• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6373 -
  • 1405 دوشنبه 29 تير

آقاي امدادگر ايران

بعضي آدم‌ها را فقط با مسووليت‌هايشان نمي‌شناسند؛ با جمله‌هايي كه از خود به جا گذاشته‌اند، با نگاهي كه به آدم‌ها داشتند و با اعتمادي كه ساختند، به ياد مي‌آورند.
براي نسل ما، او بيش از هر چيز، مردي بود كه بارها گفت: «به جوان‌ها اعتماد كنيد، به آنها مسووليت بدهيد.» جمله‌اي كه شايد براي خيلي‌ها يك توصيه ساده بود، اما براي نسل زد، يعني نسلي كه سال‌ها ميان قضاوت‌ها و سوءبرداشت‌ها زندگي كرده، معناي ديگري داشت؛ يعني ديده شدن، يعني باور شدن. حالا اما نوبت خداحافظي رسيده بود.
مردي كه سال‌ها رهبري شيعيان جهان را بر عهده داشت، پس از عمري مجاهدت و ايستادگي، به شهادت رسيد و عازم آخرين سفر زيارتي خود شد؛ سفري كه مقصدش نجف و كربلا بود. آرزويي كه بارها از آن سخن گفته بود، اين‌بار به حقيقت پيوست؛ هم شهيد شد و هم كربلايي، اما روايت اين وداع را نمي‌شود فقط از قاب دوربين‌ها تعريف كرد.
من اين مراسم را از دو زاويه ديدم؛ يكي از آسمان و ديگري از ميان امدادگراني كه روي زمين، بي‌وقفه در حال خدمت بودند. وقتي بالگرد بر فراز آسمان مراسم وداع و تشييع پرواز مي‌كرد، تهران ديگر شبيه هيچ روز ديگري نبود. هر چه چشم كار مي‌كرد، انسان بود؛ خيابان‌هايي كه ديگر خيابان نبودند، دريايي از جمعيت شده بودند. هر چه بالاتر مي‌رفتيم، عظمت اين بدرقه بيشتر خودش را نشان مي‌داد. صادقانه بگويم، آن صحنه برايم حيرت‌آور و شوكه‌كننده بود.
از آن ارتفاع، چهره‌ها ديده نمي‌شد، اما اندوه‌شان كاملا پيدا بود. احساس مي‌كردم حتي در آسمان هم مي‌شود صداي گريه مردم را شنيد؛ انگار همه، عزيزي را از دست داده بودند و هنوز باورشان نمي‌شد كه اين آخرين بدرقه است. سكوت شهر، ميان آن همه جمعيت، از هر فريادي بلندتر بود، اما روي زمين، روايت ديگري جريان داشت.
بيش از هزار و ۵۵۰ تيم عملياتي با ظرفيت حدود هفت هزار نيروي داوطلب جمعيت هلال‌احمر در تهران، قم و مشهد مسووليت پوشش امدادي اين مراسم را بر عهده داشتند. بخش بزرگي از اين نيروها را جوانان نسل زد تشكيل مي‌دادند؛ همان نسلي كه سال‌ها شنيده بود بايد به  او اعتماد كرد. 
آنها ساعت‌ها زير آفتاب، ميان جمعيتي ميليوني، بي‌وقفه خدمت كردند؛ نه براي ديده شدن، نه براي ثبت تصوير، بلكه براي اينكه مردم بتوانند در امنيت، عزيزشان را بدرقه كنند. نتيجه اين تلاش، آماري بود كه شايد كمتر درباره آن صحبت شد؛ در چنين مراسم گسترده‌اي، آمار فوتي‌هاي ناشي از مراسم به صفر رسيد، اما چيزي كه بيشتر از همه در ذهنم ماند، نه آمار بود و نه خستگي امدادگران، دلتنگي‌شان بود.
هر بار كه از حال و هواي‌شان مي‌پرسيديم، حرف از حسينيه امام خميني مي‌شد؛ از ماموريت‌هايي كه سال‌ها پوشش امدادي آن را بر عهده داشتند، از ديدارهايي كه ديگر قرار نبود تكرار شوند. همه مي‌گفتند دلشان براي آن برنامه‌ها تنگ مي‌شود؛ براي سلامي كه ديگر پاسخي نداشت. اما با اين حال، همه آمده بودند تا براي آخرين بار سنگ تمام بگذارند.
شايد همين، معناي واقعي اعتماد به نسل جوان باشد اينكه در سخت‌ترين روزها، بي‌ادعا مسووليت را به دوش بكشد و تا آخرين لحظه كنار مردم بماند. در يكي از سخنراني‌هايش گفته بود امدادگر، حتي زير گلوله‌باران، پيش از آنكه به جان خودش فكر كند، به نجات جان ديگري فكر مي‌كند، اين جمله اين روزها مدام در ذهنم تكرار مي‌شود.
هر چه بيشتر به آن فكر مي‌كنم، بيشتر به اين نتيجه مي‌رسم كه او فقط اين جمله را نگفت؛ خودش هم به آن عمل كرد. تمام عمرش را صرف آن چيزي كرد كه يك امدادگر انجام مي‌دهد؛ ايستادن كنار مردم، اميد دادن در روزهاي سخت و از خود گذشتن براي ديگران. شايد به همين دليل است كه دوست دارم او را با نام ديگري به خاطر بسپارم؛ آقاي امدادگر ايران.


عضو شوراي مشاوران نسل زد دولت  امدادگر هلال‌احمر 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون