جريان سياسي نيستند. تيم ملي، ارتش، دانشگاه، جاده، بندر و فرودگاه، سرمايههاي يك ملتند؛ محصول رنج و تلاش نسلهاي متوالي ايرانيان.
شايد يكي از آسيبهاي گفتوگوي ما درباره دياسپورا نيز از همينجا آغاز ميشود؛ از آنجا كه گاه اختلاف با حاكميت، به فاصله گرفتن از ايران تعبير ميشود و در سوي ديگر، هر نقدي به حاكميت، به معناي بريدن از وطن تلقي ميشود. حال آنكه وطن، چيزي فراتر از حاكميت است و تعلق ملي، عميقتر از هر مرزبندي سياسي.
شايد امروز ديگر پرسش اصلي اين نباشد كه ايرانيان خارج از كشور مهاجر هستند يا آواره. پرسش مهمتر اين است كه آيا ما پيچيدگي تجربه آنان را فهميدهايم؟ آيا پذيرفتهايم كه تعلق، مفهومي سياه و سفيد نيست و انسان ميتواند همزمان در دو جغرافيا زندگي كند، اما قلبش هنوز در يك سرزمين بتپد؟
شايد وطن، پيش از آنكه نقطهاي روي نقشه باشد، احساسي باشد كه انسان با خود حمل ميكند.
احساسي كه گاه از جسم انسان ديرتر مهاجرت ميكند و شايد، آخرين چيزي باشد كه وطن را ترك ميگويد.